پنج دیواری ツ
پنج دیواری ツ
کنار دیوار بی هیچ دیواری ! سیاه پوش تنهایی دختر زهرا شده ایم...
سوگند عشق

"الف...

حکایت سوم

حسین جان به هوای بودن تو دست و دلم را باخته ام و حضورم را به پرواز عشق تو در آورده ام ... . این نیست رسم ماندن آقا! ما را تنها میان مارها گذاشتی و رفتی ؟ گودال قتلگاه چرا برای ما جا نداشت آقا؟  از عاشورای حضورت، تا اربعین عروجت، تاریخ را هزاران پیچ و خم رخ داده است و هر لحظه انگار فصل تازه ای از حماسه بودن توست. 

 

 

پی نوشت :

پ.ن :

« پو فکر می کنم آب فرات، گِل شده است        که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب»

+ نوشته شده در  جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

سوگند عشق

"الف...

حکایت دوم


«رگ رگ است این آب شیرین, آب شو       در خلایق می‌رود تا نفخ صور»

 

می دانم آنجا همه چیز رنگ خون داشت ؛ بانو!؟ اجازه هست دلم را به صدای ناله های حسین میان گودال قتلگاه بسپارم؟

بانو اجازه هست نگذارم رقیه سر بریده آن مرد را ببیند. بانو اجازه هست درد بخواهم؟ من از تو درمان نمی خواهم ، درد بی درمان عشق تو را می خواهم بانو! عشقی که تو به حسین زهرا داشتی... . بانو هوای خوبی هایت را داشته باش.

یک عاشق شمالی ... .

 

http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8610/poster8-zr.jpg

پی نوشت :

پ.ن : به راستی آیا کودکان کربلا تکلیفشان تنها تکرار مشق «آب! آب!» و «بابا آب» بود؟

آب- آب- آب - آب - آب - آب
بابا - بابا- بابا- بابا - بابا - بابا
حسین - علی - زهرا ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

سوگند عشق

"الف...

 حکایت اول ...

بانو؟! اجازه هست برایتان گریه کنم؟ به جگر سوخته ی زهرای حسین! به چشماه خیس رقیه ی حسیـن! به گلوی بریده ی علی اصغر حسین. به دستان بریده ی عباس حسین. دعایمان کنید، برای باران هم. من برای آب دعا می کنم.


http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8610/poster3-zr.jpg

پی نوشت :

پ.ن : ز آب هم مضایقه کردند کوفیان/ ‌خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

به شکوفه ها،به باران...برسان سلام ما را!

"الف

....................

 

گاهی با این که روی خرابه های دلت ایستاده ای ...اما از همیشه آرام تری!!! باید در این آرامشی که نمی دانی از کجا آمده٬ تمام خاطراتت را یک قاصدک کنی و بگذاری کف دستت و فوتش کنی به سمت بادهایی که جز پریشانی سهم دیگری برایت نداشته اند و احساس کنی که با همین زخم عمیق دردناک تهِ قلبت می توانی یک تنه تمام عاشقانه های جهان را بنویسی...نه به چشمهایش احتیاج داری، نه مهربانی دستهایش، نه همین صدای مردانه چند لحظه پیشش.

و آهسته به خودت بگویی، این جا که ایستاده ای انتهای همان پلی است که با شیرینی بودن و تلخی نبودنش شده بود حقیقی ترین مجاز روزگارت...یعنی جایی حوالی آخر دنیاهایت !!! یعنی وقتش رسیده که اشک چشمهایت را پاک کنی و یک نفس عمیق بکشی و چهارچشمی  به دنبال حقیقت بگردی... (1)

 
"تاری از طلای مویت را در دست من بگذار
میخواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
تا هرکس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را میخواهم و
دیگر هیچ!" یغما گلرویی


(1) از وبلاگ بی همگان .

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

طعم روشن ماه (ای زعطر پاک عرفان دامنت-امام خمینی(ره))

"الف...

.........................


پیش نوشت :

 

 

... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک
.
پس چرا بی‌قرارند جمعه‌هام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهنده‌ی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی - (بهار نارنج)

 

 

بی خیالِ چارباغ و صفه و ساعی و خیابان ولی عصر؛
بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم

 

راستی : «نمی‌گویم که در عالم ولی نیست/ ولی بالاتر از سیدعلی نیست»
                                                                                                                                "احمد عزیزی"

نوشت : 

1-

عزیزی روزی عزیز شد که "خسوف شقایق"ش را به تصویر کشید و در نگاه عالمیان نهاد و "باغ عرفان" را در "گل پیراهن" خمینی (ره) دید.

...

 

عکس نوشت :

 

Khomeini_Vosooghi_Old_Lady

 

شعر نوشت :

نهضت خمینی؛ نهضت انتظار

بیا مهدی ولی با ذوالفقارت

که گردن ها بود در انتظارت

ولی ظاهر و باطن کجایی؟

نقاب از چهره خود کی گشایی؟

بیا موعود هنگام قیام است

جهان مجروح یک جو التیام است

زمان لبریز شوق و انتظار است

زمین بر رجعتت امیدوار است

بیا امشب شب قدر است ما را

علمدار تو در صدر است ما را

قسم در انشقاق فرق منشق

زمین خالی مباد از حجت حق

خمینی حجت حق در زمین بود

امین دین ختم المرسلین بود

خمینی رفت فرزندش علی هست

خدا را شکر بر امت ولی هست

                                               "محمد رضا آقاسی"

 

 

2-

گویی طوفان غم ارتحال پیامبر عظیم الشان در دل ها بر پا شده بود.(۱)

مادر جوان از دست داده دیده ای ناله می زند ضجه می زند بی تابی میکند فریاد می زند، اما مادر پدر از دست داده ناله می زند، گریه می کند، بی تابی می کند ولی هزار برابر از مادر جوان مرده آرام تر است. مادر جوان مرده دیده ام وقتی خاک بر سرش میریزد خودش را روی قبر می اندازد فرزندش را می خواند یک تنه آشوب به پا میکند.
کودکی های من با یک تصویر همراه است سفره صبحانه و رادیو دو موج سیاه و گنده ای که لب طاقچه بود و به عادت همیشگی پدر از ساعت شش روشن می شود تا قرآن و ترجمه و مختصر تفسیری بخواند و تقویم روز و اخبار ساعت ۷ عادتی که سال هاست جز برنامه روزانه پدر است و تنها رادیوست که عوض شده و آن رادیو سیاه دو موج بزرگ هجده نوزده سالیست جایش را به یک رادیو ضبط قرمز داده است. آن روز هم رادیو روشن بود و سفره صبحانه یعنی آغاز برنامه روزانه ولی آن روز….

هنوز طنین صدای گوینده در گوشم است بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله‌ و انا الیه‌ راجعون. روح بلندپیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست . به همین مناسبت….

مادر جوان مرده را دیده ای ناله می زند ضجه می زند بی تابی می کند آشوب به پا می کند اما من مادری دیدم که جوان از دست نداده بود و یک تنه به اندازه هزار مادر جوان از دست داده ناله می کرد ضجه می زند بی تابی می کرد زنان همسایه ای که آمده بودند تا مادر را آرام کنند زنانی که هیچ کدام وضعشان بهتر از مادر نبود

مادر جوان از دست داده دیده ای ضجه می زند فریاد می زند چنان بی تابی می کند که با تمام وجود می فهمی جگرگوشه اش را از دست داده اما در آن روز صبح من زنانی را دیدم که هزار برابر مادر جوان از دست داده ضجه می زدند گریه میکردند

هنوز آن سوال کودکانه کودکی ام در آن شهر سیاه پوش و مردان و زنان سیاه پوش در ذهنم است وقتی سفیدی عمامه روحانیون توی ذوق میزد و می پرسیدم که چرا آن ها عمامه سفید گذاشته اند و عزادار نیستند.

 

 

3-

راه خمینی،چراغ هدایت است تا ابد

پیام قطع‌نامه، را باید قران انقلاب دانست و منشور زندگی انقلابی.  متنی که باید خواند و خواند وخواندش تا بتوانی به آن عمل کنی بازخواندمش به نیت آنکه جمله از میان آن جملات نورانی که راهنمای مبارزه است با سردمداران نظام سلطه و ابرقدرت‌های شرق و غرب و منادیان اسلام آمریکایی برای تیمن و تبرک انتخاب کنم لیکن این جملات برایم تازگی داشت گویی در این ده‌ها بار که پیام قطع ‌نامه را خوانده‌ام ندیده‌ بودم

من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان، به این سرمایه ها و ذخیره های عظیم الهی و به این گلهای معطر و نوشکفته جهان اسلام، سفارش می کنم که قدر و قیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید، و خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.

و من به همه مسئولین و دست اندرکاران سفارش می کنم که به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید، و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزشها و نوآوریها همراهی کنید، و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید.

4-

و ... جام زهر:

وقتی شنیدیم که امام فرمودند من جام زهر را نوشیدم .خیلی ها سه روز مبهوت بودند و با کسی حرف نمی زدند . بغض خاصی گلویمان را گرفته بود . می خواستیم با صدای بلند فریاد بزنیم و گریه کنیم . " محمد باقر عباسی  "

 

 

دورتر که بایستی
کمتر می سوزی.
آنانکه دستی در آتش ندارند
همیشه سالم می مانند.

 

 نوانما نوشته :

نوا نماهای مربوط به امام خمینی(ره)    - روی تصویر روبرو کلیک کنید:      http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/9/93/Video_icon2.png/220px-Video_icon2.png

 

کتاب نوشته :

کتاب های مربوط به امام خمینی(ره)    - روی تصویر روبرو کلیک کنید:      http://www.irzaban.com/img/product/181-1277803712.jpg

 

پی نوشت :

پ.ن 1 :

سلام و درود

پ.ن 2 :

این پست بماند یادگاری برای نسلی که خواهد آمد و باید بداند و بیاموزد که خمینی (ره) که بود و چه کرد. هر چند کوچک ؛ اما امید که این راه ادامه یابد و بزرگ مردان مان از یا نروند.

پ.ن 3 :

من یاد گرفته ام دعا کردنتان را التماس کنم.

پس التماس دعای خیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

یه حبه قند ...

"الف

شاید این بار تنها یک حرف : یک حبه قند ... !

 

http://www.parsine.com/files/fa/news/1390/7/24/25044_822.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

نابودی

"الف...

.........

: به نقل از جناب آئین

 

نابودی زمین در خاطره هیچ‌کس نیست
اما نمی‌توان مطمئن بود که زمین در آینده نیز از بین نرود! ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

تو بگو ...

"الف

..............

 

 

عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

                                                                      حامد عسکری 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس دهم:
اسبی که مرد بود



از کنار خیمه های زنان که برگشت
آمد بین کشته ها، تن صاحبش را  پیدا کرد
بو کرد
رفت طرف فرات؛
توی آب فرو رفت
و دیگر کسی اسب خونی را ندید...



منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس نهم

" مردی که می رفت
و زنی پشت سرش داد می زد:
  آرامتر برو پسر زهرا "

.
ظهر بود.یکی بود و هیچکس نبود

 

 

 

منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس هشتم:
مردی که حساب بلد نبود*



می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند:" آب بیاور!"،
می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند را بشمارد
و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید
پنهانی امان نامه آوردند،
می شد کمی فکر کند
قبل اینکه سرشان داد بزند:
"می گویید من در امانم ، پسر فاطمه در امان نیست؟"

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش.
می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد.
حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه  راه برد.
یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.
یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
می شد آب را نریزد روی آب
ولی پای برادرش که به میان می آمد....



*عباس بن علی بن ابیطالب(ع)

منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی، نوشته‌ی فاطمه شهیدی ،فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس هفتم:
مردی که راه رفتنش قشنگ بود*



صدای شمشیرش می آمد.
صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که می خواند:
"این مبارزه جوهره مردان را آشکار می کند.
این مبارزه ادعا را از حقیقت جدا میکند."
نفس ها حبس بود.
جوان های خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند،
تا فریادی را که در راه بود نشنوند.
جوانها، نیمه شب، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان،
با هم پیمان بسته بودند
پیش از علی اکبر بروند.
می دانستند که هر زخم تن علی،
پدرش را  تکه تکه می کند.
اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علی گفته بود :"من باشم و شما بروید؟"
پدر گفته بود :" اول علی!"
.
فقط قبلِ رفتن
چند قدم پیش رویم راه برود...


*سبط اکبر،حضرت علی اکبر(ع)

منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس ششم:
مردی که گونه های سیاهی داشت



آزادش کرده بودند که جانش را بردارد
و هرکجا خواست برود.
کوفه یا مدینه.
غلام سیاه* اما نرفت.
ماند.
این یک بار را خودش دلش میخواست غلامی کند.
خون از همه زخمهایش بیرون می ریخت
آخرین نفسها بود.
تنش آرام آرام سرد می شد.
که صورتش ناکهان گرم شد
به زحمت چشم باز کرد
گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او
بریده بریده گفت:
"خوشبخت تر از من کسی هست؟"
و چشم بست.


*اسلم بن عمرو

منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی، نوشته‌ی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس پنجم:
مردی که دستهایش را باز کرد



امام تازه تکبیر گفته بودند که تیر به پاهای سعید* خورد.
ایستاده بود پیش رو و دستها را دوطرف باز کرده بود.
"به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید."
حمد می خواندند که تیر به شکمش خورد.
رکوع رفته بودند که دستهایش.
سجده رفته بودند که سینه اش.
سجده دوم بود که دست دیگرش.
تشهد می خواندند که چشمهایش.
سلام میدادند که فرو افتاد....

 

 

*سعید بن عبدالله الحنفی

منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی، فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس چهارم:
مردی* که اسم خوبی داشت



سر اسب را کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود
فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود
می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
وقتی هم گفتند:"خوش آمدی!پیاده شو و بیا نزدیک!"
نتوانست.
یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش رویشان بسته.
گفت:"سواره می مانم تا کشته شوم."
می خواست چشم تو چشم نشوند.
اصلا حساب این را نکرده بود
که بیایند سرش را بگیرند روی زانو.
خونهای پیشانی آش را پاک کنند.
باز دلشان راضی نشود،
دستمال خودشان را ببندند دور سرش.
در خواب هم نمی دید بهش بگویند:
"آزاد مرد!مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت."


*حر بن یزید ریاحی


منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی، فرهنگسرای خانواده

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس سوم:
مردی که سود نداشت



"فایده"، کلمه ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد.
مرد* گفت:"پسر رسول! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم"
پسر رسول نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان
و سر و رویش غرق خاک و عرق بود.
مرد گفت:"تنها دو تن از یارانت مانده اند.پایان معلوم شده".
پسر رسول چیزی نگفت.
صدای مرد آهسته تر شد:"در ماندن من سودی نیست آقا!بگذارید بروم."
پسر رسول سر بلند نکرد.
فقط گفت:"کاش زودتر رفته بودی."
لحنش ناگهان نگران شد:"اسبی نمانده.از این سپاه عظیم چطور پیاده می گذری؟"
از همان جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار،
دید که مرد سود و زیان اسبش را پیش تر
لابلای خیمه ها پنهان کرده،
دید که سوار شد
و دید که دور شد.

 

* ضحاک بن قیس مشرقی

منبع:
"کتابچه‌ی مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی، فرهنگسرای خانواده"

+ نوشته شده در  دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس دوم:
مردی که فقط اسب داشت



امام آمدند دم خیمه اش.
دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود.
به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم.نمی آیم.
امام دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:"آماده مرگ نیستم آقا!اسب قیمتی ام مال شما"
نگاهی کردند که از شرم لال شد:"اسب‌ات را نمی خواهیم."
چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک:
"از اینجا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی.
که اگر بشنوی و نیایی..."
سوار اسب قیمتی اش به تاخت رفت و دور شد.



منبع:"مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی"

+ نوشته شده در  یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مجلس تنهائی

مجلس اول:
مردی که نامه های زیادی داشت


پای نامه صد و چهل هزار امضا بود.
نوشته بود:"بشتاب!ما چشم به راه تو هستیم."
نوشته بود:"برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم."
نوشته بود:"میوه ها رسیده و باغ ها سبز شده.منتظرت هستیم."
نامه در دستهایش، وسط بیابان
روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد:
"کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟مالی را برده ام؟کسی را زخمی کرده ام؟"
بی دلیل هلهله کردند.
گفت: "مردم کوفه مرا دعوت کرد ه اند این نامه ها..."
صداهای بی معنی و نامفهوم در آوردند تا صدایش نرسد.
جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد:
"شبث بن ربعی؟! حجار بن ابجر؟! قیس بن اشعث؟!"
اسم ها همان اسم های پای نامه ها بود.




منبع:"مجلس تنهایی،نوشته‌ی فاطمه شهیدی

+ نوشته شده در  شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

ویزای بهشت

"الف
....................


پیش نوشت :

پ.ن 1 :

سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند... : ش.لنگرودی


پ.ن 2 :

گفتند

شعرهای من

جوشش دریاست

خروش رود

 

بی‌شک

کمی بالاتر

به چشمه‌ای می‌رسند

که تو هستی... : گ.عبدالملکیان


نوشت :

ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!

...

خیلی وقت است آب پاکی را روی دست و دلت ریخته ای و خون به دل نشتسه ای کنار زاویه منفجره زنده گی  و طناب دار را به گردن قلمت انداخته ای  آنچنان که هر لحظه ممکن است سرش به در و دیوار آسمان بگیرد اما دلت نیامده صندلی زیر پایش را بشکنی . این روزها تنها او را در فراز و نشیب عرفه و سمات و توسل صدا می کردی. و چشم هایت سرازیر قطراتی بود که واژه به واژه او را جستجو می کردند و سال ها در حسرت دیدارش مانده بودند . خیلی وقت است صبح های آدینه خودت را به خواب ابدی زده ای و سه شنبه شب ها توسلت رنگ و بوی "او" را ندارد. خیلی وقت است می ترسی صدایت را برایش بلند کنی و آنچنان بنالی که ... . بی خیال . اصلا می دانی چه شده ؟ گرفتار چه روزگاری شده ای ؟ شده ای مثال دختری عروسکی. زیبایی مصنوعی ای کل وجودت را فرا گرفته. دلت می خواهد اول تا آخر خیابان ولی عصر را از راه آهن تا تجریش در این سرمای زمستانی بدوی و به هر درختی که رسیدی سرت را بکوبی به چنار های کنار خیابان آنچنان که جنبنده ای آن بالا ها نماند .عرفه : علی بن موسی الرضاعلیه السلام ؛ پنج شنبه : فاطمه المعصومه سلام الله علیها ؛ جمعه : صالح بن موسی الکاظم علیه السلام . حتی نمی دانی چه شده که این روزها مهمان این خانواده بودی . به گمانم دعوت شده بودی که دستی به سر و روی پنجره ی منطقت بکشند. تکلمت این روزها غبار گرفته است و دست و دلت به نوشتن نمی رود . تنها آمده ای که بگویی آینه ای در راه است ...



http://fasleasheghi.persiangig.com/image/3187479530_540e6b5c32.jpg

 

پی نوشت :

پ.ن 1 :


دیدم که درخت هست

         وقتی که درخت هست

                         پیداست که باید! بود....


پ.ن 2 :

 صبــــــــح است ساقیــا قــدحی پر شــراب کن

پ.ن 3 :

ایزومورفیسم آنتـــروپی واطلاعات رابطه ای بیـــن دو شکل قدرت ایجــاد می کند: قدرت انجام و قدرت هدایت چیزی که انجام می شود ." فرانسیس جاکوب ، منطق حیات ...

پ.ن 4 :

"دیگر به اقیانوس حضورت بر نمی گردم.
معجزه بود که قایق شکسته ام از گردآب تو خلاصی یافت.
و من از بنی اسرائیل نیستم
که ایمانم ، معجزات پی در پی بطلبد. " - (( به نقل از یک دختر خوش خوان !! ))

پ.ن 5 :

یا حق ...

+ نوشته شده در  شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

نازکان را سفر عشق حرام است

"الف ..

....................

 

نوشت :

 

کدام یک از اینها را طی کرده‌ای، تو که توقع محرمیت اسرار و قابلیت انعامات خاصه را می‌نمایی تو برو این‌گونه توقعات را از خواب نوشین سحر و لقمه چرب سرشب و از بی‌مبالاتی روز و از معاشرت نااهل و از میل به هوی و هوس داشته باش، تا سر نسپاری، سرّت نسپارند، تا اختیار را وانگذاری، مختار مطلقت نکنند، تا رشته کائنات نبُری، رشته محبّت نپیوندند، این است که گفته شده:

نازکان را سفر عشق حرام است حرام        که به هر گام در این ره خطری نیست که نیست

 

 

پی نوشت :

پ.ن 1 : سلام قولا من رب الرحیم (بهشت آنجاست که آزاری نباشد!!! )  ... .

پ.ن 2 :

بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟
«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روزی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

فاضل نظری


پ.ن 3 :

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است ...

 

پ.ن 4 :

بابا ؟ داشتم آخرین نامه ات را مرور می کردم . گفته بودی (( دنیا خیلی زودگذر است واقعا همانطور است که علی (ع) می فرماید: "العمر (الساعه ) تمر مرالسحاب " پس باید خود را مهیا و آماده برای آن سفر طولانی آخرت بکنی. )) بابا من از عهد شکنی هایم خسته ام.این بار ؛ آمده ام که بمانم. این روزها مهمان داشتی! می دانم خوشحالی از دیدن مهمانت . دلت را بگو حسابی ما را فراموش کرده. ما که یادمان نمی رود. ما سراغت را می گیریم . هوایی ات می شویم . هوایمان هوای خاک کبریایی ات را می کند . دلمان سخت برایت تنگ می شود. می خواستم بگویم فردا دیگر برای قدم زدم نمی آیم ؛ تنها برو . آخر این روزها شهری که حضورت را احساس نمی کند یخ کرده است . اما وقتی به یاد می آورم لحظاتی را که در سرما و گرما از جانت گذشتی و ما را جا گذاشتی و رفتی . انگار نه انگار ما هم هستیم مرد حسابی. چند روز پیش روی تخت بیمارستان خلاء وجودم را احساس می کردم. به کما رفته بودم و خون از سر و صورتم زبانه می کشید. تنها چیزی که از آن ساعات به یاد دارم حضور توست . یک لحظه آمدی و رفتی. چون سواری سرزمین وجودم را زیر رو کردی و چه زیبا بود جاری اشکهایت وقتی از سکوت قدم هایت با سکوت دل پر فریادت حرف می زدی .از خاطرات کوچه به کوچه سنگرهای عشق...و از خاکریزه های مهران می گفتی. کاش آن روزی که رفتی می دانستی کودکی این روزها بیتاب دیدنت می شود. کاش می دانستی نبودنت پر و بالم را گرفته است . نگذار شرمنده از دنیا بروم بابا. نمی خواهم وقتی مرا می بینی سرم را به زیر پا هایم بدوزم . به نامت که می رسم قلم تاب و توانم را می گیرد . هوای خوبی هایت را داشته باش.

یا علی .

 

"شهید زین العابدین عبدی" 

http://rocpina.persiangig.com/image/scan0036%20copy%203.jpg

http://rocpina.persiangig.com/image/scan0036%20copy%202.jpg

پ.ن 5 :

خدایا له شده ام زیر این کوله بار سنگینی که روی دوشم است. چه می خواهد بشود؟ فقط قرار است بگذرد ؟ خدایا این روزهایی که هوا طوفانی ست غرق در خیالت شده ام. دلم هوای ساحل مژگانت را دارد. سخت مشتاق شنیدنت شده ام . می خوام خرامان شوم از عشق. اسیر نمی خواهی؟ الهی! دلم می خواهد به چشمانت خیره بشوم و مناجات حضرت امیر(علیه السلام) را بخوانم . کاسه گدایی ام را دست گرفته ام. گفتند که می آیی . انتظارت را می شکم . دوستانم راهی خانه ات شده اند. ما را که راه ندادی . صاحب اختیاری. صاحب خانه ای. اما خودت گفته بودی مهمان حبیب توست. اینگونه که حبیبت نیستیم. نمی گذاری مهمانت شویم ؟ نمی خواهی مهمان نوازی کنی ؟ دلم هوای بابایی را دارد که این روزها پیش توست. هوایش را داشته باش. به  بگو دعایمان کند .

پ.ن 6 : یا زهرا .

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

بسته های خالی زندگی...

"الف...

.................

 

نوشت : به دلایل معلوم الحال بودن حذف شد .

 

پی نوشت :

پ.ن 1 : سلام.

پ.ن 2‌ : درود ...

پ.ن 3 :‌ نمی دانم چرا رفقای مجازیمان دیگر یادی ز ما نمی کنند .

پ.ن 4 :

صفحة شعر آیه در سال پیش و در شمارة‌ ییست و یکم خود مزین‌ به شعرهای زیر بود. جهت ثبت آن‌‌ها در حافظه «پنج دیواری» آن‌ها را در اینجا بازنشر می‌دهم:

  حامد حجتی؛

حادثة تأسف‌بار و عبرت‌آموز جنون آن ناکشیش آمریکایی، اتفاق ساده‌ای نبود که بتوان به سادگی از آن عبور کرد. اهانتی چنین بی‌خردانه به مقدس‌ترینِ مقدسات مسلمانان، هیچ‌گاه از ذهنِ باورمندانِ به حقیقت و روشنی پاک نمی‌شود. روح لطیف شاعران متعهد هم در این میانه و از این زخمِ دردناک، بی‌نصیب نماند. قطرة کوچکی از آن، شعله‌های پرگداز قصیدة بلند حامد حجتی است که ابیاتی از آن را برای نمونه برگزیده‌ایم:  

 

قرن قحط‌سالی نامردی جهان


قرآن به نیزه بود، علی گفت ای جهان
قرآن ناطق است کنون در حضورتان
این برگ‌های مصحفِ قرآن که بر نِی است
در جانِ من نشانده خداوندِ آسمان
قرآن منم که آیة تطهیر با من است
قرآن علی است، سورة کوثر عدیلِ آن
در پلک‌های من شب «والیل» روز شد
«والشمس» از نگاه پر از نور من عیان
تکرار آیه‌های «هم الغالبون» منم
«یا ایها الذینِ» گرفتار در زمان
قرآن ناطق است علی تا همیشه‌ها
قرآن کاغذی است که بر نیزه‌ها روان
آیات نور در تب آن سینه مانده است
نازل شده است حضرت باری به قلبمان
«فاصبر علی...» تمام سخن‌های پوچ و پست
«سبّح بحمد ربِ» خداوندِ لامکان
«وَأمُر» به عشق پاک خداوند «و اصطبر»
عبرت بگیر از شب تاریک کافران
قرآن هدایت است به آن سوی «من یشاء»
پرواز می‌دهد دل و دین را به کهکشان
آتش به مصحفِ نبوی داغ تازه نیست
تاریخ هم گواه بزرگی است توأمان
قرآن درون سینة ما خانه کرده است
آتش بیاورید و بسوزید قلبمان
در سوختن، مرامِ مسلمانی‌ام هنوز
بوی خلیل می‌دهد، این قصه را بخوان
آتش بیاورید که آتش‌فشان شوم
یک سیل پر گداز ز قلبم شود روان
قرآن نسوخته است و نمی‌سوزد و هنوز
بانگ «لَهم عذابُ الیم» است بانگمان
اللهُ نور... نورِ سموات بر زمین
قرآن کتاب آینة نور عاشقان
مصباح در زُجاجه‌ای از نور و نار هست
قرآن چراغ روشن خورشید پاسبان
لا شرق و غرب، کوکبِ دُرّی است این درخت
طوری است در تجلی شب‌های بی‌شبان
قرآن برای مردم جغرافیای خاک
یک پنجره است رو به فراخی آسمان
این پنجره گشوده شود مست می‌کند
جان تمام خسته‌دلان را در این زمان
آتش بهانه‌ای است که خاکسترش کنند
غافل از اینکه هُرم عطش می‌شود عیان
«آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم»
در قرن قحط‌سالی نامردی جهان

پ.ن 5 :‌
یا فاطمه ... .

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

یک روز پاییزی بی مهر با فروغ ...

"الف...

...................

 

نوشت : به دلایل معلوم الحال بودن حذف شد .

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/4/43/Foroogh.JPG

 

پی نوشت :

پ.ن 1 :

تنها آینه اتاق تو پیر نشانم نمی دهد
این جیوه را به اکسیر آغشته ای ؟
...
تا شیر مرگ از تو بنوشم هر بار جوانترم می کنی
امروز کوچک تر
فردا کودک تر
گهواره ام در این اتاق تاب می خورد
خواب آوازی بخوان
رویا های ندیده
بر پلک هایم سنگینی می کنند
پوشیده تر از سنگ
نرمایی دارد تماشایت
نه تویی دارد دیدارت
یک روتر از شیشه
هیچ مشامی رد خواب های معطر شده ام را نخواهد یافت
آنگونه که دوست می داری به خوابم بیا
عصا را پس درگذاشته ام
چه شکوهی دارند راست قامتان
تا به تا باز می شود کاغذ مچاله شده ام
در این سبد چه می وزد ؟
بارانی بی ابر
آفتابی بی خورشید
کمانه ی شعری از من
محمدعلی بهمنی (( کتاب در بی وزنی ))


پ.ن 2:

کسی که داد می زند درد دارد. کسی که درد دارد داد می زند.

مدیر مدرسه این را می گفت...

 

پ.ن 3:

چه قدر از واژه "سرباز" نفرا دارم جدیدا !!!

 

پ.ن 4 :

دوستت دارم را ؛ من دلاویز ترین شعر جهان می دانم ... .

 

پ.ن 5 :

التماس دعا .

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

شهر بی عاطفه ...

"الف...

...............................

 

پیش نوشت :

دلم نمی خواست اینجا این ها را بیاورم. اما نگارشی ست از کسی که این روزها به قلمش معتاد وگرفتار شده ام. من بعد مینویسم اما همه ی اینها برای این است که می دانم خیلی ها نمی دانند و از هیچ چیز نمی فهمند . حتی خیلی ها نمی دانند که برای چه زندگی می کنند . خیلی ها نمی دانند که برای چه زنده اند . خیلی ها درگیر الفاظی شده اند که حتی یک بار معنایش را نفهمیده اند . خیلی ها نام نشانی از عشق ندیده اند و هزاران بار لفظ عشق را بر زبان می آورند. خیلی ها ...... . این روزها درگیر روزگاری شده ام که گفتنش و نام بردنش هنوز مشکل ترین کار دنیاست برایم.

با همکاری یکی از دوستان مشغول جمع آوری و نوشتن مجموعه ای جهت چاپ در کتابی با عنوان "هجده سالگی" هستم شاید یکی از مهم ترین دغدغه هایم برای نوشتن این کتاب عاطفه سهاله بود. به هر حال این روزها با این که خودم درگیر مشکلات بسیاری هستم. نمی توانم سرپوش به روی دغدغه های همیشگی ام بگذارم و سکوت کنم و سخنی نگویم .

پس : هر که خواهان است ؛ بسم الله الر حمن الر حیم ...

 

 نوشت : به دلایل معلوم الحال بودن حذف شد .

 

پی نوشت :

پ.ن 1:

فکر و غصه ی عاطفه دختر 16 ساله ی خل وضعی که در محله ی باغ نارنج نکا به جرم فحشا اعدام شد دو سال است که مثل خوره به جانم افتاده است و مثل یک سرطان بدخیم دائم رشد می کند و بزرگ می شود...نه با شعر و نه با نوشتن و نه با گفتن از مرگ او نتوانستم این درد را تسکین دهم...این که چرا عاطفه و چرا هزاران نفر دیگری که گناهکار یا بی گناه قربانی قصاوت و بیرحمی جامعه شان شده اند نه را نمیدانم...من با این دختر احساس برادری دارم...دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت...از آن دنیا دلم فقط برای یک چیزش تنگ شده...آن هم بستنی های خوشمزه اش است...اگر میتوانی جای این گلهای بی خاصیت برایم بستنی بیار...!

پ.ن 3 :

دیباچه ای از اعلامیه جهانی حقوق بشر در ادامه مطلب .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مرد خوبی ها سلام

غروب پنج شنبه که می اید غم قریب و مأنوسی روی دلم سنگینی میکند،
دوباره پنج شنبه...ودوباره صدای گامهای خاطره،
خاطره ی پنج شنبه....و روزهای با تو بودن و....
در اندیشه های دور ذهنم غوغایی میشود، نمیدانم به کدام سوی خیالم بروم؟
در هر سو چیزی خودنمایی می کند
یک سو لبخندهایت و...سوی دیگر صدای دلنشینت که مرا میخواند...
گیج میشوم و به آن ایام خوش حضور میروم.
پنج شنبه که میشد از مدرسه تا خانه را میدویدم ومنتظروعده ای دیگر بودم،
چقدر خاطره انگیز بود وقتی با شور و اشتیاق خود را در دامن پر مهرت می انداختم و تو با آغوش گرمت پذیرایم میشدی
وتو وعده ی خود را عملی میکردی...

باهم بودن را..باهم خندیدن را...
من به همان اندک هم راضی بودم که با وجود مشغله ی فراوانت عشقت را از من دریغ نمیکردی.
اما چگونه شد که آن اندک را نیز از من ستاندند؟؟؟
من که قانع بودم..بابا !!!
وحالا
غروب پنج شنبه که میشود
بوی تو می آید بوی وعده ی با هم بودن، باهم خندیدن...
دریغا که دیگر آغوشی نیست که وجود سرد و یخ زده ام را حرارتی بخشد،
دیگر تو نیستی بابا...
و من تنها بیاد تو زنده ام... .
سردم شده،نسیم سرد پاییزی صورتم را با سیلی بی مهری نوازش میدهد وجای پای اشک را روی گونه هایم ابدی میسازد.
چشم که باز میکنم خود را در کنار مزار با صفای تو میابم،
به نظاره ی تصویرت مینشینم که نقطه ی دوری را دنبال میکند .


http://shiawallpapers.ir/wp-content/uploads/2010/05/shahid_gomnam_by_shiawallpapers.jpg

دستی بر رویش میکشم و میبوسمش،غبار از آن میگیرم وتبرکاً روی صورتم میکشم

براستی بابای خوبم در ان دور دست بدنبال چه هستی؟؟؟

خورشید کم کم بساط طلایی اش را بر میچیند.
دیدار ما به آخر رسیده باباجان وشنیده ام که تو و دوستانت مسافر کربلایید،
لحظه ای دوباره چشمانم را میبندم ودستانم را در دستانت حس میکنم و زیر لب دعایی میکنم؛
دلم میخواهد
         همین جا

             جان بدهم
                  در کنار تو
و دست در دستانت مسافر کربلا شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

آمدم ای شاه پناهم بده ...

... من هنوز زبون فرشته ها رو یاد نگرفتم و لهجه آشتی کردن با خدا رو. دلم می خواد امروزم به یکی از روزهای پرامید خدا سلام کنم تو این ماه مبارک و پشت یک تخته سنگ به بزرگی خجالت خودم پنهان بشم؛ سلام بنده ای که یک سال از نعمت های مولاش استفاده کرد، ولی تا حالا یک بار هم اونطوری که دل خدا بخواد، ازش تشکر نکرد؛ سلام وحشتزده یک آدمی که توجاده لغزنده زندگی با سرعت هوای نفس، تاختن گرفت و حیا نکرد از دره های عمیق گناه...

... چطور به رمضان سلام کنم، در حالی که دخل ثواب من با خرج روزهای عمرم جور درنمی یاد؟ چطوری بگم تو بهار قرآنی، ولی آخه من یه دفعه هم لای این قرآن رو باز نکردم که ببینم توی مدینه سینه محمد چه عطری از گل های محمدیه، اما دلم می خواد به خودم نهیب بزنم؛ به رمضان سلام کنم. هنوزم ته جیب حیثیت من چند تا حدیث، محض آبروی مسلمونی پیدا می شه؛ حدیثی که می گه رمضان ماه خداست و خدا تو این ماه، مهربونه. به لباس پاره پاره اعمال من نگاه نمی کنه، حیا می کنه یادش بیاره که من همون خلیفه و جانشینی هستم که بارها بخشنامه های دینش رو دور انداختم... .

... خدا اون مهربونیه که من بارها تو مسابقه با نفس باختم، ولی به من گفت، بلند شو یک بار دیگه تلاش کن. رمضان! ماه خوب خدا! دروازه توبه! دست منو می گیری؟ یه دست لباس خوب رفتار و کردار برام می خری؟ منو می بری پیرایشگاه دعا که منم بشم شکل مقربین خدا؟ دست منم بگیر، یک عکس یادگاری بندازم با فرشته ها. می خوایم بریم در خونه امام رضا، می خوایم بریم یه یادی کنیم از شب های مناجات و دعا...

... چند وقتی غایب بودم. به خاطر دل مریضم. آقا اجازه، سقف امید خونمون ریخته بود. آقا اجازه، قلبم بیمار بود. خدایا خودت بیا این غیبت منو موجه کن. نگذار یه یا علی بگم. دل خودت می شکنه ها. خدایا بیا به همه بگو ته این غار گلوی من، هنوزم چند تا نقل ونبات محمدی پیدا می شه که آبروی دل من باشه. خدایا امشب دست منو می گیری که تو شب نوزدهم، اسم منو کنار این همه قدم نورانی ثبت کنی. دستم رو می گیری، بگذاری تو دست سقاخونه طلایی، مس دل منو کیمیا کنی. دستم رو بلند کن ای خدا، ببر در خونه امام رضا(ع) تا دعای سحر رو با مردم کشورم بخونم، بگم: اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه...

.........

 

http://up.iranblog.com/Files/ac0f9460053d4a4b933c.jpg

.................

وقتی دلت برای لحظه ای تنفس در بین الحرمین و حرم باب المراد عالم، ابوالفضل (ع) عطش زار شده باشد شاید زیارت امام مهربانی، امام الروف امام رضا (ع) اندکی روحت را التیام دهد و گفتن ناگفتنی ها به آقا ذره ای از بار دوشت و بغض گلویت را کم کند... 

....

دلم هنوز هم حرم می خواهد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

خط یک مترو تهران ...

 

"الف ...

 

 

http://ayene.com/images/Tasvirtit.gif

 

....

 

تجریش
قیطریه
شهید صدر
قلهک
دکتر شریعتی
میرداماد
شهید حقانی
شهید همت
مصلی
شهید بهشتی
شهید مفتح
هفت تیر
طالقانی
دروازه دولت
سعدی
امام خمینی (ره)
پانزده خرداد
خیام
مولوی
شوش
ترمینال جنوب
خزانه
علی‌آباد
جوانمرد قصاب
شهر ری
باقر شهر
شاهد
حرم مطهر
کهریزک

 

: حاضر آماده ی یک شاعر .

 

................

 

http://alightnights.persiangig.com/other/5154170-lg.jpg

 

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

...............

پی نوشت :

پ.ن 1 : ندارد...

پ.ن 2 : چشم هایت را می گویم . هوایی شده اند. به کجا چنین شتابان ؟‌

پ.ن 3 : سلام .

پ.ن 4 : التماس می کنم . دست هایتان را که بالا می گیرید دست های مرا هم بگیرید!

پ.ن 5 :‌ ماجرای این سه درخت طولانی ست ...

پ.ن 4 :‌ در حال نوشتن مقاله ای هستم با نام "هجده سالگی" . شاید هم پژوهشی شود و شاید هم کتاب . شاید هم یک داستان . هر چه هست ، ایده اش هجده سالگی ست. نامی که یک سالی ست گرفتارش شدم ...

پ.ن 5‌ : دانشگاه شهید بهشتی - نرم افزار - روزانه : قبولی سال  1390 " ME

پ.ن 6 : همچنان استماس دعا ....

پ.ن 7 : وضعیت سفید !

پ.ن 8 : بابا (شهید زین العابدین عبدی)

 

http://rocpina.persiangig.com/baba/1508152KAKA006-001.jpg

 

پ.ن 10 : خرد نگهدار .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

{...}

رو ترش کردی
مگر دی باده‌ات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولی‌ست
اندر آن دریای بی‌پایان، بجز دریا نبود

یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن
در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟

مولانا جلال الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در  جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

صفای لاله ها

"الف

 

" فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ. "

 

نوشته ای که میخوانید دست نوشته ای از شهید احدی ست ...

نفر اول کنکور پزشکی سال 1364

 ....


صفایی ندارد ارسطو شدن، خوشا پرکشیدن پرستو شدن

 بسم رب الشهدا و الصدیقین:

چه کسی می داند جنگ چیست؟  چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟  چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد،   یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟  جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند....
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن شده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک  چیست؟  چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به  حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده و گذر می کند، حالا معلوم نمایید، سرکجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام کدام ………….؟ توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آنها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن...

آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟ آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه! … هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟ اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد…

............................

در آبانماه سال 1345 نوزادی در شهرستان ملایر استان همدان دیده به جهان گشود. پدر و مادرش او را احمدرضا نامیدند و در کانون پرمهر خویش پروراندند. خانواده بنا به موقعیت شغلی پدر که از درجه‌داران ارتش محسوب می‌شد به اهواز هجرت نمود و احمدرضا دوران دبستان را در آنجا با موفقیت پشت سر نهاد و وارد مقطع راهنمایی شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی احمدرضا به همراه خانواده مجدد به ملایر بازگشت. او در دوران تحصیل از شاگردان ممتاز محسوب می‌شد و علاقه احمدرضا به امام (ره) ضمن اندیشه و تأمل در مسائل گوناگون و در حرکت پویای انقلاب افزایش یافت با آغاز جنگ تحمیلی تحصیل را رها کرده و در سال 1361 لباس رزم بر تن نمود و عازم نبرد شد و چندین بار در عملیات های مختلف مجروح گشت و حضور در جبهه مبدأ تحولی شگرف در وی گشت. فراست ذهن و طبع لطیف احمدرضا به وی این امکان را داد که در سال 1364 با کسب رتبه نخست کل کشور در کنکور سراسری وارد رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران شده و ادامه تحصیل دهد. انس دایمی احدی با قرآن و ادعیه و توجه بر حفظ آیات قرآن و جبهه دیگر همت او بود.

احمدرضا احدی پس از شرکت فعال در عملیات کربلای 5 در شب دوازدهم اسفندماه سال 1365 لباس سرخ شهادت بر تن نمود و قامت زیبایش غرق در خون شد. آفتاب پانزده روز پیکر پاکش را نوازش داد و زمین خون گرمش را پذیرفت تا آنکه بر دوش همرزمان به زادگاهش بازگردانده شد و در آرامگاه  عاشورای ملایر در خاک به ودیعه نهاده شد.

 

http://s1.picofile.com/file/6851883298/%D8%A7%D8%AD%D8%AF%DB%8C.jpg

 

 «ژان و الژان، تندیس نبرد با زندگی»

 این زندگی با همه‌ی پستی و بلندی و با این همه وقایع گوناگون، مبارز می‌طلبد. گاهی انسان را در اوج آشنایی می‌کشاند و گاهی در حضیض غربت تنهایت می‌گذارد. گاهی به صورت باغی خوش و گاهی کویری خشک. می‌آورد و می‌برد، زمانی رنج است و زمانی شادی. گاهی نقش اشک را بر چشمانت می‌بندد و زمانی نسیم خنده را بر گونه‌ها. هرچه هست این موجود بی‌نهایت کوچک که وقتی به سوی بی‌نهایت میل می‌کند حدش به زبان ریاضی، برابر صفر است، چیزی مثل:

  Lim 1/x=0

  ∞ → x

 این خرده‌ی بزرگ‌نما که انسانش خوانده‌اند باید در این بحر مواج هستی در این مرحله از مراحل تکونی خویش که در دنیا رقمش زده‌اند با این ‌همه موج‌های ناسازگار، زورق فرتوت خود را بگذراند تا به ساحل آرامش و سکینه برسد و این راه را همت و اراده باید و آن هم اراده‌ای مصمم که فقط پی ارزش‌ها بود و بس.

من در این دنیا پی حرف‌های این و آن نباید باشم، آن‌چه که مرا راضی می‌کند ارزش‌هایی است که آن‌ها را بر حق می‌دانم و این ‌ارزش‌ها، ارزش‌های خدایی است آن هم ارزش‌های خالص خدایی که همان رضوان است. این مقول تقریظی نیست بر کتاب هوگو بلکه برداشتی سلاحی{؟} است {از} بینوایان بزرگ او. 

.................

پی نوشت :

١- آقاجان دلم تنگ حرمتان است . اذن دخول بفرما. این بغض در گلو جامانده جایی برای شکستن میخواهد....

٢- میگویند شکسته های دلت را به بازار خدا ببر , خدا خودش خریدار شکسته دلان است. خدایا سپاس که همه را یک جا و بدون تخفیف خریدی!!!

٣- خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من، ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت . دلم گرفته از خودم و کارهایم از این دنیا و آدمهایش . پر پرواز میخواهم خدا....

۴- ای اثر بخش دعا , خود دعا کن که سر آید دگر این غیبت کبری . بابی انت و امی....

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

بهاریه ای که رفت ...

"الف

..................

سال نود

سال نود رسیده برایم سبد سبد
گل ، نه ! گلایه های خودم از خودم/ و بعد

تبریک های گم شده ی سال های پیش
که عطر حرف های شما را نمی دهد

ماخولیای ذهن شلوغی که مدّعی ست
از یک هزار و سیصد و بشمار تا نود

آیینه ای ندیده ام و بی دلیل نیست
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

دیشب کسی به خواب من آمد شبیه من
بهتر از آینه حرٍکات مرا بلد!!!

تا صبح در حواشی من هی قدم زد و
تا صبح در حواشی من هی قدم نزد

بر خواستم مصاحب بیمار خود شوم
تختم شبیه بود به تابوت بی جسد

سال نود حواس خبر های مستند
پرت است و شهر پر شده از شایعات بد...

"نخستین شعر استاد محمد علی بهمنی در سال 90 ؛ روی تخت بیمارستان"

...........................................

تب نیلوفری ...

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصید
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه ی شب را  به تو می اندیشم

چیستی؟ خواب و خیالی ؟ سفری خاطره ای ؟
که در این خلوت شب ها به تو می اندیشم

لحظه ای یاد تو از خاطر من خارج نیست
یا در آغوش منی یا به تو می اندیشم

اگر اینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم

تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه ی نیما به تو می اندیشم

نه به اندیشه ی زیبا نه به احساس لطیف
که به تلفیقی از اینها به تو می اندیشم

تو به زیبایی دنیای که می اندیشی؟
من که تنها به تو تنها به تو می اندیشم...

"از کتاب تب نیلوفری استاد محمد سلمانی"

 

........

 

پی نوشت :

پ.ن 1‌: بهار 1390 ؛ سالن آمفی تئاتر مجتمع فرهنگی هنری شهرستان نوشهر، ادامه مطلب

پ.ن 2 : اگر حوصله داشتید منتظر غزل واره های جدیدی از بهنام (شخص بنده) باشید.

پ.ن 3 :

پرنده بودم ٰ بالم را خونین ساختند ! چشمانم را گرفتند و دهانم را بستند ...

صدایم در نمی آید این روزها .

 

پ.ن 4‌ :‌

دهانش را باز می‌کند
دسته‌ی کلمات پر می‌کشند به آسمان
دهانش را می‌بندد

" یک شاعر! "

 

پ.ن 5 : 

barayeSanghaa.jpg
تهران, نشر چشمه, ۱۳۸۹
تیراژ: ۱۲۰۰ نسخه

.
.
.


آب
سنگ را سوراخ می‌کند.

پ.ن 6 :

هوای خوبی هایتان را داشته باشید ... " بدرود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

می گویند این روزها روز توست ...

"الف

............

پیش نوشت :

 

﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ﴾

( و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل أحیاء عند ربهم یرزقون )

.................................................

 

دلنوشت :

چقدر زود قولت را از یاد بردی، خوش انصاف ؟؟!!

بین خودمان باشد اما من از روی زمین ماندن خسته شده ام !!

خ...س...ت...ه

راستی تو خسته نشدی انقدر دنبال شهدا گشتی ؟؟!! باور کن شهدا احتیاج به پیدا کردن نداشتند !

شهدا از همان اول پیدا و زنده بودند مثل خودت ...!!

این منم که محتاج پیدا شدنم !! این منم که می خواهم میان نامهربانی های روزگار پیدایم کنی و با

دستت راه آسمان را نشانم دهی !

هر وقت دلم می گرفت راهی بهشت زهرا می شدم اما حالا راه بهشت زهرا هم گم کرده ام !!

همان میعادگاه همیشگی مان !!

راستی کجای بهشت زهرا هر پنج شنبه منتظر هم بودیم ؟؟!!

کدام قطعه ؟

کدام ردیف ؟

کدام سنگ قبر ؟؟

راستی نشانی ات کجاست ؟

لطفا دوباره نشانی ات را برای منی که راه را گم کرده ام بگو ...!!

سنگ مزار تو بهشت زهرا نیست ! سنگ مزار تو دلِ دل تنگ من است که این روزها دیگر تاب و طاقتی

برایش نمانده است .

مرد حسابی با توام !! نمی خواهی از بهشت تکانی بخوری ؟؟!

پوسیدم از دلتنگی ... ناسلامتی هنوز حق فرزندی بر گردنت دارم !!

چرا همیشه باید خلاصه شوی توی یک قاب چهارگوش که هر صبح لبخندش را به روح خسته ام

می پاشد ؟!!

چرا تو بابا از نوع واقعی اش نمی شوی ؟

چرا یک روز این خواب های تکراری ام تمام نمی شود ؟

چرا ...

چرا هیچ وقت این اما و اگر ها تمام نمی شود ؟

چرا من ...؟؟!!

...

واژه واژه را کنار هم میچینم، اما واژه ها هم کم آورده اند . باید جمله ها رسول باشند اما نمی دانم چرا جمله ها سکوت کرده اند ؟! صفحه ام سیاه شد از جمله های ساکت پر واژه ، دفترم سنگین شد از صفحه های سیاه...!

مادر!

نمی توانم بنگارمت!

همه چیز برای نگاشتنت کم آورده است، جز دل! باید دلم را قلم کنم ، مسافر چشمانم را مرکب، و بر جان بنگارمت.

باز این واژه ها ابر ابهام شده اند و باران تردید را روانه ام ساخته اند و من میان این تردید سردرگمم!

میان دستان پر از حرارت وعشق تو و آن سنگ سرد و خاموش ...

من چگونه جمع کنم بین این دو روایت را؟؟؟

مادر ! بیا با هم مسافر روزی شویم که هدیه مان را به دستان پر از سخاوتش بخشیدیم.

می خواهم دوباره صدایش کنم، و با همان دستان پر از صداقت کودکی بگویم

« بابا! روزت مبارک...»

و بسوزم از عشق پدرانه اش. و رها شوم از هجوم غربت این سنگ خاموش!

می گویند این روزها روز اوست! روز پدر!

پدر!

تو در کدامین سوی امروز ایستاده ای ؟؟؟ مگر نرفته ای؟؟؟ پس چرا هجوم نام امروز دارد مرا می کشد؟؟؟ پس چرا گل های آن گل فروشی مرا می خوانند؟؟؟ می خواهند دسته شوند در دستان من و آرام بگیرند روی مزارت... در آن غربت غریبانه ات...

گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند!

تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟

من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟

مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟

پدر!

می دانی این قلم را چه می راند؟ درد! دردی که هر سال ، امروز، سنگین تر می شود !

من شاید یکسال به تو نزدیک تر شوم اما این درد چنان بر پشتم سنگینی می کند که اگر روزی نزدت بیایم شاید تو دیگر نام و نشانم را ندانی! مرا از یاد برده ای ....بابا...

مادر!

نمی دانم تو را چه بخوانم ؟ پدر یا مادر!!!

می خواهم با دستان تو زائر او شوم. می خواهم دستان تو شاهد شکایتم باشند...

من خسته از انتظار نگاهش! و او چه بی تفاوت از کنارم عبور می کند! بی آنکه صدای قدم هایش را بشنوم. بی آنکه مرا بخواند...،می رود. نمی دانم آیا دلش با سنگ هم خانه شده؟؟؟

دستانت را بیاور مادر تا به او نشان دهم .هر چین و چروک از دست های تو شهادت نامه ی درد می خواند ! بیا تا موهای سپیدت را هدیه اش کنم! شاید نظری کند...شاید پدری کند...

 پدر!

کدام سوی امروز اقامه ی سکوت کرده ای و نگاهت را روانه ی کدام آستان ساخته ای؟

چرا پاسخ نمی گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می کشد ،و  از میان بغض های به گلو نشسته ام عبور می کند و طنینش بر جان عالم می نشیند؟

اکنون نام تو درد است برای من....

بیا بنگر این گلهای آرمیده به روی مزارت را، چه دلبری می کنند!

و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده اند...مانند من که سر بر خاک ساییده ام و زندگانیم را آورده ام تا یوسف نگاهت را بخرم...

برایت یاس آورده ام ، همان گل آرزوهایت....

همان که با اقتدا به نامش مرا از یاسمن وجودت گرفتی و یاس شدی و کبود...  

در آن هجوم آتش و خون ...

 و سوختی...

 

http://up.iranblog.com/images/zjf0mx6zrf6k1xyjl3xk.jpg

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکوه نوشت:

نمی دانم اگر این قلم را رها کنم تا کجا تاب نوشتن دارد؟!

 اما این دل دگر تاب ندارد...  

                بابا!

                   شهادتت مبارک ...

 

دلتنگ نوشت :

اجازه خانم معلم ؟!!

این روز پدری که می گویند یعنی همان روز بابایی که دو بخش دارد یا بابایی که وقتی رفت روی مین ...

اجازه ؟!!

میشود برای روز بابا اشک هایم را به عنوان هدیه بدهم !

میشود مامان موهای سپیدش ...؟!!

اصلا بگذریم ...!

راستی خانم معلم من دلم بابای دو بخشی میخواهد ...!!!

 

تبریک نوشت :

هر چند که نیستی !

هر چند که هستی !

هر چند که دوری و نزدیک

اما روزت مبارک ...

 

تشکر نوشت :

پروردگارا هزاران سپاس به خاطر تمام نداشته هایم که

                                      چه زیبا به داشته هایم رنگ شکر بخشیدند !

...

پی نوشت :

پ.ن 1 :‌ گاهی بعضی نوشته ها و سروده ها چنان دلت را می لرزانند که مجبوری با اشک بخوانی !!

پ.ن 2 : یک سال پیش همین روز ها

پ.ن 3 : هدفی هم به اهدافم اضافه شد ، شهید پژوهی شهید زین العابدین عبدی. هر چه بین کتاب ها و سایت ها گشتم هیچ نامی از بابا نبود. تصمیم بر این شد که با کمک خانواده شهید و مادر عزیزم (همسر شهید) مجموعه ای زندگی نامه شهید ، تصاویر ، خاطرات ، دست نوشته ها ، وصیت نامه و ناگفته های همسر شهید را در مجموعه ای جمع آوری کنم. شاید توانستم دین بزرگی که بر گردنم است از این طریق ... ! البته ناگفته نماند که روزگاری دورتر بین بچه های انجمن اسلامی و انجمن ادبی مازندران کارهایی کرده بودیم ؛ البته شهدای دانش آموز ! اینبار اما گمگشته ی مان طلبه ای است که دنیا را گذاشت و به عشق یار رفت ...

پ.ن 4 : می دانم روز پدر گذشته ؛ می دانم تا به حال هم خیلی کم کاری کرده ام! می دانم حق پدر بیش از این حرف هاست ! می دانم از روز شهادتش هم چند روزی می گذرد ؛ ولی دل است دیگر ! ناگفته و نادانسته خبر می کند . حالا هم کمی بیشتر تا اذان صبح و شروع فصل عاشقی نمانده . فقط : خدایا به برکت ب بسم الله در این راهی که پیش گرفته ام دستانم را رها نکن ...

پ.ن 5 :

خیلی چیز ها نوشتم و مچاله کردم و کلامی به مصحابت پدر نیافتم ؛ هیچ وقت نتوانستم حرف دلم را صاف و ساده بگویم ! دلنوشته ای که خواندید دستخط من نیست!

پ.ن 6 : ملتمسانه می خواهم برای شادی روح شهدایی که از جان گذشتند و به جانان پیوستند خصوصا شهید گرانقدر و پدر بزرگوارم زین العابدین عبدی صلواتی ذکر و چند آیه ای تلاوت کنید. به امید آنروزی که دست هایشان دستگیر وجود تمامی عاشقان و رهروانشان باشد ...

پ.ن 7 :

عکست را پنج‌شنبه‌ها می‌بوسم
یا می‌گریم تو را و یا می‌بوسم
باور دارم که زنده هستی وقتی ـ
من را می‌بوسی و تو را می‌بوسم

پ.ن 8 : التماس دعا ؛ یا علی .

+ نوشته شده در  یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

در انتهای ابدیت

"الف

..................

 

 

﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ﴾

( ق ، والقران المجید ... )

........................

 

- در نجف سینه بی قرار از عشق گفت لا یمکن الفرار از عشق...

 

....

گرچه من می شکنم در خود یکسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زده ای مثل کبوتر، قیصر!
نام تو شهره تر از قاف شده ست ای سیمرغ
باز هم پر بگشا در خود بی پر، قیصر!
مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟
 چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟
نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!
شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!
جامة خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قیصر!
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
"آیه" ای داری چون سورة کوثر، قیصر!
تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم
در دلم هلهلة حیدر حیدر، ‌قیصر!
پیش تر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر
ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!

.....

 

 

پی نوشت :

پ.ن 1 : درود... (سلام قولا من رب رحیم)

پ.ن 2 :

توو بمان !!!

پروردگارا ! درد ما را مثل کبوتری به آیینه ی اجابت برسان

و دلمان را مثل پر های پروانه ها نازک بفرما ، تا بر شهادت شمع ها بگرییم ....

 

پ.ن3 : گاهی خیلی احساس غربت میکنم روی خاک!

دبیرستانی که بودم روضه بی قراری بچه یتیم ها را بعد از رفتنش برای هم کلاسی هایم خواندم!این روز ها دیگر تاب ندارم! تاب غزل خواندن. تا صدا کردن یاران سفر کرده ام را ! یادش به خیر روزگاری میان تکیه ها صدا می زدیم علی علی و 13 رجب معتکف می شدیم! امسال اما ... !!!  ( می دانم که جایی طهارت زبانم را گم کرده ام ، همین است که نامتان دیگر بر زبانم جاری نیست ...)


پ.ن 4 :

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه ای نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است

 

پ.ن 5 :

 

عطر حضور شما ،

شعر : محمد علی بهمنی ، با صدای پرویز پرستویی و آهنگ سازی ناصر عبداللهی

 

پ.ن 6 : التماس دعا و خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

خودت انتخاب کن ...

امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم.

پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم!
سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهسته‌ی بشقاب‌ها را می‌چشیدم!
در ماشین نشسته بودم. آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و چیزی نمی‌دیدم جز همان مسأله…

وقتی به خودم آمدم و دیدم یک موضوع این‌طور مرکز ثقل توجهم شه که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده…
یادم افتاد به شهید برونسی… و آن شبی که رفته بود قابله‌ای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر می‌دهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان می‌رود برای کمک و فراموش می‌کند که همسرش در خانه منتظر قابله است!

و مقایسه کردم با خودم…… ! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!!

امروز بیشتر به این فکر کردم. می‌گویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر می‌شود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بی‌تابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن این‌که در کنار همه‌ی این‌ها مسأله‌ی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست… یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آن‌ها یا هردو‌شان پیش بیاید… ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده می‌شود وسط…
حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا آرمانت و کشورت؟!

البته موضوع شهید برونسی خیلی فراتر از این حرف‌هاست… همه‌ی فکرش می‌شود آن آرمان و هدف و … (حیف که نمی‌شه توی نت همه‌ی این ریزه‌کاری‌ها رو مطرح و بررسی کرد!)

امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کار شهید برونسی، یعنی اولویت مطلق دادن به آرمان و هدفی که داشته، این‌قدر شیرین و بزرگ بوده… (ر.ک: خاک‌های نرم کوشک، نوشته‌ی سعید عاکف)

البته "انتخاب با شخص است که به فکر حال و هوای آرمان شهر اعتقادش باشد یا به فکر روزگار خوش و گذرانش ... "

http://up.iranblog.com/6/1261763617.jpg

.:: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ::.
کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفته‌ی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.(احقاف/۱۳)

 

پی نوشت :

پ.ن 1: سلام و درود .

پ.ن 2:

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت (ف.نظری)

پ.ن3 :

دوست داشتم تو این پست در مورد کتابی که چاپش قریب الوقوع بود بنویسم... مجموعه ی شعری که حاصل اشک ها و شور نگاه هایم بود. شاید آخرین مراحل بازخوانی را پشت سر گذاشته شده بود که متاسفانه پیش نویس مجموعه به دلایلی ناگفتی که بیشتر جنبه ی شخصی دارد از بین رفت . شاید روزی دوباره شعر نوشت ها را از سر گرفتم . تا آن زمان چاپ کتاب " هر آنچه که هست " متوقف شد.

پ.ن 4 :

این روزها مشغول صفحه آرایی و تصویر سازی یک کتاب کودک به نام زهرِ عسل هستم. شوق زیباییست قدم زدن میان کوچه های فراموش نشدنی کودکی های گذشته مان. پوستر کار که آماده شد همین جا برای دید دوستان می گذارم .

پی نوشت 5: معرفی کتاب

غزل86

http://www.iricap.com/images/book/book-big-091115053434-ghazal.jpg

انتخاب و گردآورنده/گزینش و مقدمه: سعید بیابانکی/یوسفعلی میرشکاک

تعداد صفحات: 120 قیمت: 1600 تومان

شابک: 6 ـ 534 ـ 506 ـ 964 ـ 978 قطع: رقعی

نوبت چاپ: اول 1387 شمارگان: 2500

معرفی کتاب: این مجموعه بخشی از شعر جوان امروز در حوزه‌ای خاص ـ شعر به هم پیوسته ـ است.
شعرهای این کتاب که بخش اندکی از غزل جوان کشور است بیشتر در جشنواره‌ها و کنگره‌های ادبی برگزیده شده و یا مورد توجه قرار گرفته‌اند. از حیث معنی هم می‌توان گفت این مجموعه دارای تنوع است چنانکه در این کتاب هم غزل عاشقانه یافته می‌شود و هم غزل آئینی، هم غزل اجتماعی دیده می‌شود و هم غزل با مفاهیم ارزشی چون دفاع مقدس، شعرهای این مجموعه در دو مرحله گزینش شده‌اند. یک بار ابتدا توسط سعید بیابانکی و سپس توسط یوسفعلی میرشکاک. در مرحله دوم یوسفعلی میرشکاک بیش از 4/3 (سه چهارم) از شعرهایی را که قرار بود منتشر شوند حذف کرده است.


گزیده متن:
ای تیغ! پا برهنه بیا رو به روی من
حاجت به استخاره ندارد، ککوی من
خون مرا بریز و مرا سربلند کن
دامن مزن به ریختن آبروی من
لب سرخ کن به خون من ای تیغ! تادمی
کامی بگیرد از لب تو آرزوی من
بر پیکرم فرود بیا سرکشی مکن
زانوی احترام بزن پیش روی من
بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
چون مِی نفس نفس نزند در بسوی من
فرق مرا تو مسح بکش با اشاره‌ای
مگذار ناتمام بماند وضوی من

 

پ.ن 6: التماس دعا و خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

حکایت تهران

"الف

...........

تابستان 88 ؛ ساعت 4 ؛ ترمینال غرب .
مبدا: نوشهر
مقصد: نامعلوم به قصد دیدن یک فرد معلوم وَ مشخص!
ساعت دیدار : 10 صبح، محل قرار: روبروی سینما آفریقا.

.............................

 

http://static1.cloob.com//public/user_data/album_photo/1231/3692002-b.jpg

 

...

حکایت اول
ساعت 11 شب راه افتاده ای و حتی یک ساعت هم روی صندلی های اتوبوس ناراحت سفر نخوابیده ای (آخر آن موقع ها VIP هنوز به مخیله ی وزارتِ محترمِ راه نرسیده بود؛ بعد ترش هم وزیر محترم ترِ راه و ترابری مان استیضاح شد، شاید چون این طرح عظیم به ذهن آن بنده ی خدا نرسیده بود .) ساعت 4 صبح به نیمه راه می رسی. یک نفر التماست می کند که یک دانه سیگار بخری. از خانه که بیرون می آیی، دستمالی سفید ، پاکتی سیگار و تحملی طولانی همراه می بری، احتمال گریستن فراوان بود... . اشک بین چشمانت جمع می شود . بویِ دودِ تمامیِ سیگار هایی که پدر، آتش زده بود ذهنت را خانه تکانی می کند. مسیرت را عوض می کنی. هر چه ته جیبت مانده بیرون می آوری. یک سیگار میخری. پین. همانی که پدر خیلی می کشید. چند تا هزار تومانی دیگر مانده. سیگار را از وسط نصف می کنی و دست می اندازی گردن پیاده رو و راهت را ادامه می دهی. این بار سوار تاکسی می شوی. آزادی-ولیعصر 6000 تومان! دقیقا همانقدر که از نوشهر تا تهران کرایه داده بودی. هنوز هم تحملی طولانی به همراه داری.


حکایت دوم
ساعتِ رویِ تابلوی بلواری که اسمش در خاطرت نیست؛ 4:50 دقیقه
نور سیاه شب به سمت روشنایی میل می کند .
دو تا از کوچه ها را قدم می زنی و به خیابان ولیعصر می رسی . طولانی ترین خیابان خاورمیانه. سرت را بین چنارهای کنار خیابان خم می کنی و سنگفرش های جاده را نگاه می کنی . یک شهر پر از چنار ذهنت را مات و مبهوت می کند. دلت خوش است که اگر راهت را بگیری و این خیابان را راست بروی به امام زاده صالح می رسی و آنجا استقبال کننده ای کهنسال انتظارت را می کشد . اما اینبار تنها کاری که می کنی سنگ به سنگ قدم بر می داری و سکوت شب را تماشا می کنی و صدای سنگ فرش ها روحت را نوازش می دهد ؛ یک آدم معلوم تمام شب را برای دیدارت انتظار می کشید ...


حکایت سوم
سینما استقلال... . پخش شدن چند دسته گل در دست چند کودک 8-9 ساله توجه ت را جلب می کند. نگاهت به نگاه معصومانه کودکی می چرخد و چشم باز می کنی و قدم می زنی به مقصد مجموعه تئاتر شهر، به خیالت یک ساعته تهران تمام می شود. بر می گردی که شاید به قرارت برسی. سینما فلسطین... . اکران درباره الی. درام زیبایی بود. یادش به خیر. جهان نمای چالوس که رفته بودی آن روز ها تازه به اکران در آمده بود. قدم می زنی و قدم می زنی و قدم می زنی و چند بار مسیرت را عوض می کنی. هر بار هم پیامک وار به آن آدم معلوم خبر می دهی. این بار مسیر ثابت می شود. سینما قدس. سفید پوشیدی. سفید پوشیده بود. قدم می زنی. برای اولین بارست که نگاهش را ملاقات می کنی. هوا ناجوانمردانه گرم می شود. خیس می شوی. یک چیزی در بدنت تند تند به دیواره ی قلبت می زند. نگاهش می کنی. فقط یک بار.
نگاهش برای یک بار دیوانه ات می کند.
خیس ؛ لزران... مثل گنجشکی بدون ویزا. می پری ؛ پرواز می کنی . شاید گذرنامه ات آسمان باشد ...

 

........

ناشی گری کاتب را به پای کم تجربگی بگذارید ...

+ نوشته شده در  جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

"الف

............

http://rocpina.persiangig.com/image/ya_imam_reza_by_time_of_new_moon-d38rlai.jpg

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

استاد محمدعلی بهمنی (نوشهر-18 فروردین)

+ نوشته شده در  جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

حرف یکی مانده به آخر

"الف

 

با من دگر ز غم سخن مگوی
که باغی پر ز گل و بلبل دیده ام

آوای گنجشکها را نه به شاخه
بر شانه هایم دیده ام
...
ماه و خورشید را نه به سما
بر کف دستانم دیده ام

نه آفتاب سوزان، نه سرمای سخت جان
شمیم بهار را چشیده ام
.
.
.
داریوش افشار

+ نوشته شده در  شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

نقطه ی جوش

"الف

.....

 پیش نوشت :



﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ﴾

( والشمس ... )

۰ ۰ ۰

  کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید ؟!
 که از دیوار و در ،  بـــــوی پر پروانــه می آید !

اگر چون رود می‌خواهد که با دریا بیامیزد
بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد

 به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند
به ساحل گفته‌اند از صحبت دریا بپرهیزد

 چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه می‌گیریم
که با این معصیت‌ها آبروی ما نمی‌ریزد

 بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم
مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد

در این پیرانه سر، سجاده‌ای دارم که می‌ترسم
خدا با آن مرا از حلقه‌ی دوزخ بیاویزد

مرا روز قیامت با غمت از خاک می‌خوانند
چه محشر می‌شود مستی که از خواب تو برخیزد (ف.نظری)


http://up.iranblog.com/images/2i12oiegrnvt942ku3.jpg



نوشت :

 اینجا زیستن جرم بزرگی است!


http://rocpina.persiangig.com/image/1.jpeg

 

پی نوشت :

 پ.ن 1 :

 آری ، گلم ... دلم !

حرمت نگه دار

کاین اشک ها ،

خون بهای عمر رفته ی من است ...

آری ، دلم ... گلم !

ورق بزن مرا

و به کتاب فردا بیاندیش ،

که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن ...

 " از حال من مپرس ، که بسیار خسته ام ...

 پ.ن 2 :

 الهی ! سخت بی برگم ، به ساز طاعت اندوزی

همین یک الله الله دارم آن هم ، گر تو آموزی

 ز تشویش نفَس بر خویش می لرزم ازین غافل

که شمع از باد روشن می شود ، هر گه تو افروزی

 پ.ن 3 :  آن چیز که نپاید ، دلبستگی را نشاید !

 پ.ن 4 : مدت زیادی ست که رغبت چندانی به نوشتن ندارم . بهتر است بگویم حرفی برای گفتن ندارم ؛ یا اگر دارم ترجیح می دهم همان کنج دلم باقی بماند ...

 پ.ن 5 :

 ای عشق اگر چه تو ، آشفته و پر تابی / چیزی ست که از آتش ، بر عشق کمر سازد / بی خود شده ی آنم ، سرگشته و حیرانم / گاهیم بســـوزد پر ، گاهی سر و پر ســــازد

 */ به صد امید دل شبنم ما آب شده ست / آه اگر مهر جهانتاب نیاید بیرون !

 پ.ن 6 : حرف دیگه ای برای گفتن نیست .

 پ.ن 7 : یاعلی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

آخرین راز ها

"الف

...............

 پیش نوشت:

 حال این روزهای من


باید کمک کنی کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند -پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخ های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دوروبرم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهانهای هرزه گو
با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

                                                   "مهدی فرجی"

 http://ney-negar.persiangig.com/image/khat-miniature/miniature%20(11).jpg

 

...

نوشت :


دیگر رمقی نیست برای ماندن ...

تا نیمه چرا ای دوست؟
لاجرعه مرا سرکش
من فلسفه‌ای دارم
یا خالی
و یا لبریز

 

..........................

 

http://rocpina.persiangig.com/image/dots_by_emech.jpg

........................................

پی نوشت :

پ.ن 1 : سلام ...

پ.ن 2 :

کوه هم که باشی
کافیست لحظه ای شیرینی اش را بچشی
ناغافل فرهاد می شوی

پ.ن 3‌ :‌

"چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پرخون
همیشه به این بیت که می‌رسم بی‌اختیار بغض‌ام می‌شکند:
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان، شود بی‌آب چون هامون"

قدیم تر ها می گفتم :‌ می دانم ! من دیر رسیدم!

اما حالا به این باور رسیدم که : تو را شاید من ، دیر آرزو کردم ...

پ.ن 4 :

این هم برای کسی که خیلی منتظر غزال غزل بود .

هشتمین کتاب بهشتی

این جاده ها به رسم وفا می رسد به تو
آیینــــــه آیینـــــه صــدا می رسد به تو

دلـــتـنگی دوباره به من می رسد ولی...
پایان بغض و اشک و دعا می رسد به تو

دنبـــــال تــو دویــده ام امــا نـدیـدمــت
این پای پینه بسته کجا می رسد به تو؟!

عطری بهشت را به ضریحت می آورد
وقتی ســـــلام ســبز خدا می رسد به تو

خود مانده ای غریب ولی گریه میکنی
عـــــطر بقیــع فاطمه تا می رسد به تو!

ای هــشــتمیــن کتـــاب بهــشتی ما
هر شب دلم هجا به هجا می رسد به تو

من یک غـــزل برای نگاهت نوشتــه ام
با دسـت های باد صبا می رسد به تو

 

...........

آنجا که خیانت خیانت شده باشد

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!

                                                  "محمدرضا ترکی

http://rocpina.persiangig.com/image/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%20%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%20%D8%A8%D9%87%20%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DA%A9%D9%84.jpg

(مسیر دیلمان به سیاهکل)

پ.ن 5 :خرد نگهدارتان .

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

واژه های طوفانی ...

" الف

.............

 

پیش نوشت :

در آسمان غزل شاعرانه بال زدم
به شوق دیدنت پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل ، قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شده است
چقدر آمدنت را ... چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگریز شکست
همان شبی که برایش تو را مثال زدم

غزال من ، غزلم محو خطّ و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم !

به قدر یک مژه بر هم زدن ، تو را دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم ...

 

...

http://up.iranblog.com/Files/fbc8f00198ee42169a9b.jpg

...

 

نوشت :

وقتی که خیال کوه به دریا می زند ابر متولد می شود . ابر میل دریا به گلگشت و تماشاست ، قدم دریاست بر فرق زمین ، ابر قدم زدن دریاست . ابر پرواز دریا بر کرانه های جهان است . وقتی  دریا از فکر آسمان به جوش می آید و نهنگ معرفت ، دُمِ موج بر جمجمه ی دریا می کوبد ، کودکان خیالش را برای بازی در ماسه های ساحل جهان می فرستد . دریای زندانی ، سر بر سنگ می کوبد و ابر ، دریائی رهایی یافته است . دریائی که به فراست آزادی می فرستد . دریا آئینه خورشید است و ابر تصویر بی کرانگی . دریا کودکی است که ذره بین خود را به کانون گرفته است و خاشاک اندیشه ی خود را می سوزاند . ابر سوختن دل دریا از دوری خورشید است .
اکنون کمی در کنار نوازش ها بایست و گریه کن تا پاییز به پایان نرسیده است ...
کمی در برکه هایی که از آنها برای محبوبت پروانه گرفته ای سیاحت کن و آن ابر های سپید کوچک را به شهادت بگیر و از آنها بخواه تا خبر بیماری نگاه خا و بیخوابی چشم های مرا به محبوبم برسانند . بگو اگر باز نگردد تمام این صدف های نوشکفته ی ساحل را به صاعقه ی موج نفرین خواهم کرد که دو دست بر خواهم داشت برای قطع باران بر این گلو های تشنه ...
با دستی لرزان و قلبی پریشان و بارانی بر پیشانی به آخرین خطوط نامه ام رسیده ...
به آخر خط و خال تو !
تنم تابوت است و روحم جسدی که به پیشواز قبر می رود و با قلبی سرخ و جوان به خداحافظی خاک می روم ...
خداحافظ خورشید ...
خداحافظ آفتاب زودگذر بهاری ؛ خداحافظ بهاز زودگذر شباب ... !
خداحافظ ای کوچه هایی که مرا مدفون کرده اید ، ای باغ هائی که سایه بان خردسالی ام بودید ...

... احمد عزیزی ای که عزیز شد .

http://up.iranblog.com/images/q4or46s3anrj2gogcioe.jpg

.
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت !
 دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت .
مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا !
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت ...

 

پی نوشت :


http://up.iranblog.com/images/epzbatt4jllji0xtj8j.jpg

 

پ.ن ١ : سلام ...

 

(   پ.ن ٢ حذف شد !‌   )

 

پ.ن ٣ :

دوست دارم خاک شم ؛ مثل اون روز تابستون !

البته تو عمق بیشتر  ...

 

پ.ن ۴ :

خدا تو را از خاک آفرید
تا بعد از باران
تنت مهری باشد برای سجده ی لبهایم
......
من هنوز به چشمان رنگ خاک باران خورده ات ایمان دارم !!

-

 

پ.ن 5 :‌

می گویند :
برو با بزرگترت بیا !
می گویم:
خودت با من بیا!
آخر؛
‍‍‍ الهی وربی من لی غیرک ...


پ.ن ۶ : یا علی ...

 

http://up.iranblog.com/images/ir6y88hyfhwkveynwb2.jpg

+ نوشته شده در  شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

می خوام پاک شم ...

" الف

.............

پیش نوشت :‌

یادم آمد شب بی‌چتر و کلاهی که به بارانیِ مرطوبِ خیابان زدم آهسته و گفتم «چه هوایی‌ست خدای من و آغوش رهایی...» سپس آن‌قدر دویدم طرفِ فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شد آن‌گونه که هر قطرة باران غزلی بود نوازش‌گرِ احساس که می‌گفت «فلانی! چه بخواهی، چه نخواهی به سفر می‌روی امشب، چمدانت پرِ باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وَ بیا» پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راهِ نفس باز شد و قافیه‌ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر، منِ بی‌تاب‌تر از مرغ مهاجر به کجا می‌روم اقلیم به اقلیم، خدا هم‌سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر، که سر راه به‌ناگاه مرا تیشة فرهاد صدا زد: «نفسی صبر کن، ای مرد مسافر، قَسَمت می‌دهم ای دوست، سلام من دل‌خستة مجنون‌شده را نیز به شیرینِ غزل‌های خداوند، به معشوقِ دوعالم برسان»، باز دلم شور زد، آخر به کجا می‌روی ای دل، که چنین مست و رها می‌روی ای دل، مگر امشب به تماشای خدا می‌روی ای دل، نکند باز به آن وادی... مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پرجاذبه بودم که مشامِ دلِ من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذانِ سحرِ جمعه پراکنده در آن دشت خدایی‌ست. "برقعی

 

نوشت :

بگذار به مانند کهنه چوبی پوسیده و سنگ نبشته ای باران  خورده و ابری نازا بر سر متروک و اشک های کبوتر سپید در پی آغاز فصل آفاق فراق و زجه های سه تار زنگ زده در صندوقچه ی پدر بزرگ و پرستوهای بلند پرواز در روشنایی روزهای گم شده و برفی به یاد ماندنی در تنگنای تنهایی تند بادی از سوی کوه و پیه سوزی زیر خاک و نگاهی دوست داشتنی و معبری نارفتنی و آب انباری متروک و خفته در زمان و صدای آب در سکوت رنگ ها و باران شعر بر لاله های خونین و بمبی ساعتی در مرگ ثانیه ها و سگ های گرسنه و قطعه قطعه کردن خوک بخت برگشته و سیسمونی خواهرزاده تازه به دنیا آمده ات و احساس گوارش حرف رئیس اداره با نان خشک صبحانه و آن شب نورانی و زن روستایی و استخوان های جا مانده زیر خاک و نماز جماعت خورشید و روباهی دم کوتاه در پی ستایش قدر و ناله های یارب و قاصدک هایی بی شمار و قاب عکسی شکسته روی دیوار پنجم و ستونی لرزان روی پی ساختمان و تخته سنگی بزرگ وسط کلبه ی حسن بابا و بزرگراهی بن بست و ساقه هایی خزان زده در پی سیلی سرنوشت و اشکی یخ زده به یاد فصلی گم شده و غربت غزل و مژگانی سوخته و خاکی باران خورده و خیال نارنج و صدای ریختن بهار نارنج ها و لمس ریجه های مرطوب و بزغاله عجول و شیشه ی شیر و بهشت رمه ها و کلبه ی تابستانی و کسوف چشمه ها و جذر صمیمیت و خاله پسر پشت تریبون اندوه و شاخه های پرچین و خیابان ها ی بی بالان و بی باران و عهد یخ زده و ترانه ای باقی مانده از تقسیم شکوفه ها بر عشاق جوان و دلدادگان سفر کرده همراه محبوب شوند و به یاد روزگاران خوش آشتی و دیدارافتند و شعر غربت یار را در شب های بارانی چون سرودی از جنس صور اسرافیل زمزمه کنند بلکه یار به دیار فسانه و خاکستر صدایی برساند و سینه ی ما پیران قبایل عشق را جلایی بخشد.

 

پی نوشت :


پ.ن ١ : سلام...

پ.ن ٢ : یادش به خیر . آن روز ها که میان عین و قاف و شین کانّ مجنون مانده بودم و نگاهم به صدای کبرایی تو بود را می گویم ... دلم برای آن لحظه ها تنگ است ...

پ.ن ٣ : سخت هوایی شده ام .

پ.ن ۴ :

وقتی دلت برای لحظه ای تنفس در بین الحرمین

و حرم باب المراد عالم، ابوالفضل علیه السلام عطش زار شده باشد

شاید زیارت امام مهربانی، امام الروف امام رضا علیه السلام اندکی روحت را التیام دهد

و گفتن ناگفتنی ها به آقا ذره ای از بار دوشت و بغض گلویت را کم کند...

هنوز هم دلم حرم می خواهد ... !

پ.ن ۵ : نمی دانم این روز ها را تبریک بگویم یا تسلیت .

پ.ن ۶ : التماس ٢ ضرب در آ !

پ.ن ٧ : خدانگهدار ...

...

" ب "

+ نوشته شده در  شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

بورس وهیشته !

الف"

(ع)

.........

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند /. ( پناهی )

.............................

http://fc02.deviantart.com/fs12/f/2006/339/6/3/rain_by_cunyadenki.jpg

......

 

ریحان روح از بوی وی جان رافتوح از روی وی

بزم صبوح از جوی وی فردوس کردار آمده

 

...........................

http://www.img4up.com/up2/4420342641422.jpg

...................

پ.ن 1 : سلام

پ.ن 2 : حرفی نیست !

........

http://www.img4up.com/up2/59117754171412.jpg

.........................

پ.ن 3 : فی الحال میان عین و قاف و شین و زمزمه های موش پشت دیوار مانده ام !

پ.ن 4 :

لابه لای دو قرن سکوت عبدالحسین زرین کوب چرخی میزدم و گندهای اعراب قبل از اسلام که وحشیانه به ایران حمله کردند را می خواندم . فقط در یک حمله 500 هزار زن ایرانی را دست چین کردند و به اسارت گرفتند و به یغما بردند و برده شان کردند . 500 هزار زن ایرانی به دست وحشیانی افتاد که اصول زندگی شان بر پایه ( زن و جنگ و شراب ) بود و یا حتی وقتی پیامبر (ص ) حرف از بهشت می زد آنهایی که بازمانده ی عهد تحجر بودند از حضرت می پرسند که آیا در بهشت جنگ هست ؟ وقتی پیامبر در پاسخ می گفت که جنگی در بهشت نیست ؛ آنها در پاسخ می گفتند که پس بهشت تو به درد خودت و اطرافیانت میخورد ! پیشنهاد می کنم اگر شد حتما کتاب (دوقرن سکوت ؛ اثر دکتر عبدالحسین زرین کوب ) را بخوانید تا از ظلم هایی که اعراب در حق تمدن ایرانی الاصل ما کردند مطلع شوید . حتی رسم الخط ایرانی مان را ؛ زبان  بین المللی آرامی مان را که مادر زبان لاتین کنونی بود را و همه ی فرهنگ ایرانی ما را ربودند و خط الرسم عربی را حاکم کردند . و نویسندگانی که به خط اوستایی می نوشتند را حلق آویز کردند ...

پ.ن 5 : دلم از این دنیا خون است .

پ.ن 6 : «وهیشته » از ریشه ٔ «وهو» در زبان اوستایی یعنی بهشت

پ.ن 7 : ... در پناه "ب از دیار بسم الله !

.................

.....

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط - برما (بهنام جعفری)  نظرات ()

مطالب قدیمی‌تر
ما چیستیم ؟! جز مولکلولهای فعال ذهن زمین ، که خاطرات کهکشان هارا مغشوش میکند ! زمینی که بهانه بودنش حسین بود و شهادتش ... . که همه بدانند اوست که خون خداست ...
صفحه نخست
پست الکترونیک
پروفایل بهنام جعفری
FaceBook
رزومه
کتاب هایی برای خوردن
نویسندگان ایرانی
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

نوشته های پیشین
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
تیر ۸۸

آرشیو موضوعی
دل نوشته(۳۳)
قطعه ادبی(٢۱)
روز نوشت(٢٠)
شعر و ترانه(۱٤)
حاضر آماده(۱۳)
مجلس تنهائی(۱٠)
لسان الغیب(٤)
محمدعلی بهمنی(۳)
ریز نوشت عاشورایی(۳)
طراحی هام(٢)
فروغ فرخزاد(۱)
مولانا(۱)
داستانک(۱)
سوگند عشق(۱)
سوگند عشق(۱)
سوگند عشق(۱)
هجده سالگی(۱)

نویسندگان
- برما (بهنام جعفری)

پیوندها
کبوتر سپید
کوچولوی شاعر
ماچهارنفر
تینا تیماج چی
تمنای وصال
حمیوث (محدثه)
دختر باران
دخترکِ اورجینال
زیر یک سقف
سارا شاهدی
سینا حشمدار
سینا شجاعی
شاهد بیاوریم !‌
شمال از شمال غربي
طهورا
فاطمه کیا
قاصد خیال(مینو)
گرینویچ
ل ی ل ا
لیلا خرّم(بهاره)
م.ح.م.د
م.کاوند
ماه آواره
مُــجـــدهــ
محمد صادق کریمی
مرز من
مریم روستا
مهدی اکبری فرد
نغمه شاکری
نهـــــــفتــــــ
نیلوفرانه
نیلیا
هیچستان
مصطفی حسن زاده
روزهای به جا مانده

  RSS 

POWERED BY
Behnam Jafari

دست اتفاق را محکم گرفته بودم که نیوفتد

اما ناگهان نمی دانم چه شد.









































































 
........... Submit ExpressSearch Engine Marketing