
بی خیالِ چارباغ و صفه و ساعی و خیابان ولی عصر؛
بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم ( از وبلاگ دلم روشن است)
|
پنج دیواری، برگزیده پنجمین دوره چهره بلاگ(چهره 90)
|
"الف...
..................

قدح به سر کنید
شب را سحر کنید
غم دنیا را از سر به در کنید
الا ای یار خطر دارد جدایی
به حال بی ثمر دارد جدایی
بیا که ما و تو یک جا نشینیم
که مرگ بی خبر دارد جدایی
زندگی چیست ؟
خون دل خوردن
زیر دیوار آرزو مردن
رسم دورنگی آیین ما نیست
یک رنگ باشد روز و شب من
گذشت آن که تو سالار دلبران بودی
خدای عشق من و یار دیگران بودی
گذشت آن که ز درگاه خویش می نالید
مرا به تلخی و شیرین دیگران بودی

"الف...
...................

ماهی غمگینی بود دلم
که به هوای چشمهای تو
میگفت
آب
آب
آب
...
لامسهای در کار نبود! دلم میخواست ارتفاع شانههایم به دلتنگیات برسد...
"الف...
..............

وَ عوّد نفسَک التّصبّر عَلی المکروه
و نعم الخُلُق التّصبّر فی الحقّ
خودت را عادت بده به صبوری و تحمّل ناگواریها
......................
در فهم هر آسمان صاف علاقه نیست !
همیشه حکم دل است
حتی اگر هر چهار برگ پیش رویم سیاه باشد !
.....
چه اخلاقِ خوبیست این صبوری و این شکیبایی در مسیر حق.
"الف...
...............

بهار، زمین را تازه میکند.
آیههای قرآنِ تو، قلبِ مرا.
.........
تا با تو بودن
پیاده جاری می شوم
بی پارو
بی قایق
و با هیچ نگاهی
که در انتظارم نشسته باشد
باور کن
خانه هایمان نزدیک است !
اگر بخواهی ...
.............
...و تفقّهوا فیه فانّه ربیع القلوب: و در قرآن بیاندیشید که بهارِ دلهاست. (حضرت امیرِ علیهالسّلام)
"الف...
.................

....
مبهوت
ایستاده ام
درون حجمی که باید سر کنم.
بدون تو...!
به دیدار من بیا .
من همیشه هستم
حتی وقتی خانه خالی به نظر می آید...
حتی وقتی قفل در عوض شده است.
دستت را رویِ پیشانیِ داغِ من بگذار ! گُر میگیرم.
رنگِ چشمهایت بهشت...
.......
اِجعلنی لِنعمائک مِن الشّاکرین وَ لآلائک مِن الذّاکِرین.
ببخش ناسپاسیها و قدرنشناسیهای من را.
(جوشن صغیر)
"الف...
..............

.
و ما قَتَلوه و ما صَلَبوه و لکن شُبِّه لهم .
نه او را کشتند نه بر صلیبش کشیدند اما اینگونه به نظرشان آمد .
( نساء – 157 )
....
مسلمانان، مسلمانان! مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرمِ یارِ من مسلمانوار میآید!
مولوی
"الف...
.................
وَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا
و در برابر دستور پروردگارت شکیبایی پیشه کن
که تو در برابرِ دیدگانِ مایی.

...
چه سختیِ شیرینیست در برابرِ دیدِگانِ تو بودن.
" حرفی برای تمامی فصول...
"الف...
..................
"ان الارض یرثها عبادی الصالحون" (1)
........................
تو آنچنان یگانه قلم بر مدار اندیشه می گردانی که
واژه هایم لال می شوند...
..................................
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را . من یک "متوسط" بی چاره بودم و ناچار، محکوم که ، پس از آن نیز ، "باشم و زندگی کنم"، نه! باشم و زنده بمانم و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد، در برزخ شوم این "پیدای زشت" و آن "نا پیدای زیبا"، خورد گردم. که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست، در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
"زندگی" نام دارد.
" (1)سوره انبیا- آیه 1

...
سطر هایم این روز ها به درد سطل زباله هم نمی خورد !
فقط می خوام جوهر راپیدم را تمام کنم که دیگر صورتم از سیلی هایش سرخ شده...
...........
دل را
با تمام گمگشته ها
و آغوش را
با وسعت های بی دریغش
برای تو پنهان کرده ایم
برای تو
و آن روزی
که میدانیم
آمدنت
بی پایان خواهد بود...
"عبدالعظیم ساعدی"


هنوز چشمهایم باز نشدند
خیلی مانده
خیلی زیاد ....
تا ببینم
تا دست نوازش فرشتگان را بر شانه ام ببینم
تا بشنوم صدای پای خدا را
هنوز خیلی مانده.....
"الف...
.................
حرفهایی خواهم زد که مرا بر سر یک دار بلندخواهد اویخت ...
کارهایی خواهم کرد که بگویم آزادم...
ولی اما جشن ازادی را پشت دیوار قفس ها خواهم گرفت اخرین شمع تولد اخرین قطره ی باران اخرین بوسه ی اصرار من که ازادم اخرین حرف من این است من ازادم حرفهایی که مرا خواهد کشت...
والسلام...
"الف...
...............
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته!

والسلام...
"الف...
...................
تمام ساختمان عالم پنجره ای است که رو به مشرق گشوده شده است . همه رخت های تر خود را که از جریان آب بازیِ هوس خیس شده است در برابر خورشید پهن می کنند . تازه خورشید مهتاب کمرنگی در ایوان الهی است.

"الف...
................
«لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون.»
«اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم، یقینا آن [کوه] رااز بیم خدا فروتن [و] از هم پاشیده می دیدی. و این مثل ها رابرای مردم می زنیم باشد که آنان بیندیشند.»
"اگر برق تجلی خدواند متعال با تمام زیبائی به کابل های جهان وصل شود ، فیوز همه ی موجودات جهان خواهد پرید . جهان تاب تماشای جمال یار را ندارد . مثل اشک در مقابل چشمانت ذوب خواهد شد ."


"الف...
..................
ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا
حلقهٔ بیرون این دنیای باطل کن مرا
وادی سرگشتگی در من نفس نگذاشته است
پای خواب آلودهٔ دامان منزل کن مرا
رفته است از کار چون زلف تو دستم عمرهاست
گه به دوش و گاه بر گردن حمایل کن مرا
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم، باز عاقل کن مرا
جای من خالی است در وحشت سرای آب و گل
بعد ازین صائب سراغ از گوشهٔ دل کن مرا
- صائب تبریزی

حرفهایی برای نگفتن..
دردهایی برای پنهان کردن..
و زخمهایی برای عفونت..
چشم هایی برای فروبستن..
و.. گوشهایی برای خاموشی
اینجا سرزمین پیامبرانست و..
هرگز معجزه ای از اینجا عبور نکرد
ماهیزم این اتشیم... میسوزیمو میسوزانیم.. و نمیدانیم !
"الف...
.................
دیدار ما توو بارون آغاز ماجرا بود.
انگار یه حس تازه تووی دلای ما بود.


…و در دنیا سهمگین تر از این چیزی نیست که آدم اعتراف کند مقصر است و خود را محکوم سازد. نه، هرچه که پیش می آید بیاید اما مبادا که خود را محکوم بیابی. آدم که پیش خود سرافکنده باشد دیگر تمام شده است…
آدم که پیش خودش گم شود، پیش خودش نابود شود و پیش خودش تمام شود تنها آدم بدبخت است. همه جا می توان رفت و همه کار می توان کرد اگر نزد خودت گم نباشی، اگر نزد خودت نابود نباشی، اگر نزد خودت شرمسار نباشی. اگر تخته پاره یِ رضایت از خودت را از دست بدهی، اگر کارهایت و اندیشه هایت این تخته پاره را از دست تو برباید در دم فروخواهی رفت.و اگر هزار سال زندگی کنی و بر اوج عزت بنشینی،همیشه خود را گم و پست و نابود خواهی یافت.
ابراهیم گلستان
داستان تب عصیان _ ص۵۴ و ۵۵
"الف
.................

…داشتم به این فکر می کردم که چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیرمترقبه بودن ها قشنگ است. این که یک اسپرسوخور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه ی پُر از خِرت و پِرت های دنیای مدرن؛ یک جانماز ِ پُر نقش و نگار ِ دست دوزی شده ی بــُتــّه جقــّه، پهن کرده زمین و دارد نماز ِ سر ِ وقتش را می خواند. یعنی من که می میرم برای این که کسی _ حالا هر کجا که هست _ عین خودش باشد وقتی که ان جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزد مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را طوری که نیست جلوه ندهد یا آن طوری که هست، خودش را نشان ندهد. راستش؛ همیشه او را تحسین کرده ام که … نیست و هرکجا که وقتش برسد، بساطش را پهن می کند و باکش نیست که یک عدّه دارند چپ چپ بهش نگاه می کنند و پیش خودشان می گویند این بابارو… از همه جا اومده تو کافه نماز می خونه!

فرهاد جعفری کافه پیانو [ص ۴۵-۴۶]

"الف
.............

چگونه بال زنم تا به ناکجــــــا که تـــــــــویی بلند می پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ای که پر شده است از ابتدا که تــــویی تا به انتها که تویی
حسین منزوی
"الف
...................

کم نامه ی خاموش برایم بفرسـت از حرف پرم گوش برایم بفرســـت دارم
دارم خفه می شوم در این تنهایی لطفاً کمی آغـــوش برایم بفرست...
جلیل صفر بیگی
"الف
........................
(( من کوچ کردم.
از کودکی به میانسالی.
جوانی را ندیده ام.
نمی دانم چه شکلی بود.
نمی دانم شکل و قیافه اش را.
نمی دانم اوضاع و احوالش را.
یک دوره ی سوخته در زندگی تلخ من.
نمی دانم این نوجوانی و جوانی چه شکلی بود برای دیگران.
اما طعم یک چیز را چشیدم. آن هم عشق بود.
عشق را که بچشی بزرگ می شوی. وقتی چشمانت برایش برق می زند.
وقتی دلت برایش قنج می رود.
آری. اینجاست که هم عاشق شده ای و هم پیر.
عاشقی ابتدای بدبختی ماست.
عاشقی آنجایی ست که از سر تنهایی لب به سیگار می زنی.
عاشقی تازه آنجا معنا پیدا می کند که معشوقت تنهایت بگذارد.
عاشقی همان جایی ست که بزرگ شدن معنی پیدا می کند.
عاشقی فرهاد می خواهد.
کوه می خواهد.
عاشقی معنای چاله میدان ها نیست.
عاشقی درد و داد و سوز نیست.
عاشقی گریه نیست.
عاشقی فصلی در پس پاییز است.
عاشقی معنای بزرگی ست که جنون در پی خواب هایش دارد.
عاشقی .................
بزرگ شده ام آری. میان کودکی ها عاشق شده ام. میان نوجوانی پیر شده ام. میان دنیای کودکی و نوجوانی و جوانی گم شده ام. میان 18 سالگی پراکنده شده ام. ))
( از مقدمه کتاب 18 سالگی- نوشته بهنام جعفری بلالمی)
"الف
...............................
پیش نوشت(توضیح ضروری) :
قبل از آن که متهم به برخی انگ های نچسب شوم ، لازم به توضیح است که حقیر نگارنده نیز معتقد به حفظ حرمت مادی و معنوی تمامی قهرمانان کشور عزیزمان می باشم.
علی دایی برای همه ایران دوست ها قابل احترام است ، زیرا او آقای گل جهان شناخته شده است . هرچند که بابت هر گلی که زده است چند گل هم نزده! زیرا هر گل او با همکاری تیمی حاصل شده و هر گل او با سکه های طلا جبران شده است.
............
علی دایی متولد 1348 است و دایی علی هم متولد 1348 .
دایی علی سال 1360 دندانه ای ناقابل به زیر هشت (8) تاریخ تولد شناسنامه اش اضافه کرد تا مجوز حضور در جبهه های جنگ تحمیلی را در سن 12 سالگی دریافت کند. همزمان که علی دایی سرش را مقابل توپ قرار می داد برای اعتلای ورزش کشورش ، دایی علی نیز برای حفظ سرحدات مرزی کشور سرش را مقابل توپ و خمپاره و... قرار می داد. نتیجه این شد که علی دایی با بیش از 100 گل زده شد آقای گل جهان ، و دایی علی با شکار بیش از 100 تانک متجاوز عراقی شد جانباز و خانه نشین.... هم اکنون علی دایی به علت سهل انگاری و صدمات وارده در تصادف در بیمارستان بستری است ودایی علی هم به دلیل عارضه های شیمیایی و... خبر بستری شدن علی دایی به عنوان قهرمان ملی درتمامی بخش های مختلف خبری ( دقت بفرمایید تمام بخش های خبری نه بخش خبرهای ورزشی!) پخش شد ! ولی خبر بستری شدن دایی علی را هیچ کس متوجه نشد! همزمان با خبر تصادف علی دایی ، سه نفر از رزمندگان دلاور لشکر علی ابن ابیطالب(ع) برای کمک رسانی به مردمشان جانشان را فدا کردند ، ولی هیچکس این خبر را هم ندید!
رکورد دار سنی جانبازان شهید شد ، کسی نفهمید ! زیرا متولیان فرهنگی از جمله صدا و سیما نخواستند بفهمند که علی دایی و امثال او مدیون جان فشانی دایی علی و امثال او هستند! شاید هم فهمیدند و نخواستند روحیه عشق و ایثار قدری فضای بهاری کشور را عطر آگین کند! شاید می خواهند نسل جدید به جای آن که مانند دایی علی لنگ هزینه های درمانی اش در شب عید باشد ، غصه ساعت رولکس چند ده میلیونی اش را بخورد!!! برا ی علی دایی هلی کوپتر جهت انتقالش به خصوصی ترین و ایضاً بهترین بیمارستان تهران اعزام می شود و کل هزینه های سهل انگاری او را حضرات دست در کیسه بیت المال تقبل می کنند ، ولی امثال دایی علی باید با همان امداد های غیبی روزگار خود را سر کنند ! هرچند که دیگر نه طلایی باقی مانده و نه فرشی و نه ... ، تا غیب شود و هزینه های زندگی او تأمین!!!
خیلی بی معرفتیم!!! در هنگام تحویل سال 1391 از چند ساعت قبل تمامی شبکه های صدا و سیما حتی خواننده ها و هنر پیشه های دست چندم و فوتبالیست های از رده خارج شده را به برنامه های خود آورده بودند ولی دریغ از ....
وقتی می آییم ارزش خدمت به کشور و کسب افتخارات ملی را با سکه و ماشین برابر میدانیم ،دیگر جایی برای عرق ملی و ارزشهای والای اخلاقی باقی نمی ماند و نتیجه آن میشود همان ورزشکاری که با نام ائمه، به موفقیت ورزشی رسیده است ،اکنون برای تداوم افتخارآفرینیهایش ،ماشین و خانه و مادیات دنیوی طلب میکند!براستی کجا رفت آن فرهنگ عاشقی و آن زرنگی های عاشقانه؟!
پشت میدان مین رزمندگان زمینگیر شده اند ، آیا وعده خودرو و خانه می تواند عاملی برای رفتن بر روی مین باشد؟!آیا با این انگیزه های مادی ، می توان زرنگترین عشاق را داشته باشیم؟!یا برعکس در آن شرایط زرنگی ها هم رنگ عوض می کند و تبدیل به بزدلی می شود؟!
بگذریم…
بیایید حداقل قدر شناسان خوبی برای پاسداران نوامیسمان در هشت سال دفاع مقدس باشیم.
بیایید…بله! شما بیایید،آنها آمده اند . تنها یک یا علی می خواهد تا عشق دگر باره آغاز شود. زیرا:
فرهنگ شهدا،فرهنگ ایثار و از خودگذشتگی است.
جان کلام ، بیائید از جبهه ها به همراه پیکر شهدا، فرهنگ ناب عاشقی آنان را به شهرها بیاوریم.
والسلام علی من اتبع الهدی
ابوالفضل درخشنده

"الف
...........
سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین. خوبید؟
مرحله اول:
وبلاگ پنج دیواری ツ تونست در دو بخش نامزد بشه رای بیاره.
نامزد بخش موضوعی: یادداشت - بخش استانی: استان قم.
مرحله دوم:
وبلاگ پنج دیواری ツ نامزد دو بخش موضوعی و استانی شده بود. اما فقط تونست تو بخش استانی در مرحله دوم رای بیاره. با تشکر از تمام دوستای عزیزم که بنده رو قابل دونستن. امیدوارم سال خوب و پرباری داشته باشید.
برنده بخش استانی: استان قم.
"الف
............
دیر نوشت:
انقدر سرم شلوغ بود که نتوانم حتی بهانه بیاورم برای آمدن و چند خطی نوشتن میان این دشت پرسوز و رفتن.اما دلم پیشتان بود. شاید بیشتر از کار پیش تو. آری تو را می گویم. همین تویی که چشمانت گرد شده ببینی مخاطب این نوشته کیست! مخاطب تویی که دعوتی. تویی که باید میامدی. اما دیرآمدی. شایدم منم نباید می آمدم.
اندک اندک جمع مستان میرسند اندک اندک می پرستان میرسند
دلنوازان نازنازان در ره اند گلعذاران از گلستان میرسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان میرسند
جمله دامنهای پرزر همچو کان از برای تنگدستان میرسند
لاغران خسته از مرعای عشق فربهان و تندرستان میرسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب از چنان بالا به پستان میرسند
خرم آن باغی که بهر مریمان میوههای نو زمستان میرسند
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف هم ز بستان سوی بستان میرسند
شاید این اندک اندک رسیدن مارا به اینجا کشاند. شاید هم این اندک اندک رسیدن هرگز نرسیدن شد. البته شاید قسمت دست و پا شکسته رسیدن بود.
بی ربط:

«ری را» نام اولین آلبوم است با صدا و آهنگسازی «سهیل نفیسی» که در سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات «هرمس» منتشر شده است. تنظیم این آلبوم برعهده «کریستف رضاعی» و «رضا عسگرزاده» بوده است. در این آلبوم ۱۱ قطعه ای از اشعار «نیما یوشیج»، «احمد شاملو»، «ناصر زمانی»، «ابراهیم منصفی»، «منوچهر آتشی» و «مهدی اخوان ثالث» استفاده شده است. نام آلبوم بر گرفته از شعری به همین نام و از سروده های «نیما یوشیج» است.
این سادگی و دوری جستن از صداهای اضافه و قطعاً آزار دهنده رمز اصلی گرایش درصد بالایی از جوانان امروز به سمت این آلبوم بود؛ در زندگی ماشینی که همواره با موسیقی متن بوق ماشین و صدای موتورسیکلت و پتک برقی همراه است که از بام تا شام، یا برج می کوبند یا برج بالا می برند، این گونه از موسیقی با کمترین حجم صوتی ممکن و میزان بالای تاثیرگذاری کلامی نیاز شدیدی حس میشود.
«سهیل نفیسی» را می توان یکی از موفق ترین خوانندگان حال حاضر به حساب آورد. شاید یکی از مهمترین دلایل برای چنین ادعای گزافی این باشد که او بعد از مدت های طولانی جای خالی گونه ای از موسیقی را در ایران پر کرده است. در سال هایی که گروه ها و خوانندگان «پاپ» طرفداران خودشان را پیدا کرده اند و در زمانی که موسیقی «راک» و «جاز» و «رپ» و… قانونی و غیر قانونی، زمینی و زیر زمینی به دست مخاطبش می رسد، در دورانی که «موسیقی سنتی» همواره شنونده خود را حفظ کرده و «موسیقی کلاسیک» نیز آنقدر جذابیت دارد تا سالن «تالار وحدت» را در هر اجرای «ارکستر سمفونیک» پر کند، جای خالی گونه ای از موسیقی حس می شد که پس از خانه نشینی و مرگ «فرهاد مهرداد» کسی نتوانسته بود احیایش کند.
موسیقی «سهیل نفیسی» به گونه ای یادآور سبک موسیقایی خوانندگانی چون «باب دیلن»، «لیونارد کوهن» و نمونه هایی اروپایی مانند «جرجو گابر»، «فابریتزیو دآندره» و «ژرژ براسن» دست کم در دوران آغازین فعالیت هنری شان است. سبکی که برتری مطلق و بی چون و چرای متن و شعر بر موسیقی، دوری جستن از حجم بالای صوتی و گرایشی بعضا افراطی به سوی ملودی از ویژگی های بارز آن به حساب می آیند.
از این روی بسیاری از منتقدان و علاقه مندان سبک موسیقایی «سهیل نفیسی» را با «فرهاد مهراد» مقایسه می کنند، گرچه اگر با دقت بیشتری به آثار «نفیسی» دست کم در آلبوم «ری را» توجه کنیم نشانه هایی از ترانه خوانی «فرامرز اصلانی» را مییابیم.
دو تکه از آلبوم ری را:
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین، ز اندوه های من سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یک سر، من دارم از بر
یک شب درونِ قایق دلتنگ خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب می بینم.
ری را، ری را
هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه
او نیست با خودش
او رفته با صدایش
اما خواندن نمی تواند
ری را، ری را
هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه
او نیست با خودش
او رفته با صدایش
اما خواندن نمی تواند
برگرفته از جلد اثر، ایران ترانه و کمی با موسیقی
پی نوشت:
سلام. احوال شما؟ خوبید؟ کاندید مسابقه چهره 90 شدم. اگه ممکنه لطف کنید ثبت نام کنید و بعد تو یکی از پنج وبلاگی که معرفی می کنید اطلاعات پنج دیواری رو هم وارد کنید.
آدرس وبلاگ:http://rocpina.persianblog.ir
نویسنده: بهنام جعفری
موضوع: یادداشت
شهر: قم
لینک محل ثبت نام: http://chehreblog.com/register

برگزیده در بخش فوتوبلاگ: وبلاگ «عکاس مسلمان» به مدیریت سیدشهابالدین واجدی با کسب ۱۳درصد کل آرا
برگزیده در بخش مینیمال: وبلاگ «فراخوشخانه» به مدیریت سیدمهدی دزفولی با کسب ۱۱درصد کل آرا
برگزیده در بخش ویدئوکست: وبلاگ «ویدئو کلوب» با کسب ۹درصد کل آرا
برگزیده در بخش پادکست: وبلاگ «بی سایهبان» به مدیریت محمدهادی فکری با کسب ۷درصد کل آرا
آذربایجان شرقی: جوان امروز آرای کسب شده: ۴۲%
اردبیل: تراوشات مجاز ذهنم آرای کسب شده: ۹۲%
اصفهان: تخریبچی مجازی آرای کسب شده: ۴۳%
البرز: عصر ظهور آرای کسب شده: ۴۴%
خراسان جنوبی: دو دانشجوی حرف دار آرای کسب شده: ۴۱%
زنجان: گوهر ناب آرای کسب شده: ۵۱%
فارس: کانون فتح آرای کسب شده: ۹۱%
قزوین: معرفی نرم افزار آرای کسب شده: ۵۹%
کرمانشاه: مدیریت صنعتی آرای کسب شده: ۶۳%
کهگیلویه و بویراحمد: مهندس خاضع آرای کسب شده: ۹۸%
گلستان: سوخته آرای کسب شده: ۴۱%
با حمایت:
از حالا از زحمتتون متشکرم. به امید دیدار.
وقتی خداحافظی کردیم و از آپارتمان 80 متری خانواده شهید “رضایینژاد” بیرون آمدیم، هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی میوزید. اما داغِ از دست دادن یک جوان مسلمان ایرانی، که فقط به دلیل تلاش برای درخشان کردن نام کشورش ترور شد، قصد سرد شدن نداشت.
اولین بار بود که صدای مهدیار را از پشت تلفن میشنیدم و چه سعادتی داشتم که این اولین بار اینچنین شکرین شد: “با چندتا از بچههای وبلاگی میخواهیم بریم دیدن خانواده شهدای هستهای. پایهای؟” مگر میتوان در برابر این پیشنهاد اغواگرانه، پاسخی غیر از “بله” گفت؛ حتی اگر به شدت مشغول گرفتاریهای زندگی باشی و در آستانه انتخابات مجلس نهم هم باشد.
دو روزی گذشت تا بالاخره پنجشنبه ۱۱ اسفند ساعت ۳ بعدازظهر رسید. من، هابیل (میثم رمضانعلی)، مهدیار، ناطور، محمدصالح مفتاح و مجتبی دانشطلب جلوی یک آپارتمان معمولی در غرب تهران ایستاده بودیم و داشتیم به صحبتهایی که میخواهیم و باید در منزل شهید داریوش رضایینژاد بگوییم، فکر میکردیم تا بالاخره میثم زنگ را فشار داد و “سلام، بفرمایید” و درِ آپارتمان باز شد.
منزل شهید همان طبقه اول بود؛ یک خانه ۸۰ متری ساده که وسایل منزل خیلی ساده و البته با ظرافت در آن چیده شده بود. همسر شهید و برادرشان به همراه خواهر شهید به استقبال ما آمدند. بعد از سلام و احوالپرسی مختصر، همین که روی مبل نشستم چشمم به تابلوی تقریبا بزرگ روی دیوار افتاد: همان عکس معروف و محبوب آرمیتا رضایینژاد همراه با رهبری که ماجراهای نقاشی او برای “آقا” را روایت میکرد.
چند ثانیهای به سکوت گذشت. خیلی سخت بود روبهروی یک همسر شهید داغدار بنشینی و بخواهی از حرفهای کلیشهای که هر روز در تلویزیون میشنویم، نگویی. بالاخره قفل سکوت شکسته شد و بچهها از نیت و قصدشان از این دیدار گفتند و عذرخواهی کردند بابت مزاحمت که آرمیتا از اتاقش بیرون آمد و دوان دوان رفت و کنار مادرش ایستاد.
یک نگاه به چهره آرمیتا کردم و نگاهی به تابلوی روی دیوار. آن دختر معصوم و بامزهای که برای رهبری نقاشی کشیده بود و آقا از زیبایی موهای بلندش گفته بود، اکنون آرام ولی با چشمانی که شیطنت بچگانه در آنها موج میزد، در برابر ما ایستاده بود.
یخ آرمیتا خیلی زود آب شد و اولین پازل اسباببازی با عکس خود آرمیتا که از کیف مهدیار درآمد، خندید و سریع و هیجان زده آن را از دست مهدیار گرفت و برد تا به مادرش نشان بدهد. این داستان برای پازل دوم هم تکرار شد اما وقتی هابیل، پازل سوم را اندکی دست خودش نگه داشت و آن را به تکمیل پازل اول مشروط کرد، آرمیتا با حالت قهر کودکانه زیر مبل رفت و قایم شد. هابیل ما هم که دل نازک؛ سریع بساط منتکشی را آماده کرد و رفت کنار آرمیتا روی زمین نشست تا با هم پازل را تکمیل کنند.

آرمیتا با پازل مشغول بود که همسر شهید هم صمیمانه بودن جمع را با صحبتهای راحت و احساسی خود تایید کرد. از پیشنهادهای متعدد دانشگاههای برتر اروپا به همسرش، از زندگی ساده و بسیجیوار با یک حقوق کارمندی، از تفاوت عکس مشهور شهید در رسانهها با چهره واقعی همسرش، از رفاقت شهید رضایینژاد با دکتر عباسی (رئیس فعلی سازمان انرژی اتمی که از ترور جان سالم به در برد) تا…؛ تا روایت شیشهای از روز حادثه.

گلایههایی هم مطرح شد که خواستند که برای جلوگیری از سوءاستفاده ضدانقلاب، رسانهای نشود. اما آن چیزی که اشک ما را درآورد، شور عشق ایشان وقتی که درباره همسر شهیدش حرف میزد، بود. از اخلاقش میگفت، از علاقه خاصش به آرمیتا و از تعهدی که شهید رضایینژاد نسبت به مردم کشورش داشت و از روز ترور…
وسط صحبتهای همسر شهید، آرمیتا درگوش مادرش چیزی گفت و با چشمانی معصوم و مظلوم منتظر پاسخ مادر ماند. خانم رضایینژاد هم با خنده، از درخواست آرمیتا برای رونمایی از “همستر”ش خبر داد که با استقبال ما روبهرو شد. همسر شهید همچنین گفت که آرمیتا زمان حضور رهبری در منزلشان هم میخواسته حیوان خانگیاش را نشان آقا بدهد که امکانش پیش نیامد.

چند دقیقهای هم به معرفی “لیلی” از زبان آرمیتا برای ما گذشت و البته تعجب بچهها از اینکه این زبانبسته چهطوری زیر دست آرمیتا جان سالم بهدر برده است. چون آرمیتا در همین یکی دو ساعت نشان داد علاقه بسیار شدیدی به حیوانات دارد؛ تا جایی که یک ماهی گلی بیچاره را دویست بار از تنگ پر از آب درآورد و دوباره در آب انداخت. کار حتی داشت به سرخ کردن ماهی و پخت سبزی پلو با آن هم میکشید که الحمدالله به خیر گذشت!
گرم شیرینکاریها و شیرین زبانیهای آرمیتا –که با نشان دادن لباسی که در حضور رهبری پوشیده بود، ادامه پیدا کرد- و صحبتهای تاثیرگذار همسر شهید بودیم که نگاهم به صفحه ساعت مچیام افتاد؛ قرار بود کمتر از ۴۵ دقیقه مهمان باشیم و اکنون دو ساعت بود که مزاحم این خانواده عزیز و دوست داشتنی شده بودیم.
با اشاره به بچهها فهماندم که وقت رفتن است. مجددا تشکر کردیم از پذیرایی عالی و گرم خانواده شهید رضایینژاد و ابراز امیدواری برای انتشار خاطرات شهید و ساخت یک مستند از زندگی این دانشمند شهید. وقتی خداحافظی کردیم و از آپارتمان ۸۰ متری خانواده شهید رضایینژاد در غرب تهران بیرون آمدیم، هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی میوزید اما داغِ از دست دادن یک جوان مسلمان ایرانی که فقط به دلیل تلاش برای درخشان کردن نام کشورش ترور شد، قصد سرد شدن نداشت؛ این را از اشکهای خشک شده روی گونههای بچهها میشد فهمید.
از : مهدی خانعلیزاده؛ عکسها: محمد تفرشی؛ گزارش تصویری
"الف
-منطقه گیلان- اشکورات/ 2010
1. ...

2. ...

3. تابستان 89

4. تابستان 1389

5. ...

6. اردیبهشت 90

همین ها فعلا!
"الف...
حکایت سوم
حسین جان به هوای بودن تو دست و دلم را باخته ام و حضورم را به پرواز عشق تو در آورده ام ... . این نیست رسم ماندن آقا! ما را تنها میان مارها گذاشتی و رفتی ؟ گودال قتلگاه چرا برای ما جا نداشت آقا؟ از عاشورای حضورت، تا اربعین عروجت، تاریخ را هزاران پیچ و خم رخ داده است و هر لحظه انگار فصل تازه ای از حماسه بودن توست.

پی نوشت :
پ.ن :
« پو فکر می کنم آب فرات، گِل شده است که ریخته به سرش خاک، در عزای رباب»
"الف...
حکایت دوم
«رگ رگ است این آب شیرین, آب شو در خلایق میرود تا نفخ صور»
می دانم آنجا همه چیز رنگ خون داشت ؛ بانو!؟ اجازه هست دلم را به صدای ناله های حسین میان گودال قتلگاه بسپارم؟
بانو اجازه هست نگذارم رقیه سر بریده آن مرد را ببیند. بانو اجازه هست درد بخواهم؟ من از تو درمان نمی خواهم ، درد بی درمان عشق تو را می خواهم بانو! عشقی که تو به حسین زهرا داشتی... . بانو هوای خوبی هایت را داشته باش.
یک عاشق شمالی ... .

پی نوشت :
پ.ن : به راستی آیا کودکان کربلا تکلیفشان تنها تکرار مشق «آب! آب!» و «بابا آب» بود؟
آب- آب- آب - آب - آب - آب
بابا - بابا- بابا- بابا - بابا - بابا
حسین - علی - زهرا ... .
"الف...
حکایت اول ...
بانو؟! اجازه هست برایتان گریه کنم؟ به جگر سوخته ی زهرای حسین! به چشماه خیس رقیه ی حسیـن! به گلوی بریده ی علی اصغر حسین. به دستان بریده ی عباس حسین. دعایمان کنید، برای باران هم. من برای آب دعا می کنم.

پی نوشت :
پ.ن : ز آب هم مضایقه کردند کوفیان/ خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
"الف
....................
گاهی با این که روی خرابه های دلت ایستاده ای ...اما از همیشه آرام تری!!! باید در این آرامشی که نمی دانی از کجا آمده٬ تمام خاطراتت را یک قاصدک کنی و بگذاری کف دستت و فوتش کنی به سمت بادهایی که جز پریشانی سهم دیگری برایت نداشته اند و احساس کنی که با همین زخم عمیق دردناک تهِ قلبت می توانی یک تنه تمام عاشقانه های جهان را بنویسی...نه به چشمهایش احتیاج داری، نه مهربانی دستهایش، نه همین صدای مردانه چند لحظه پیشش.
و آهسته به خودت بگویی، این جا که ایستاده ای انتهای همان پلی است که با شیرینی بودن و تلخی نبودنش شده بود حقیقی ترین مجاز روزگارت...یعنی جایی حوالی آخر دنیاهایت !!! یعنی وقتش رسیده که اشک چشمهایت را پاک کنی و یک نفس عمیق بکشی و چهارچشمی به دنبال حقیقت بگردی... (1)
"تاری از طلای مویت را در دست من بگذار
میخواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم
آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم
تا هرکس خورشید را نگاه کند
خطوط پاک چهره تو را ببیند
آن وقت همه خواهند دانست
بانوی بهاری من که بوده است
همین را میخواهم و
دیگر هیچ!" یغما گلرویی
(1) از وبلاگ بی همگان .
(2) کل مطلب برگرفته از وبلاگ دلم روشن است.
"الف...
.........................
پیش نوشت :

... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک
.
پس چرا بیقرارند جمعههام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهندهی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی - (بهار نارنج)

بی خیالِ چارباغ و صفه و ساعی و خیابان ولی عصر؛
بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم ( از وبلاگ دلم روشن است)
راستی : «نمیگویم که در عالم ولی نیست/ ولی بالاتر از سیدعلی نیست»
"احمد عزیزی"
نوشت :
1-
عزیزی روزی عزیز شد که "خسوف شقایق"ش را به تصویر کشید و در نگاه عالمیان نهاد و "باغ عرفان" را در "گل پیراهن" خمینی (ره) دید.
...
عکس نوشت :

شعر نوشت :
نهضت خمینی؛ نهضت انتظار
بیا مهدی ولی با ذوالفقارت
که گردن ها بود در انتظارت
ولی ظاهر و باطن کجایی؟
نقاب از چهره خود کی گشایی؟
بیا موعود هنگام قیام است
جهان مجروح یک جو التیام است
زمان لبریز شوق و انتظار است
زمین بر رجعتت امیدوار است
بیا امشب شب قدر است ما را
علمدار تو در صدر است ما را
قسم در انشقاق فرق منشق
زمین خالی مباد از حجت حق
خمینی حجت حق در زمین بود
امین دین ختم المرسلین بود
خمینی رفت فرزندش علی هست
خدا را شکر بر امت ولی هست
"محمد رضا آقاسی"
2-
گویی طوفان غم ارتحال پیامبر عظیم الشان در دل ها بر پا شده بود.(۱)
مادر جوان از دست داده دیده ای ناله می زند ضجه می زند بی تابی میکند فریاد می زند، اما مادر پدر از دست داده ناله می زند، گریه می کند، بی تابی می کند ولی هزار برابر از مادر جوان مرده آرام تر است. مادر جوان مرده دیده ام وقتی خاک بر سرش میریزد خودش را روی قبر می اندازد فرزندش را می خواند یک تنه آشوب به پا میکند.
کودکی های من با یک تصویر همراه است سفره صبحانه و رادیو دو موج سیاه و گنده ای که لب طاقچه بود و به عادت همیشگی پدر از ساعت شش روشن می شود تا قرآن و ترجمه و مختصر تفسیری بخواند و تقویم روز و اخبار ساعت ۷ عادتی که سال هاست جز برنامه روزانه پدر است و تنها رادیوست که عوض شده و آن رادیو سیاه دو موج بزرگ هجده نوزده سالیست جایش را به یک رادیو ضبط قرمز داده است. آن روز هم رادیو روشن بود و سفره صبحانه یعنی آغاز برنامه روزانه ولی آن روز….
هنوز طنین صدای گوینده در گوشم است بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. روح بلندپیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست . به همین مناسبت….
مادر جوان مرده را دیده ای ناله می زند ضجه می زند بی تابی می کند آشوب به پا می کند اما من مادری دیدم که جوان از دست نداده بود و یک تنه به اندازه هزار مادر جوان از دست داده ناله می کرد ضجه می زند بی تابی می کرد زنان همسایه ای که آمده بودند تا مادر را آرام کنند زنانی که هیچ کدام وضعشان بهتر از مادر نبود
مادر جوان از دست داده دیده ای ضجه می زند فریاد می زند چنان بی تابی می کند که با تمام وجود می فهمی جگرگوشه اش را از دست داده اما در آن روز صبح من زنانی را دیدم که هزار برابر مادر جوان از دست داده ضجه می زدند گریه میکردند
هنوز آن سوال کودکانه کودکی ام در آن شهر سیاه پوش و مردان و زنان سیاه پوش در ذهنم است وقتی سفیدی عمامه روحانیون توی ذوق میزد و می پرسیدم که چرا آن ها عمامه سفید گذاشته اند و عزادار نیستند.

3-
راه خمینی،چراغ هدایت است تا ابد
پیام قطعنامه، را باید قران انقلاب دانست و منشور زندگی انقلابی. متنی که باید خواند و خواند وخواندش تا بتوانی به آن عمل کنی بازخواندمش به نیت آنکه جمله از میان آن جملات نورانی که راهنمای مبارزه است با سردمداران نظام سلطه و ابرقدرتهای شرق و غرب و منادیان اسلام آمریکایی برای تیمن و تبرک انتخاب کنم لیکن این جملات برایم تازگی داشت گویی در این دهها بار که پیام قطع نامه را خواندهام ندیده بودم
من در اینجا به جوانان عزیز کشورمان، به این سرمایه ها و ذخیره های عظیم الهی و به این گلهای معطر و نوشکفته جهان اسلام، سفارش می کنم که قدر و قیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید، و خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید.
و من به همه مسئولین و دست اندرکاران سفارش می کنم که به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید، و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزشها و نوآوریها همراهی کنید، و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید.
4-
و ... جام زهر:
وقتی شنیدیم که امام فرمودند من جام زهر را نوشیدم .خیلی ها سه روز مبهوت بودند و با کسی حرف نمی زدند . بغض خاصی گلویمان را گرفته بود . می خواستیم با صدای بلند فریاد بزنیم و گریه کنیم . " محمد باقر عباسی "

دورتر که بایستی
کمتر می سوزی.
آنانکه دستی در آتش ندارند
همیشه سالم می مانند. (از وبلاگ دلم روشن است)
نوانما نوشته :
نوا نماهای مربوط به امام خمینی(ره) - روی تصویر روبرو کلیک کنید: ![]()
کتاب نوشته :
کتاب های مربوط به امام خمینی(ره) - روی تصویر روبرو کلیک کنید: ![]()
پی نوشت :
پ.ن 1 :
سلام و درود
پ.ن 2 :
این پست بماند یادگاری برای نسلی که خواهد آمد و باید بداند و بیاموزد که خمینی (ره) که بود و چه کرد. هر چند کوچک ؛ اما امید که این راه ادامه یابد و بزرگ مردان مان از یا نروند.
پ.ن 3 :
من یاد گرفته ام دعا کردنتان را التماس کنم.
پس التماس دعای خیر.
"الف
شاید این بار تنها یک حرف : یک حبه قند ... !

"الف...
.........
: به نقل از جناب آئین
نابودی زمین در خاطره هیچکس نیست
اما نمیتوان مطمئن بود که زمین در آینده نیز از بین نرود! ...
"الف
..............
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟
حامد عسکری
مجلس دهم:
اسبی که مرد بود
از کنار خیمه های زنان که برگشت
آمد بین کشته ها، تن صاحبش را پیدا کرد
بو کرد
رفت طرف فرات؛
توی آب فرو رفت
و دیگر کسی اسب خونی را ندید...
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"
مجلس نهم
" مردی که می رفت
و زنی پشت سرش داد می زد:
آرامتر برو پسر زهرا "
.
ظهر بود.یکی بود و هیچکس نبود
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"
مجلس هشتم:
مردی که حساب بلد نبود*
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند:" آب بیاور!"،
می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر، پشت درختها بودند را بشمارد
و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید
پنهانی امان نامه آوردند،
می شد کمی فکر کند
قبل اینکه سرشان داد بزند:
"می گویید من در امانم ، پسر فاطمه در امان نیست؟"
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش.
می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد.
حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.
یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.
یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
می شد آب را نریزد روی آب
ولی پای برادرش که به میان می آمد....
*عباس بن علی بن ابیطالب(ع)
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی، نوشتهی فاطمه شهیدی ،فرهنگسرای خانواده"
مجلس هفتم:
مردی که راه رفتنش قشنگ بود*
صدای شمشیرش می آمد.
صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که می خواند:
"این مبارزه جوهره مردان را آشکار می کند.
این مبارزه ادعا را از حقیقت جدا میکند."
نفس ها حبس بود.
جوان های خویشاوند سر لای زانوها پنهان کرده بودند،
تا فریادی را که در راه بود نشنوند.
جوانها، نیمه شب، دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان،
با هم پیمان بسته بودند
پیش از علی اکبر بروند.
می دانستند که هر زخم تن علی،
پدرش را تکه تکه می کند.
اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.
علی گفته بود :"من باشم و شما بروید؟"
پدر گفته بود :" اول علی!"
.
فقط قبلِ رفتن
چند قدم پیش رویم راه برود...
*سبط اکبر،حضرت علی اکبر(ع)
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"
مجلس ششم:
مردی که گونه های سیاهی داشت
آزادش کرده بودند که جانش را بردارد
و هرکجا خواست برود.
کوفه یا مدینه.
غلام سیاه* اما نرفت.
ماند.
این یک بار را خودش دلش میخواست غلامی کند.
خون از همه زخمهایش بیرون می ریخت
آخرین نفسها بود.
تنش آرام آرام سرد می شد.
که صورتش ناکهان گرم شد
به زحمت چشم باز کرد
گونه امام چسبیده بود به گونه سیاه او
بریده بریده گفت:
"خوشبخت تر از من کسی هست؟"
و چشم بست.
*اسلم بن عمرو
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی، نوشتهی فاطمه شهیدی،فرهنگسرای خانواده"
مجلس پنجم:
مردی که دستهایش را باز کرد
امام تازه تکبیر گفته بودند که تیر به پاهای سعید* خورد.
ایستاده بود پیش رو و دستها را دوطرف باز کرده بود.
"به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید."
حمد می خواندند که تیر به شکمش خورد.
رکوع رفته بودند که دستهایش.
سجده رفته بودند که سینه اش.
سجده دوم بود که دست دیگرش.
تشهد می خواندند که چشمهایش.
سلام میدادند که فرو افتاد....
*سعید بن عبدالله الحنفی
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی، فرهنگسرای خانواده"
مجلس چهارم:
مردی* که اسم خوبی داشت
سر اسب را کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود
فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود
می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
وقتی هم گفتند:"خوش آمدی!پیاده شو و بیا نزدیک!"
نتوانست.
یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش رویشان بسته.
گفت:"سواره می مانم تا کشته شوم."
می خواست چشم تو چشم نشوند.
اصلا حساب این را نکرده بود
که بیایند سرش را بگیرند روی زانو.
خونهای پیشانی آش را پاک کنند.
باز دلشان راضی نشود،
دستمال خودشان را ببندند دور سرش.
در خواب هم نمی دید بهش بگویند:
"آزاد مرد!مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت."
*حر بن یزید ریاحی
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی، فرهنگسرای خانواده
مجلس سوم:
مردی که سود نداشت
"فایده"، کلمه ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد.
مرد* گفت:"پسر رسول! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم"
پسر رسول نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان
و سر و رویش غرق خاک و عرق بود.
مرد گفت:"تنها دو تن از یارانت مانده اند.پایان معلوم شده".
پسر رسول چیزی نگفت.
صدای مرد آهسته تر شد:"در ماندن من سودی نیست آقا!بگذارید بروم."
پسر رسول سر بلند نکرد.
فقط گفت:"کاش زودتر رفته بودی."
لحنش ناگهان نگران شد:"اسبی نمانده.از این سپاه عظیم چطور پیاده می گذری؟"
از همان جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار،
دید که مرد سود و زیان اسبش را پیش تر
لابلای خیمه ها پنهان کرده،
دید که سوار شد
و دید که دور شد.
* ضحاک بن قیس مشرقی
منبع:
"کتابچهی مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی، فرهنگسرای خانواده"
مجلس دوم:
مردی که فقط اسب داشت
امام آمدند دم خیمه اش.
دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود.
به فرستاده گفته بود به آقا بگو عذر دارم.نمی آیم.
امام دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:"آماده مرگ نیستم آقا!اسب قیمتی ام مال شما"
نگاهی کردند که از شرم لال شد:"اسبات را نمی خواهیم."
چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک:
"از اینجا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی.
که اگر بشنوی و نیایی..."
سوار اسب قیمتی اش به تاخت رفت و دور شد.
منبع:"مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی"
مجلس اول:
مردی که نامه های زیادی داشت
پای نامه صد و چهل هزار امضا بود.
نوشته بود:"بشتاب!ما چشم به راه تو هستیم."
نوشته بود:"برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم."
نوشته بود:"میوه ها رسیده و باغ ها سبز شده.منتظرت هستیم."
نامه در دستهایش، وسط بیابان
روبروی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد:
"کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟مالی را برده ام؟کسی را زخمی کرده ام؟"
بی دلیل هلهله کردند.
گفت: "مردم کوفه مرا دعوت کرد ه اند این نامه ها..."
صداهای بی معنی و نامفهوم در آوردند تا صدایش نرسد.
جلوتر آمد تا صورتهایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد:
"شبث بن ربعی؟! حجار بن ابجر؟! قیس بن اشعث؟!"
اسم ها همان اسم های پای نامه ها بود.
منبع:"مجلس تنهایی،نوشتهی فاطمه شهیدی
"الف
....................
پیش نوشت :
پ.ن 1 :
سر می روم از خویش
از گوشه گوشه فرو می ریزم
و عطر تو
رسوایم می کند... : ش.لنگرودی
پ.ن 2 :
گفتند
شعرهای من
جوشش دریاست
خروش رود
بیشک
کمی بالاتر
به چشمهای میرسند
که تو هستی... : گ.عبدالملکیان
نوشت :
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
...
خیلی وقت است آب پاکی را روی دست و دلت ریخته ای و خون به دل نشتسه ای کنار زاویه منفجره زنده گی و طناب دار را به گردن قلمت انداخته ای آنچنان که هر لحظه ممکن است سرش به در و دیوار آسمان بگیرد اما دلت نیامده صندلی زیر پایش را بشکنی . این روزها تنها او را در فراز و نشیب عرفه و سمات و توسل صدا می کردی. و چشم هایت سرازیر قطراتی بود که واژه به واژه او را جستجو می کردند و سال ها در حسرت دیدارش مانده بودند . خیلی وقت است صبح های آدینه خودت را به خواب ابدی زده ای و سه شنبه شب ها توسلت رنگ و بوی "او" را ندارد. خیلی وقت است می ترسی صدایت را برایش بلند کنی و آنچنان بنالی که ... . بی خیال . اصلا می دانی چه شده ؟ گرفتار چه روزگاری شده ای ؟ شده ای مثال دختری عروسکی. زیبایی مصنوعی ای کل وجودت را فرا گرفته. دلت می خواهد اول تا آخر خیابان ولی عصر را از راه آهن تا تجریش در این سرمای زمستانی بدوی و به هر درختی که رسیدی سرت را بکوبی به چنار های کنار خیابان آنچنان که جنبنده ای آن بالا ها نماند .عرفه : علی بن موسی الرضاعلیه السلام ؛ پنج شنبه : فاطمه المعصومه سلام الله علیها ؛ جمعه : صالح بن موسی الکاظم علیه السلام . حتی نمی دانی چه شده که این روزها مهمان این خانواده بودی . به گمانم دعوت شده بودی که دستی به سر و روی پنجره ی منطقت بکشند. تکلمت این روزها غبار گرفته است و دست و دلت به نوشتن نمی رود . تنها آمده ای که بگویی آینه ای در راه است ...

پی نوشت :
پ.ن 1 :
دیدم که درخت هست
وقتی که درخت هست
پیداست که باید! بود....
پ.ن 2 :
صبــــــــح است ساقیــا قــدحی پر شــراب کن
پ.ن 3 :
ایزومورفیسم آنتـــروپی واطلاعات رابطه ای بیـــن دو شکل قدرت ایجــاد می کند: قدرت انجام و قدرت هدایت چیزی که انجام می شود ." فرانسیس جاکوب ، منطق حیات ...
پ.ن 4 :
"دیگر به اقیانوس حضورت بر نمی گردم.
معجزه بود که قایق شکسته ام از گردآب تو خلاصی یافت.
و من از بنی اسرائیل نیستم
که ایمانم ، معجزات پی در پی بطلبد. " - (( به نقل از یک دختر خوش خوان !! ))
پ.ن 5 :
یا حق ...
"الف ..
....................

نازکان را سفر عشق حرام است حرام که به هر گام در این ره خطری نیست که نیست
پ.ن 1 : سلام قولا من رب الرحیم (بهشت آنجاست که آزاری نباشد!!! ) ... .
پ.ن 2 :
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟
«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روزی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
فاضل نظری
پ.ن 3 :
لحظه ی دیدار نزدیک است
پ.ن 4 :
بابا ؟ داشتم آخرین نامه ات را مرور می کردم . گفته بودی (( دنیا خیلی زودگذر است واقعا همانطور است که علی (ع) می فرماید: "العمر (الساعه ) تمر مرالسحاب " پس باید خود را مهیا و آماده برای آن سفر طولانی آخرت بکنی. )) بابا من از عهد شکنی هایم خسته ام.این بار ؛ آمده ام که بمانم. این روزها مهمان داشتی! می دانم خوشحالی از دیدن مهمانت . دلت را بگو حسابی ما را فراموش کرده. ما که یادمان نمی رود. ما سراغت را می گیریم . هوایی ات می شویم . هوایمان هوای خاک کبریایی ات را می کند . دلمان سخت برایت تنگ می شود. می خواستم بگویم فردا دیگر برای قدم زدم نمی آیم ؛ تنها برو . آخر این روزها شهری که حضورت را احساس نمی کند یخ کرده است . اما وقتی به یاد می آورم لحظاتی را که در سرما و گرما از جانت گذشتی و ما را جا گذاشتی و رفتی . انگار نه انگار ما هم هستیم مرد حسابی. چند روز پیش روی تخت بیمارستان خلاء وجودم را احساس می کردم. به کما رفته بودم و خون از سر و صورتم زبانه می کشید. تنها چیزی که از آن ساعات به یاد دارم حضور توست . یک لحظه آمدی و رفتی. چون سواری سرزمین وجودم را زیر رو کردی و چه زیبا بود جاری اشکهایت وقتی از سکوت قدم هایت با سکوت دل پر فریادت حرف می زدی .از خاطرات کوچه به کوچه سنگرهای عشق...و از خاکریزه های مهران می گفتی. کاش آن روزی که رفتی می دانستی کودکی این روزها بیتاب دیدنت می شود. کاش می دانستی نبودنت پر و بالم را گرفته است . نگذار شرمنده از دنیا بروم بابا. نمی خواهم وقتی مرا می بینی سرم را به زیر پا هایم بدوزم . به نامت که می رسم قلم تاب و توانم را می گیرد . هوای خوبی هایت را داشته باش.
یا علی .
"شهید زین العابدین عبدی"


پ.ن 5 :
خدایا له شده ام زیر این کوله بار سنگینی که روی دوشم است. چه می خواهد بشود؟ فقط قرار است بگذرد ؟ خدایا این روزهایی که هوا طوفانی ست غرق در خیالت شده ام. دلم هوای ساحل مژگانت را دارد. سخت مشتاق شنیدنت شده ام . می خوام خرامان شوم از عشق. اسیر نمی خواهی؟ الهی! دلم می خواهد به چشمانت خیره بشوم و مناجات حضرت امیر(علیه السلام) را بخوانم . کاسه گدایی ام را دست گرفته ام. گفتند که می آیی . انتظارت را می شکم . دوستانم راهی خانه ات شده اند. ما را که راه ندادی . صاحب اختیاری. صاحب خانه ای. اما خودت گفته بودی مهمان حبیب توست. اینگونه که حبیبت نیستیم. نمی گذاری مهمانت شویم ؟ نمی خواهی مهمان نوازی کنی ؟ دلم هوای بابایی را دارد که این روزها پیش توست. هوایش را داشته باش. به بگو دعایمان کند .
پ.ن 6 : یا زهرا .
"الف...
.................

صفحة شعر آیه در سال پیش و در شمارة ییست و یکم خود مزین به شعرهای زیر بود. جهت ثبت آنها در حافظه «پنج دیواری» آنها را در اینجا بازنشر میدهم:
حامد حجتی؛
حادثة تأسفبار و عبرتآموز جنون آن ناکشیش آمریکایی، اتفاق سادهای نبود که بتوان به سادگی از آن عبور کرد. اهانتی چنین بیخردانه به مقدسترینِ مقدسات مسلمانان، هیچگاه از ذهنِ باورمندانِ به حقیقت و روشنی پاک نمیشود. روح لطیف شاعران متعهد هم در این میانه و از این زخمِ دردناک، بینصیب نماند. قطرة کوچکی از آن، شعلههای پرگداز قصیدة بلند حامد حجتی است که ابیاتی از آن را برای نمونه برگزیدهایم:
قرن قحطسالی نامردی جهان
قرآن به نیزه بود، علی گفت ای جهان
قرآن ناطق است کنون در حضورتان
این برگهای مصحفِ قرآن که بر نِی است
در جانِ من نشانده خداوندِ آسمان
قرآن منم که آیة تطهیر با من است
قرآن علی است، سورة کوثر عدیلِ آن
در پلکهای من شب «والیل» روز شد
«والشمس» از نگاه پر از نور من عیان
تکرار آیههای «هم الغالبون» منم
«یا ایها الذینِ» گرفتار در زمان
قرآن ناطق است علی تا همیشهها
قرآن کاغذی است که بر نیزهها روان
آیات نور در تب آن سینه مانده است
نازل شده است حضرت باری به قلبمان
«فاصبر علی...» تمام سخنهای پوچ و پست
«سبّح بحمد ربِ» خداوندِ لامکان
«وَأمُر» به عشق پاک خداوند «و اصطبر»
عبرت بگیر از شب تاریک کافران
قرآن هدایت است به آن سوی «من یشاء»
پرواز میدهد دل و دین را به کهکشان
آتش به مصحفِ نبوی داغ تازه نیست
تاریخ هم گواه بزرگی است توأمان
قرآن درون سینة ما خانه کرده است
آتش بیاورید و بسوزید قلبمان
در سوختن، مرامِ مسلمانیام هنوز
بوی خلیل میدهد، این قصه را بخوان
آتش بیاورید که آتشفشان شوم
یک سیل پر گداز ز قلبم شود روان
قرآن نسوخته است و نمیسوزد و هنوز
بانگ «لَهم عذابُ الیم» است بانگمان
اللهُ نور... نورِ سموات بر زمین
قرآن کتاب آینة نور عاشقان
مصباح در زُجاجهای از نور و نار هست
قرآن چراغ روشن خورشید پاسبان
لا شرق و غرب، کوکبِ دُرّی است این درخت
طوری است در تجلی شبهای بیشبان
قرآن برای مردم جغرافیای خاک
یک پنجره است رو به فراخی آسمان
این پنجره گشوده شود مست میکند
جان تمام خستهدلان را در این زمان
آتش بهانهای است که خاکسترش کنند
غافل از اینکه هُرم عطش میشود عیان
«آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم»
در قرن قحطسالی نامردی جهان
پ.ن 5 :
یا فاطمه ... .
"الف...
...................

تنها آینه اتاق تو پیر نشانم نمی دهد
این جیوه را به اکسیر آغشته ای ؟
...
تا شیر مرگ از تو بنوشم هر بار جوانترم می کنی
امروز کوچک تر
فردا کودک تر
گهواره ام در این اتاق تاب می خورد
خواب آوازی بخوان
رویا های ندیده
بر پلک هایم سنگینی می کنند
پوشیده تر از سنگ
نرمایی دارد تماشایت
نه تویی دارد دیدارت
یک روتر از شیشه
هیچ مشامی رد خواب های معطر شده ام را نخواهد یافت
آنگونه که دوست می داری به خوابم بیا
عصا را پس درگذاشته ام
چه شکوهی دارند راست قامتان
تا به تا باز می شود کاغذ مچاله شده ام
در این سبد چه می وزد ؟
بارانی بی ابر
آفتابی بی خورشید
کمانه ی شعری از من
محمدعلی بهمنی (( کتاب در بی وزنی ))
کسی که داد می زند درد دارد. کسی که درد دارد داد می زند.
مدیر مدرسه این را می گفت...
چه قدر از واژه "سرباز" نفرت دارم جدیدا !!!
"الف...
...............................

دلم نمی خواست اینجا این ها را بیاورم. اما نگارشی ست از کسی که این روزها به قلمش معتاد وگرفتار شده ام. من بعد مینویسم اما همه ی اینها برای این است که می دانم خیلی ها نمی دانند و از هیچ چیز نمی فهمند . حتی خیلی ها نمی دانند که برای چه زندگی می کنند . خیلی ها نمی دانند که برای چه زنده اند . خیلی ها درگیر الفاظی شده اند که حتی یک بار معنایش را نفهمیده اند . خیلی ها نام نشانی از عشق ندیده اند و هزاران بار لفظ عشق را بر زبان می آورند. خیلی ها ...... . این روزها درگیر روزگاری شده ام که گفتنش و نام بردنش هنوز مشکل ترین کار دنیاست برایم.
با همکاری یکی از دوستان مشغول جمع آوری و نوشتن مجموعه ای جهت چاپ در کتابی با عنوان "هجده سالگی" هستم شاید یکی از مهم ترین دغدغه هایم برای نوشتن این کتاب عاطفه سهاله بود. به هر حال این روزها با این که خودم درگیر مشکلات بسیاری هستم. نمی توانم سرپوش به روی دغدغه های همیشگی ام بگذارم و سکوت کنم و سخنی نگویم .
پس : هر که خواهان است ؛ بسم الله الر حمن الر حیم ...
فکر و غصه ی عاطفه دختر 16 ساله ی خل وضعی که در محله ی باغ نارنج نکا به جرم فحشا اعدام شد دو سال است که مثل خوره به جانم افتاده است و مثل یک سرطان بدخیم دائم رشد می کند و بزرگ می شود...نه با شعر و نه با نوشتن و نه با گفتن از مرگ او نتوانستم این درد را تسکین دهم...این که چرا عاطفه و چرا هزاران نفر دیگری که گناهکار یا بی گناه قربانی قصاوت و بیرحمی جامعه شان شده اند نه را نمیدانم...من با این دختر احساس برادری دارم...دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت...از آن دنیا دلم فقط برای یک چیزش تنگ شده...آن هم بستنی های خوشمزه اش است...اگر میتوانی جای این گلهای بی خاصیت برایم بستنی بیار...!
"الف...
....................
غروب پنج شنبه که می اید غم قریب و مأنوسی روی دلم سنگینی میکند،
دوباره پنج شنبه...ودوباره صدای گامهای خاطره،
خاطره ی پنج شنبه....و روزهای با تو بودن و....
در اندیشه های دور ذهنم غوغایی میشود، نمیدانم به کدام سوی خیالم بروم؟
در هر سو چیزی خودنمایی می کند
یک سو لبخندهایت و...سوی دیگر صدای دلنشینت که مرا میخواند...
گیج میشوم و به آن ایام خوش حضور میروم.
پنج شنبه که میشد از مدرسه تا خانه را میدویدم ومنتظروعده ای دیگر بودم،
چقدر خاطره انگیز بود وقتی با شور و اشتیاق خود را در دامن پر مهرت می انداختم و تو با آغوش گرمت پذیرایم میشدی
وتو وعده ی خود را عملی میکردی...
باهم بودن را..باهم خندیدن را...
من به همان اندک هم راضی بودم که با وجود مشغله ی فراوانت عشقت را از من دریغ نمیکردی.
اما چگونه شد که آن اندک را نیز از من ستاندند؟؟؟
من که قانع بودم..بابا !!!
وحالا
غروب پنج شنبه که میشود
بوی تو می آید بوی وعده ی با هم بودن، باهم خندیدن...
دریغا که دیگر آغوشی نیست که وجود سرد و یخ زده ام را حرارتی بخشد،
دیگر تو نیستی بابا...
و من تنها بیاد تو زنده ام... .
سردم شده،نسیم سرد پاییزی صورتم را با سیلی بی مهری نوازش میدهد وجای پای اشک را روی گونه هایم ابدی میسازد.
چشم که باز میکنم خود را در کنار مزار با صفای تو میابم،
به نظاره ی تصویرت مینشینم که نقطه ی دوری را دنبال میکند .

دستی بر رویش میکشم و میبوسمش،غبار از آن میگیرم وتبرکاً روی صورتم میکشم
براستی بابای خوبم در ان دور دست بدنبال چه هستی؟؟؟
خورشید کم کم بساط طلایی اش را بر میچیند.
دیدار ما به آخر رسیده باباجان وشنیده ام که تو و دوستانت مسافر کربلایید،
لحظه ای دوباره چشمانم را میبندم ودستانم را در دستانت حس میکنم و زیر لب دعایی میکنم؛
دلم میخواهد
همین جا
جان بدهم
در کنار تو
و دست در دستانت مسافر کربلا شوم...
"الف...
..................

... من هنوز زبون فرشته ها رو یاد نگرفتم و لهجه آشتی کردن با خدا رو. دلم می خواد امروزم به یکی از روزهای پرامید خدا سلام کنم تو این ماه مبارک و پشت یک تخته سنگ به بزرگی خجالت خودم پنهان بشم؛ سلام بنده ای که یک سال از نعمت های مولاش استفاده کرد، ولی تا حالا یک بار هم اونطوری که دل خدا بخواد، ازش تشکر نکرد؛ سلام وحشتزده یک آدمی که توجاده لغزنده زندگی با سرعت هوای نفس، تاختن گرفت و حیا نکرد از دره های عمیق گناه... ... چطور به رمضان سلام کنم، در حالی که دخل ثواب من با خرج روزهای عمرم جور درنمی یاد؟ چطوری بگم تو بهار قرآنی، ولی آخه من یه دفعه هم لای این قرآن رو باز نکردم که ببینم توی مدینه سینه محمد چه عطری از گل های محمدیه، اما دلم می خواد به خودم نهیب بزنم؛ به رمضان سلام کنم. هنوزم ته جیب حیثیت من چند تا حدیث، محض آبروی مسلمونی پیدا می شه؛ حدیثی که می گه رمضان ماه خداست و خدا تو این ماه، مهربونه. به لباس پاره پاره اعمال من نگاه نمی کنه، حیا می کنه یادش بیاره که من همون خلیفه و جانشینی هستم که بارها بخشنامه های دینش رو دور انداختم... . ... خدا اون مهربونیه که من بارها تو مسابقه با نفس باختم، ولی به من گفت، بلند شو یک بار دیگه تلاش کن. رمضان! ماه خوب خدا! دروازه توبه! دست منو می گیری؟ یه دست لباس خوب رفتار و کردار برام می خری؟ منو می بری پیرایشگاه دعا که منم بشم شکل مقربین خدا؟ دست منم بگیر، یک عکس یادگاری بندازم با فرشته ها. می خوایم بریم در خونه امام رضا، می خوایم بریم یه یادی کنیم از شب های مناجات و دعا... ... چند وقتی غایب بودم. به خاطر دل مریضم. آقا اجازه، سقف امید خونمون ریخته بود. آقا اجازه، قلبم بیمار بود. خدایا خودت بیا این غیبت منو موجه کن. نگذار یه یا علی بگم. دل خودت می شکنه ها. خدایا بیا به همه بگو ته این غار گلوی من، هنوزم چند تا نقل ونبات محمدی پیدا می شه که آبروی دل من باشه. خدایا امشب دست منو می گیری که تو شب نوزدهم، اسم منو کنار این همه قدم نورانی ثبت کنی. دستم رو می گیری، بگذاری تو دست سقاخونه طلایی، مس دل منو کیمیا کنی. دستم رو بلند کن ای خدا، ببر در خونه امام رضا(ع) تا دعای سحر رو با مردم کشورم بخونم، بگم: اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه..
.................
وقتی دلت برای لحظه ای تنفس در بین الحرمین و حرم باب المراد عالم، ابوالفضل (ع) عطش زار شده باشد شاید زیارت امام مهربانی، امام الروف امام رضا (ع) اندکی روحت را التیام دهد و گفتن ناگفتنی ها به آقا ذره ای از بار دوشت و بغض گلویت را کم کند...
....
دلم هنوز هم حرم می خواهد ...
"الف ...

....
تجریش
قیطریه
شهید صدر
قلهک
دکتر شریعتی
میرداماد
شهید حقانی
شهید همت
مصلی
شهید بهشتی
شهید مفتح
هفت تیر
طالقانی
دروازه دولت
سعدی
امام خمینی (ره)
پانزده خرداد
خیام
مولوی
شوش
ترمینال جنوب
خزانه
علیآباد
جوانمرد قصاب
شهر ری
باقر شهر
شاهد
حرم مطهر
کهریزک
: حاضر آماده ی یک شاعر .
................

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
...............
چشم هایت را می گویم . هوایی شده اند. به کجا چنین شتابان ؟
در حال نوشتن مقاله ای هستم با نام "هجده سالگی" . شاید هم پژوهشی شود و شاید هم کتاب . شاید هم یک داستان . هر چه هست ، ایده اش هجده سالگی ست. نامی که یک سالی ست گرفتارش شدم ...
دانشگاه فنی حرفه ای - نرم افزار - روزانه : قبولی سال 1390 " ME
"الف...
.................

رو ترش کردی
مگر دی بادهات گیرا نبود؟
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
...
در دل مردان شیرین
جمله تلخیهای عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولیست
اندر آن دریای بیپایان، بجز دریا نبود
یک زمان گرمی بکاری
یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود
هین خمش کن
در خموشی نعره میزن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟
مولانا جلال الدین محمد بلخی
"الف
" فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ. "
....

....
صفایی ندارد ارسطو شدن، خوشا پرکشیدن پرستو شدن
بسم رب الشهدا و الصدیقین:
چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند....
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن شده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده و گذر می کند، حالا معلوم نمایید، سرکجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام کدام ………….؟ توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟ چگونه باید آنها را غسل داد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن...
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟ آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه! … هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟ اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد…
............................
در آبانماه سال 1345 نوزادی در شهرستان ملایر استان همدان دیده به جهان گشود. پدر و مادرش او را احمدرضا نامیدند و در کانون پرمهر خویش پروراندند. خانواده بنا به موقعیت شغلی پدر که از درجهداران ارتش محسوب میشد به اهواز هجرت نمود و احمدرضا دوران دبستان را در آنجا با موفقیت پشت سر نهاد و وارد مقطع راهنمایی شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی احمدرضا به همراه خانواده مجدد به ملایر بازگشت. او در دوران تحصیل از شاگردان ممتاز محسوب میشد و علاقه احمدرضا به امام (ره) ضمن اندیشه و تأمل در مسائل گوناگون و در حرکت پویای انقلاب افزایش یافت با آغاز جنگ تحمیلی تحصیل را رها کرده و در سال 1361 لباس رزم بر تن نمود و عازم نبرد شد و چندین بار در عملیات های مختلف مجروح گشت و حضور در جبهه مبدأ تحولی شگرف در وی گشت. فراست ذهن و طبع لطیف احمدرضا به وی این امکان را داد که در سال 1364 با کسب رتبه نخست کل کشور در کنکور سراسری وارد رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران شده و ادامه تحصیل دهد. انس دایمی احدی با قرآن و ادعیه و توجه بر حفظ آیات قرآن و جبهه دیگر همت او بود.
احمدرضا احدی پس از شرکت فعال در عملیات کربلای 5 در شب دوازدهم اسفندماه سال 1365 لباس سرخ شهادت بر تن نمود و قامت زیبایش غرق در خون شد. آفتاب پانزده روز پیکر پاکش را نوازش داد و زمین خون گرمش را پذیرفت تا آنکه بر دوش همرزمان به زادگاهش بازگردانده شد و در آرامگاه عاشورای ملایر در خاک به ودیعه نهاده شد.

«ژان و الژان، تندیس نبرد با زندگی»
این زندگی با همهی پستی و بلندی و با این همه وقایع گوناگون، مبارز میطلبد. گاهی انسان را در اوج آشنایی میکشاند و گاهی در حضیض غربت تنهایت میگذارد. گاهی به صورت باغی خوش و گاهی کویری خشک. میآورد و میبرد، زمانی رنج است و زمانی شادی. گاهی نقش اشک را بر چشمانت میبندد و زمانی نسیم خنده را بر گونهها. هرچه هست این موجود بینهایت کوچک که وقتی به سوی بینهایت میل میکند حدش به زبان ریاضی، برابر صفر است، چیزی مثل:
Lim 1/x=0
∞ → x
این خردهی بزرگنما که انسانش خواندهاند باید در این بحر مواج هستی در این مرحله از مراحل تکونی خویش که در دنیا رقمش زدهاند با این همه موجهای ناسازگار، زورق فرتوت خود را بگذراند تا به ساحل آرامش و سکینه برسد و این راه را همت و اراده باید و آن هم ارادهای مصمم که فقط پی ارزشها بود و بس.
من در این دنیا پی حرفهای این و آن نباید باشم، آنچه که مرا راضی میکند ارزشهایی است که آنها را بر حق میدانم و این ارزشها، ارزشهای خدایی است آن هم ارزشهای خالص خدایی که همان رضوان است. این مقول تقریظی نیست بر کتاب هوگو بلکه برداشتی سلاحی{؟} است {از} بینوایان بزرگ او.
.................
پی نوشت :
١- آقاجان دلم تنگ حرمتان است . اذن دخول بفرما. این بغض در گلو جامانده جایی برای شکستن میخواهد....
٢- میگویند شکسته های دلت را به بازار خدا ببر , خدا خودش خریدار شکسته دلان است. خدایا سپاس که همه را یک جا و بدون تخفیف خریدی!!!
٣- خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من، ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت . دلم گرفته از خودم و کارهایم از این دنیا و آدمهایش . پر پرواز میخواهم خدا....
۴- ای اثر بخش دعا , خود دعا کن که سر آید دگر این غیبت کبری . بابی انت و امی....
"الف...
..................

سال نود
سال نود رسیده برایم سبد سبد
گل ، نه ! گلایه های خودم از خودم/ و بعد
تبریک های گم شده ی سال های پیش
که عطر حرف های شما را نمی دهد
ماخولیای ذهن شلوغی که مدّعی ست
از یک هزار و سیصد و بشمار تا نود
آیینه ای ندیده ام و بی دلیل نیست
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
دیشب کسی به خواب من آمد شبیه من
بهتر از آینه حرٍکات مرا بلد!!!
تا صبح در حواشی من هی قدم زد و
تا صبح در حواشی من هی قدم نزد
بر خواستم مصاحب بیمار خود شوم
تختم شبیه بود به تابوت بی جسد
سال نود حواس خبر های مستند
پرت است و شهر پر شده از شایعات بد...
"نخستین شعر استاد محمد علی بهمنی در سال 90 ؛ روی تخت بیمارستان"
...........................................
تب نیلوفری ...

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصید
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه ی شب را به تو می اندیشم
چیستی؟ خواب و خیالی ؟ سفری خاطره ای ؟
که در این خلوت شب ها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از خاطر من خارج نیست
یا در آغوش منی یا به تو می اندیشم
اگر اینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه ی نیما به تو می اندیشم
نه به اندیشه ی زیبا نه به احساس لطیف
که به تلفیقی از اینها به تو می اندیشم
تو به زیبایی دنیای که می اندیشی؟
من که تنها به تو تنها به تو می اندیشم...
"از کتاب تب نیلوفری استاد محمد سلمانی"
........
اگر حوصله داشتید منتظر غزل واره های جدیدی از بهنام (شخص بنده) باشید.
پرنده بودم ٰ بالم را خونین ساختند ! چشمانم را گرفتند و دهانم را بستند ...
صدایم در نمی آید این روزها .
دهانش را باز میکند
دستهی کلمات پر میکشند به آسمان
دهانش را میبندد
" یک شاعر! "

تهران, نشر چشمه, ۱۳۸۹
تیراژ: ۱۲۰۰ نسخه
.
.
.
آب
سنگ را سوراخ میکند.
بهار غزل ها و قافیه ها و واژه ها ...


"مرا هم اگر بگردید سمت راست تصویر آن آخرین ردیف ها می یابید ... )
استاد محمد سلمانی ؛ ابتدای اولین ردیف سمت راست

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود .... "استاد محمد علی بهمنی ...

سمت راست : امیر کریمی ، مهدی فرجی ، سمت چپ : احمد رضا حسینی ، حسین خلیلی ، مهدی موسوی ، استاد محمد علی بهمنی ، استاد محمد سلمانی
"الف
............
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ﴾
( و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل أحیاء عند ربهم یرزقون )

.........................
چقدر زود قولت را از یاد بردی، خوش انصاف ؟؟!!
بین خودمان باشد اما من از روی زمین ماندن خسته شده ام !!
خ...س...ت...ه
راستی تو خسته نشدی انقدر دنبال شهدا گشتی ؟؟!! باور کن شهدا احتیاج به پیدا کردن نداشتند !
شهدا از همان اول پیدا و زنده بودند مثل خودت ...!!
این منم که محتاج پیدا شدنم !! این منم که می خواهم میان نامهربانی های روزگار پیدایم کنی و با
دستت راه آسمان را نشانم دهی !
هر وقت دلم می گرفت راهی بهشت زهرا می شدم اما حالا راه بهشت زهرا هم گم کرده ام !!
همان میعادگاه همیشگی مان !!
راستی کجای بهشت زهرا هر پنج شنبه منتظر هم بودیم ؟؟!!
کدام قطعه ؟
کدام ردیف ؟
کدام سنگ قبر ؟؟
راستی نشانی ات کجاست ؟
لطفا دوباره نشانی ات را برای منی که راه را گم کرده ام بگو ...!!
سنگ مزار تو بهشت زهرا نیست ! سنگ مزار تو دلِ دل تنگ من است که این روزها دیگر تاب و طاقتی
برایش نمانده است .
مرد حسابی با توام !! نمی خواهی از بهشت تکانی بخوری ؟؟!
پوسیدم از دلتنگی ... ناسلامتی هنوز حق فرزندی بر گردنت دارم !!
چرا همیشه باید خلاصه شوی توی یک قاب چهارگوش که هر صبح لبخندش را به روح خسته ام
می پاشد ؟!!
چرا تو بابا از نوع واقعی اش نمی شوی ؟
چرا یک روز این خواب های تکراری ام تمام نمی شود ؟
چرا ...
چرا هیچ وقت این اما و اگر ها تمام نمی شود ؟
چرا من ...؟؟!!
..
واژه واژه را کنار هم میچینم، اما واژه ها هم کم آورده اند . باید جمله ها رسول باشند اما نمی دانم چرا جمله ها سکوت کرده اند ؟! صفحه ام سیاه شد از جمله های ساکت پر واژه ، دفترم سنگین شد از صفحه های سیاه...!
مادر!
نمی توانم بنگارمت!
همه چیز برای نگاشتنت کم آورده است، جز دل! باید دلم را قلم کنم ، مسافر چشمانم را مرکب، و بر جان بنگارمت.
باز این واژه ها ابر ابهام شده اند و باران تردید را روانه ام ساخته اند و من میان این تردید سردرگمم!
میان دستان پر از حرارت وعشق تو و آن سنگ سرد و خاموش ...
من چگونه جمع کنم بین این دو روایت را؟؟؟
مادر ! بیا با هم مسافر روزی شویم که هدیه مان را به دستان پر از سخاوتش بخشیدیم.
می خواهم دوباره صدایش کنم، و با همان دستان پر از صداقت کودکی بگویم
« بابا! روزت مبارک...»
و بسوزم از عشق پدرانه اش. و رها شوم از هجوم غربت این سنگ خاموش!
می گویند این روزها روز اوست! روز پدر!
پدر!
تو در کدامین سوی امروز ایستاده ای ؟؟؟ مگر نرفته ای؟؟؟ پس چرا هجوم نام امروز دارد مرا می کشد؟؟؟ پس چرا گل های آن گل فروشی مرا می خوانند؟؟؟ می خواهند دسته شوند در دستان من و آرام بگیرند روی مزارت... در آن غربت غریبانه ات...
گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند!
تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟
من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟
مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟
پدر!
می دانی این قلم را چه می راند؟ درد! دردی که هر سال ، امروز، سنگین تر می شود !
من شاید یکسال به تو نزدیک تر شوم اما این درد چنان بر پشتم سنگینی می کند که اگر روزی نزدت بیایم شاید تو دیگر نام و نشانم را ندانی! مرا از یاد برده ای ....بابا...
مادر!
نمی دانم تو را چه بخوانم ؟ پدر یا مادر!!!
می خواهم با دستان تو زائر او شوم. می خواهم دستان تو شاهد شکایتم باشند...
من خسته از انتظار نگاهش! و او چه بی تفاوت از کنارم عبور می کند! بی آنکه صدای قدم هایش را بشنوم. بی آنکه مرا بخواند...،می رود. نمی دانم آیا دلش با سنگ هم خانه شده؟؟؟
دستانت را بیاور مادر تا به او نشان دهم .هر چین و چروک از دست های تو شهادت نامه ی درد می خواند ! بیا تا موهای سپیدت را هدیه اش کنم! شاید نظری کند...شاید پدری کند...
پدر!
کدام سوی امروز اقامه ی سکوت کرده ای و نگاهت را روانه ی کدام آستان ساخته ای؟
چرا پاسخ نمی گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می کشد ،و از میان بغض های به گلو نشسته ام عبور می کند و طنینش بر جان عالم می نشیند؟
اکنون نام تو درد است برای من....
بیا بنگر این گلهای آرمیده به روی مزارت را، چه دلبری می کنند!
و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده اند...مانند من که سر بر خاک ساییده ام و زندگانیم را آورده ام تا یوسف نگاهت را بخرم...
برایت یاس آورده ام ، همان گل آرزوهایت....
همان که با اقتدا به نامش مرا از یاسمن وجودت گرفتی و یاس شدی و کبود...
در آن هجوم آتش و خون ...
و سوختی...
نمی دانم اگر این قلم را رها کنم تا کجا تاب نوشتن دارد؟!
اما این دل دگر تاب ندارد...
بابا!
شهادتت مبارک ...
اجازه خانم معلم ؟!!
این روز پدری که می گویند یعنی همان روز بابایی که دو بخش دارد یا بابایی که وقتی رفت روی مین ... اجازه ؟!! میشود برای روز بابا اشک هایم را به عنوان هدیه بدهم ! میشود مامان موهای سپیدش ...؟!! اصلا بگذریم ...! راستی خانم معلم من دلم بابای دو بخشی میخواهد ...!!!
هر چند که نیستی !
هر چند که هستی !
هر چند که دوری و نزدیک
اما روزت مبارک ...
پ.ن 1 : گاهی بعضی نوشته ها و سروده ها چنان دلت را می لرزانند که مجبوری با اشک بخوانی !!
پ.ن 2 : یک سال پیش همین روز ها
پ.ن 3 : هدفی هم به اهدافم اضافه شد ، شهید پژوهی شهید زین العابدین عبدی. هر چه بین کتاب ها و سایت ها گشتم هیچ نامی از بابا نبود. تصمیم بر این شد که با کمک خانواده شهید و مادر عزیزم (همسر شهید) مجموعه ای زندگی نامه شهید ، تصاویر ، خاطرات ، دست نوشته ها ، وصیت نامه و ناگفته های همسر شهید را در مجموعه ای جمع آوری کنم. شاید توانستم دین بزرگی که بر گردنم است از این طریق ... ! البته ناگفته نماند که روزگاری دورتر بین بچه های انجمن اسلامی و انجمن ادبی مازندران کارهایی کرده بودیم ؛ البته شهدای دانش آموز ! اینبار اما گمگشته ی مان طلبه ای است که دنیا را گذاشت و به عشق یار رفت ...
پ.ن 4 : می دانم روز پدر گذشته ؛ می دانم تا به حال هم خیلی کم کاری کرده ام! می دانم حق پدر بیش از این حرف هاست ! می دانم از روز شهادتش هم چند روزی می گذرد ؛ ولی دل است دیگر ! ناگفته و نادانسته خبر می کند . حالا هم کمی بیشتر تا اذان صبح و شروع فصل عاشقی نمانده . فقط : خدایا به برکت ب بسم الله در این راهی که پیش گرفته ام دستانم را رها نکن ...
پ.ن 5 :
خیلی چیز ها نوشتم و مچاله کردم و کلامی به مصحابت پدر نیافتم ؛ هیچ وقت نتوانستم حرف دلم را صاف و ساده بگویم ! دلنوشته ای که خواندید دستخط من نیست!
پ.ن 6 : ملتمسانه می خواهم برای شادی روح شهدایی که از جان گذشتند و به جانان پیوستند خصوصا شهید گرانقدر و پدر بزرگوارم زین العابدین عبدی صلواتی ذکر و چند آیه ای تلاوت کنید. به امید آنروزی که دست هایشان دستگیر وجود تمامی عاشقان و رهروانشان باشد ...
پ.ن 7 :
عکست را پنجشنبهها میبوسم
یا میگریم تو را و یا میبوسم
باور دارم که زنده هستی وقتی ـ
من را میبوسی و تو را میبوسم
"الف
..................
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ﴾
( ق ، والقران المجید ... )

.......................
در نجف سینه بی قرار از عشق گفت لا یمکن الفرار از عشق...
....
گرچه من می شکنم در خود یکسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زده ای مثل کبوتر، قیصر!
نام تو شهره تر از قاف شده ست ای سیمرغ
باز هم پر بگشا در خود بی پر، قیصر!
مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟
چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟
نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!
شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!
جامة خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قیصر!
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
"آیه" ای داری چون سورة کوثر، قیصر!
تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم
در دلم هلهلة حیدر حیدر، قیصر!
پیش تر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر
ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!
.....
تو بمان !!!
پروردگارا ! درد ما را مثل کبوتری به آیینه ی اجابت برسان
و دلمان را مثل پر های پروانه ها نازک بفرما ، تا بر شهادت شمع ها بگرییم ....
گاهی خیلی احساس غربت میکنم روی خاک!
دبیرستانی که بودم روضه بی قراری بچه یتیم ها را بعد از رفتنش برای هم کلاسی هایم خواندم!این روز ها دیگر تاب ندارم! تاب غزل خواندن. تا صدا کردن یاران سفر کرده ام را ! یادش به خیر روزگاری میان تکیه ها صدا می زدیم علی علی و 13 رجب معتکف می شدیم! امسال اما ... !!! ( می دانم که جایی طهارت زبانم را گم کرده ام ، همین است که نامتان دیگر بر زبانم جاری نیست ...)
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه ای نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غرل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
"الف...
................

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت (فاضل نظری)
امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسألهای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم. پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه میکردم؛ اما فیلم زندگی خودم را میدیدم! سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا میخوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهستهی بشقابها را میچشیدم! در ماشین نشسته بودم. آدمها، ماشینها و مغازهها را نگاه میکردم و چیزی نمیدیدم جز همان مسأله… وقتی به خودم آمدم و دیدم یک موضوع اینطور مرکز ثقل توجهم شه که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده… یادم افتاد به شهید برونسی… و آن شبی که رفته بود قابلهای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر میدهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان میرود برای کمک و فراموش میکند که همسرش در خانه منتظر قابله است! و مقایسه کردم با خودم…… ! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!! امروز بیشتر به این فکر کردم. میگویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر میشود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بیتابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن اینکه در کنار همهی اینها مسألهی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست… یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آنها یا هردوشان پیش بیاید… ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده میشود وسط… حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا آرمانت و کشورت؟! البته موضوع شهید برونسی خیلی فراتر از این حرفهاست… همهی فکرش میشود آن آرمان و هدف و … (حیف که نمیشه توی نت همهی این ریزهکاریها رو مطرح و بررسی کرد!) امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کارشهید برونسی، یعنی اولویت مطلق دادن به آرمان و هدفی که داشته، اینقدر شیرین و بزرگ بوده…
(ر.ک: خاکهای نرم کوشک، نوشتهی سعید عاکف) البته "انتخاب با شخص است که به فکر حال و هوای آرمان شهر اعتقادش باشد یا به فکر روزگار خوش و گذرانش ... "
.:: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ::.
کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفتهی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.(احقاف/۱۳)
دوست داشتم تو این پست در مورد کتابی که چاپش قریب الوقوع بود بنویسم... مجموعه ی شعری که حاصل اشک ها و شور نگاه هایم بود. شاید آخرین مراحل بازخوانی را پشت سر گذاشته شده بود که متاسفانه پیش نویس مجموعه به دلایلی ناگفتی که بیشتر جنبه ی شخصی دارد از بین رفت . شاید روزی دوباره شعر نوشت ها را از سر گرفتم . تا آن زمان چاپ کتاب " هر آنچه که هست " متوقف شد.
این روزها مشغول صفحه آرایی و تصویر سازی یک کتاب کودک به نام زهرِ عسل هستم. شوق زیباییست قدم زدن میان کوچه های فراموش نشدنی کودکی های گذشته مان. پوستر کار که آماده شد همین جا برای دید دوستان می گذارم .
غزل86

انتخاب و گردآورنده/گزینش و مقدمه: سعید بیابانکی/یوسفعلی میرشکاک
تعداد صفحات: 120 قیمت: 1600 تومان
شابک: 6 ـ 534 ـ 506 ـ 964 ـ 978 قطع: رقعی
نوبت چاپ: اول 1387 شمارگان: 2500
معرفی کتاب: این مجموعه بخشی از شعر جوان امروز در حوزهای خاص ـ شعر به هم پیوسته ـ است.
شعرهای این کتاب که بخش اندکی از غزل جوان کشور است بیشتر در جشنوارهها و کنگرههای ادبی برگزیده شده و یا مورد توجه قرار گرفتهاند. از حیث معنی هم میتوان گفت این مجموعه دارای تنوع است چنانکه در این کتاب هم غزل عاشقانه یافته میشود و هم غزل آئینی، هم غزل اجتماعی دیده میشود و هم غزل با مفاهیم ارزشی چون دفاع مقدس، شعرهای این مجموعه در دو مرحله گزینش شدهاند. یک بار ابتدا توسط سعید بیابانکی و سپس توسط یوسفعلی میرشکاک. در مرحله دوم یوسفعلی میرشکاک بیش از 4/3 (سه چهارم) از شعرهایی را که قرار بود منتشر شوند حذف کرده است.
گزیده متن:
ای تیغ! پا برهنه بیا رو به روی من
حاجت به استخاره ندارد، ککوی من
خون مرا بریز و مرا سربلند کن
دامن مزن به ریختن آبروی من
لب سرخ کن به خون من ای تیغ! تادمی
کامی بگیرد از لب تو آرزوی من
بر پیکرم فرود بیا سرکشی مکن
زانوی احترام بزن پیش روی من
بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
چون مِی نفس نفس نزند در بسوی من
فرق مرا تو مسح بکش با اشارهای
مگذار ناتمام بماند وضوی من
"الف
...........
تابستان 88 ؛ ساعت 4 ؛ ترمینال غرب .
مبدا: نوشهر
مقصد: نامعلوم به قصد دیدن یک فرد معلوم وَ مشخص!
ساعت دیدار : 10 صبح، محل قرار: روبروی سینما آفریقا.
.............................

...
حکایت اول
ساعت 11 شب راه افتاده ای و حتی یک ساعت هم روی صندلی های اتوبوس ناراحت سفر نخوابیده ای (آخر آن موقع ها VIP هنوز به مخیله ی وزارتِ محترمِ راه نرسیده بود؛ بعد ترش هم وزیر محترم ترِ راه و ترابری مان استیضاح شد، شاید چون این طرح عظیم به ذهن آن بنده ی خدا نرسیده بود .) ساعت 4 صبح به نیمه راه می رسی. یک نفر التماست می کند که یک دانه سیگار بخری. از خانه که بیرون می آیی، دستمالی سفید ، پاکتی سیگار و تحملی طولانی همراه می بری، احتمال گریستن فراوان بود... . اشک بین چشمانت جمع می شود . بویِ دودِ تمامیِ سیگار هایی که پدر، آتش زده بود ذهنت را خانه تکانی می کند. مسیرت را عوض می کنی. هر چه ته جیبت مانده بیرون می آوری. یک سیگار میخری. پین. همانی که پدر خیلی می کشید. چند تا هزار تومانی دیگر مانده. سیگار را از وسط نصف می کنی و دست می اندازی گردن پیاده رو و راهت را ادامه می دهی. این بار سوار تاکسی می شوی. آزادی-ولیعصر 6000 تومان! دقیقا همانقدر که از نوشهر تا تهران کرایه داده بودی. هنوز هم تحملی طولانی به همراه داری.
حکایت دوم
ساعتِ رویِ تابلوی بلواری که اسمش در خاطرت نیست؛ 4:50 دقیقه
نور سیاه شب به سمت روشنایی میل می کند .
دو تا از کوچه ها را قدم می زنی و به خیابان ولیعصر می رسی . طولانی ترین خیابان خاورمیانه. سرت را بین چنارهای کنار خیابان خم می کنی و سنگفرش های جاده را نگاه می کنی . یک شهر پر از چنار ذهنت را مات و مبهوت می کند. دلت خوش است که اگر راهت را بگیری و این خیابان را راست بروی به امام زاده صالح می رسی و آنجا استقبال کننده ای کهنسال انتظارت را می کشد . اما اینبار تنها کاری که می کنی سنگ به سنگ قدم بر می داری و سکوت شب را تماشا می کنی و صدای سنگ فرش ها روحت را نوازش می دهد ؛ یک آدم معلوم تمام شب را برای دیدارت انتظار می کشید ...
حکایت سوم
سینما استقلال... . پخش شدن چند دسته گل در دست چند کودک 8-9 ساله توجه ت را جلب می کند. نگاهت به نگاه معصومانه کودکی می چرخد و چشم باز می کنی و قدم می زنی به مقصد مجموعه تئاتر شهر، به خیالت یک ساعته تهران تمام می شود. بر می گردی که شاید به قرارت برسی. سینما فلسطین... . اکران درباره الی. درام زیبایی بود. یادش به خیر. جهان نمای چالوس که رفته بودی آن روز ها تازه به اکران در آمده بود. قدم می زنی و قدم می زنی و قدم می زنی و چند بار مسیرت را عوض می کنی. هر بار هم پیامک وار به آن آدم معلوم خبر می دهی. این بار مسیر ثابت می شود. سینما قدس. سفید پوشیدی. سفید پوشیده بود. قدم می زنی. برای اولین بارست که نگاهش را ملاقات می کنی. هوا ناجوانمردانه گرم می شود. خیس می شوی. یک چیزی در بدنت تند تند به دیواره ی قلبت می زند. نگاهش می کنی. فقط یک بار.
نگاهش برای یک بار دیوانه ات می کند.
خیس ؛ لزران... مثل گنجشکی بدون ویزا. می پری ؛ پرواز می کنی . شاید گذرنامه ات آسمان باشد ...
........
ناشی گری کاتب را به پای کم تجربگی بگذارید ...
"الف
............

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
استاد محمدعلی بهمنی (نوشهر-18 فروردین)
"الف...
..................

با من دگر ز غم سخن مگوی
که باغی پر ز گل و بلبل دیده ام
آوای گنجشکها را نه به شاخه
بر شانه هایم دیده ام
...
ماه و خورشید را نه به سما
بر کف دستانم دیده ام
نه آفتاب سوزان، نه سرمای سخت جان
شمیم بهار را چشیده ام
.
.
.
داریوش افشار
"الف
...............

﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ﴾
( والشمس ... )
۰ ۰ ۰
کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید ؟!
که از دیوار و در ، بـــــوی پر پروانــه می آید !
اگر چون رود میخواهد که با دریا بیامیزد
بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد
به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند
به ساحل گفتهاند از صحبت دریا بپرهیزد
چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه میگیریم
که با این معصیتها آبروی ما نمیریزد
بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم
مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد
در این پیرانه سر، سجادهای دارم که میترسم
خدا با آن مرا از حلقهی دوزخ بیاویزد
مرا روز قیامت با غمت از خاک میخوانند
چه محشر میشود مستی که از خواب تو برخیزد (ف.نظری)
اینجا زیستن جرم بزرگی است!

آری ، گلم ... دلم !
حرمت نگه دار
کاین اشک ها ،
خون بهای عمر رفته ی من است ...
آری ، دلم ... گلم !
ورق بزن مرا
و به کتاب فردا بیاندیش ،
که برای تو طلوع می کند
با سلام و عطر آویشن ...
" از حال من مپرس ، که بسیار خسته ام ...
الهی ! سخت بی برگم ، به ساز طاعت اندوزی
همین یک الله الله دارم آن هم ، گر تو آموزی
ز تشویش نفَس بر خویش می لرزم ازین غافل
که شمع از باد روشن می شود ، هر گه تو افروزی
آن چیز که نپاید ، دلبستگی را نشاید !
مدت زیادی ست که رغبت چندانی به نوشتن ندارم . بهتر است بگویم حرفی برای گفتن ندارم ؛ یا اگر دارم ترجیح می دهم همان کنج دلم باقی بماند ...
"الف
...............
حال این روزهای من
باید کمک کنی کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند -پرم را شکسته اند
نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پلهای امن پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخ های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دوروبرم را شکسته اند
گلهای قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهانهای هرزه گو
با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند
"مهدی فرجی"

دیگر رمقی نیست برای ماندن ...
تا نیمه چرا ای دوست؟
لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم
یا خالی
و یا لبریز

........................................
کوه هم که باشی
کافیست لحظه ای شیرینی اش را بچشی
ناغافل فرهاد می شوی
قدیم تر ها می گفتم : می دانم ! من دیر رسیدم!
اما حالا به این باور رسیدم که : تو را شاید من ، دیر آرزو کردم ...
این هم برای کسی که خیلی منتظر غزال غزل بود .
هشتمین کتاب بهشتی
این جاده ها به رسم وفا می رسد به تو
آیینــــــه آیینـــــه صــدا می رسد به تو
دلـــتـنگی دوباره به من می رسد ولی...
پایان بغض و اشک و دعا می رسد به تو
دنبـــــال تــو دویــده ام امــا نـدیـدمــت
این پای پینه بسته کجا می رسد به تو؟!
عطری بهشت را به ضریحت می آورد
وقتی ســـــلام ســبز خدا می رسد به تو
خود مانده ای غریب ولی گریه میکنی
عـــــطر بقیــع فاطمه تا می رسد به تو!
ای هــشــتمیــن کتـــاب بهــشتی ما
هر شب دلم هجا به هجا می رسد به تو
من یک غـــزل برای نگاهت نوشتــه ام
با دسـت های باد صبا می رسد به تو
...........
آنجا که خیانت خیانت شده باشد
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!
از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!
"محمدرضا ترکی

(مسیر دیلمان به سیاهکل)
" الف
.............

پیش نوشت :
در آسمان غزل شاعرانه بال زدم
به شوق دیدنت پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل ، قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شده است
چقدر آمدنت را ... چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگریز شکست
همان شبی که برایش تو را مثال زدم
غزال من ، غزلم محو خطّ و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم !
به قدر یک مژه بر هم زدن ، تو را دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم ...
...
نوشت :
وقتی که خیال کوه به دریا می زند ابر متولد می شود . ابر میل دریا به گلگشت و تماشاست ، قدم دریاست بر فرق زمین ، ابر قدم زدن دریاست . ابر پرواز دریا بر کرانه های جهان است . وقتی دریا از فکر آسمان به جوش می آید و نهنگ معرفت ، دُمِ موج بر جمجمه ی دریا می کوبد ، کودکان خیالش را برای بازی در ماسه های ساحل جهان می فرستد . دریای زندانی ، سر بر سنگ می کوبد و ابر ، دریائی رهایی یافته است . دریائی که به فراست آزادی می فرستد . دریا آئینه خورشید است و ابر تصویر بی کرانگی . دریا کودکی است که ذره بین خود را به کانون گرفته است و خاشاک اندیشه ی خود را می سوزاند . ابر سوختن دل دریا از دوری خورشید است . اکنون کمی در کنار نوازش ها بایست و گریه کن تا پاییز به پایان نرسیده است ... کمی در برکه هایی که از آنها برای محبوبت پروانه گرفته ای سیاحت کن و آن ابر های سپید کوچک را به شهادت بگیر و از آنها بخواه تا خبر بیماری نگاه خا و بیخوابی چشم های مرا به محبوبم برسانند . بگو اگر باز نگردد تمام این صدف های نوشکفته ی ساحل را به صاعقه ی موج نفرین خواهم کرد که دو دست بر خواهم داشت برای قطع باران بر این گلو های تشنه ... با دستی لرزان و قلبی پریشان و بارانی بر پیشانی به آخرین خطوط نامه ام رسیده ... به آخر خط و خال تو ! تنم تابوت است و روحم جسدی که به پیشواز قبر می رود و با قلبی سرخ و جوان به خداحافظی خاک می روم ... خداحافظ خورشید ... خداحافظ آفتاب زودگذر بهاری ؛ خداحافظ بهاز زودگذر شباب ... ! خداحافظ ای کوچه هایی که مرا مدفون کرده اید ، ای باغ هائی که سایه بان خردسالی ام بودید ...
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت !
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت .
مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا !
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت ...
می گویند :
برو با بزرگترت بیا !
می گویم:
خودت با من بیا!
آخر؛
الهی وربی من لی غیرک ...
" الف
.............

پیش نوشت :
یادم آمد شب بیچتر و کلاهی که به بارانیِ مرطوبِ خیابان زدم آهسته و گفتم «چه هواییست خدای من و آغوش رهایی...» سپس آنقدر دویدم طرفِ فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرة باران غزلی بود نوازشگرِ احساس که میگفت «فلانی! چه بخواهی، چه نخواهی به سفر میروی امشب، چمدانت پرِ باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وَ بیا» پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راهِ نفس باز شد و قافیهها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر، منِ بیتابتر از مرغ مهاجر به کجا میروم اقلیم به اقلیم، خدا همسفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر، که سر راه بهناگاه مرا تیشة فرهاد صدا زد: «نفسی صبر کن، ای مرد مسافر، قَسَمت میدهم ای دوست، سلام من دلخستة مجنونشده را نیز به شیرینِ غزلهای خداوند، به معشوقِ دوعالم برسان»، باز دلم شور زد، آخر به کجا میروی ای دل، که چنین مست و رها میروی ای دل، مگر امشب به تماشای خدا میروی ای دل، نکند باز به آن وادی... مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پرجاذبه بودم که مشامِ دلِ من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذانِ سحرِ جمعه پراکنده در آن دشت خداییست. "برقعی
نوشت :
بگذار به مانند کهنه چوبی پوسیده و سنگ نبشته ای باران خورده و ابری نازا بر سر متروک و اشک های کبوتر سپید در پی آغاز فصل آفاق فراق و زجه های سه تار زنگ زده در صندوقچه ی پدر بزرگ و پرستوهای بلند پرواز در روشنایی روزهای گم شده و برفی به یاد ماندنی در تنگنای تنهایی تند بادی از سوی کوه و پیه سوزی زیر خاک و نگاهی دوست داشتنی و معبری نارفتنی و آب انباری متروک و خفته در زمان و صدای آب در سکوت رنگ ها و باران شعر بر لاله های خونین و بمبی ساعتی در مرگ ثانیه ها و سگ های گرسنه و قطعه قطعه کردن خوک بخت برگشته و سیسمونی خواهرزاده تازه به دنیا آمده ات و احساس گوارش حرف رئیس اداره با نان خشک صبحانه و آن شب نورانی و زن روستایی و استخوان های جا مانده زیر خاک و نماز جماعت خورشید و روباهی دم کوتاه در پی ستایش قدر و ناله های یارب و قاصدک هایی بی شمار و قاب عکسی شکسته روی دیوار پنجم و ستونی لرزان روی پی ساختمان و تخته سنگی بزرگ وسط کلبه ی حسن بابا و بزرگراهی بن بست و ساقه هایی خزان زده در پی سیلی سرنوشت و اشکی یخ زده به یاد فصلی گم شده و غربت غزل و مژگانی سوخته و خاکی باران خورده و خیال نارنج و صدای ریختن بهار نارنج ها و لمس ریجه های مرطوب و بزغاله عجول و شیشه ی شیر و بهشت رمه ها و کلبه ی تابستانی و کسوف چشمه ها و جذر صمیمیت و خاله پسر پشت تریبون اندوه و شاخه های پرچین و خیابان ها ی بی بالان و بی باران و عهد یخ زده و ترانه ای باقی مانده از تقسیم شکوفه ها بر عشاق جوان و دلدادگان سفر کرده همراه محبوب شوند و به یاد روزگاران خوش آشتی و دیدارافتند و شعر غربت یار را در شب های بارانی چون سرودی از جنس صور اسرافیل زمزمه کنند بلکه یار به دیار فسانه و خاکستر صدایی برساند و سینه ی ما پیران قبایل عشق را جلایی بخشد.
یادش به خیر . آن روز ها که میان عین و قاف و شین کانّ مجنون مانده بودم و نگاهم به صدای کبرایی تو بود را می گویم ... دلم برای آن لحظه ها تنگ است ...
"الف...
....................
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند /. ( پناهی )
.............................

......
ریحان روح از بوی وی جان رافتوح از روی وی
بزم صبوح از جوی وی فردوس کردار آمده
...........................

........

.........................
فی الحال میان عین و قاف و شین و زمزمه های موش پشت دیوار مانده ام !
لابه لای دو قرن سکوت عبدالحسین زرین کوب چرخی میزدم و گندهای اعراب قبل از اسلام که وحشیانه به ایران حمله کردند را می خواندم . فقط در یک حمله 500 هزار زن ایرانی را دست چین کردند و به اسارت گرفتند و به یغما بردند و برده شان کردند . 500 هزار زن ایرانی به دست وحشیانی افتاد که اصول زندگی شان بر پایه ( زن و جنگ و شراب ) بود و یا حتی وقتی پیامبر (ص ) حرف از بهشت می زد آنهایی که بازمانده ی عهد تحجر بودند از حضرت می پرسند که آیا در بهشت جنگ هست ؟ وقتی پیامبر در پاسخ می گفت که جنگی در بهشت نیست ؛ آنها در پاسخ می گفتند که پس بهشت تو به درد خودت و اطرافیانت میخورد ! پیشنهاد می کنم اگر شد حتما کتاب (دوقرن سکوت ؛ اثر دکتر عبدالحسین زرین کوب ) را بخوانید تا از ظلم هایی که اعراب در حق تمدن ایرانی الاصل ما کردند مطلع شوید . حتی رسم الخط ایرانی مان را ؛ زبان بین المللی آرامی مان را که مادر زبان لاتین کنونی بود را و همه ی فرهنگ ایرانی ما را ربودند و خط الرسم عربی را حاکم کردند . و نویسندگانی که به خط اوستایی می نوشتند را حلق آویز کردند ...
«وهیشته » از ریشه ٔ «وهو» در زبان اوستایی یعنی بهشت
....
الف"
.........
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست ... ( پناهی )
...
گوش کاتب بدهکار هیچ حرفی نیست . حتی جوهر راپید و صدای مورچه !
شعر های اول و آخر پست ها معمولا از حسین پناهی ست .
........

............
چه گذشت ؟
- زنبوری پر زد
- در پهنه...
- وهم. این سو ، آن سو، جویای گلی.
- جویای گلی ، آری ، بی ساقه گلی در پهنه خواب ، نوشابه آن..
- اندوه. اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگی دست.
- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.
- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.
- سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.
- بدرود.
- بدرود، و به همراهت نیروی هراس. ( سهراب )
"الف...
...............
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
..........

.................
تولد ؛ مرگ ؛ زندگی ؛ روزگار ؛ تمام این ها کارگردان های داستان غم انگیز زندگی ما هستند . شاید این بار کلمه رنگ اشک را به خود بگیرد و چشم را سایه نشین ابر های روز های تابستانی کند . شاید این بار فحش ردپایی باشد برای ندیدن ! شاید این بار نفرت صدایی باشد برای رفتن ! شاید این بار امید ؛ ناامید کننده ترین کلمه باشد . شاید این بار صدای بوسه ها لب هایت را مست حضور نقش های اسلیمی پرواز کند . شاید با بی تفاوتی نقش های روی صفحه ی سفید کاغذ ؛ رنگ ببازند . شاید آرام ترین لحظه هایت با این دنیا ی مرده طوفانی شود . شاید غرور این بار دفنت نکند ! بیدارت کند برای دیدن صورت سرخ رویاهای هزار ساله ... ! در عالم عرفان دل درویش یا جای خداست یا دنیا ! اگر نفهمی آخرت کجاست تا دنیا دنیاست در دنیا باقی خواهی ماند . یا امروز آخرت را نشان بده یا آن را به فردا وا مگذار و یا بگو غیب همینجاست یا برو شهادت بده . یا بگو ظاهر ، باطن است ! یا ظاهر بینانه باطن را نگاه نکن . یا ظاهری ظاهری شو ! یا باطنی باطنی ! بعد از نود و بوقی ظاهر سازی حالا بروی دنبال باطن که نمی شود . اینطوری نمی شود که تمام روز را به خاک بازی ظاهر بپردازی و شب خودت را با یک استکان باطن سرگرم کنی . یا با خدا حال کن ! یا با خلق ! یا درشکه ی میدان نقش جهان را سوار شو یا با سیمرغ بپر ! تو اهل آخرت نیستی که می گویی دنیا فانی ست ! نخیر آقا ! دنیا آخرت است و آخرت باقی ! سلام سبز و سرد مرا از اعماق آتش تابستان پذیرا باشید ... از مورچه ها نمیشود گفت؛ فیبر های نوری که تمام شد ! رفته اند سراغ دکل وایرلس !!!! جناب مورچه خوار را هم استخدام کردم و کاری از دستش ساخته نبود ! مورچه ها مورچه خوار ما را هم خوردند به خیال خودم می نویسم ! سطر هایم این روز ها به درد سطل زباله هم نمی خورد ! فقط می خوام جوهر راپیدم را تمام کنم که دیگر صورتم از سیلی هایش سرخ شده !!! ه.ن 4 : اگر نتونستین حالم رو بفهمین بپرین اونور پرچین و به یه چلوکباب فکر کنین ! چلوکباب زندگی ! با سالاد نفرین و فحش اضافه ... ! مطمئنم طعمش قابل درکه ! شاید این آخرین نوشته از این شهر باشه .
حلول ماه مبارک رمضان و ماه مهتاب اطلسی ها مبارک!
....
شرمنده ام
گفته بودم
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبار قدیمی تقویم را
از شیشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد ...
...
اگر غلطی بود و کشف شد بگذارید پای تند نوشتن و بی حوصلگی !
رج ها و دیوار های جدیدی هم در آینده به اینجا اضافه می شود . فعلا با شهردای دلمان درگیریم ببینم مجوز می دهد یا عوارض می خواهد ... هوای هوای هواهایتان را داشته باشید که مثل ما هوایی نشوید ...
............................. 1389.06.04
"الف...
................

می دانی امروز به چه چیزی فکر می کردم ؟این که ما ناچاریم به یکدیگر عشق بورزیم ؛ زیرا خداوند قلب مارا همچون نسترن نازک کرده است . خداوند درون دل هر انسان یک پروانه گذاشته است برای لرزیدن . بعضی دستشان را می برند توی سینه شان و قناری قلبشان را می کُشند و بعد اتاق تنگ و تهی دلشان را به عنکبوت ها اجاره می دهند . من اما یک روز هم نمی توانم بدون عاشقانه های تو سر کنم . می دانی ؟ تاریخ حالا سرگشته و محجور است ! اساسا تاریخ چیزی نیست جز دوره ی هجران انسان . آنروزی که عشق ها به معشوق ها برسند ، نیستانِ جدایی خاموش می شود و دفِ دیدار در کائنات به صدا در خواهد آمد . اما نظر من را بخواهی جدائی بهتر است ! عاشق در دوران جدائی شب ها تنها به خانه باز می گردد ، پنجره ی عزلت را باز می کند ، گل های حسرت را آب می دهد ، می نشیند و زخم هایش را گلدوزی می کند . دستی بر سر و روی اندوهش می کشد . چند لیوان اشک پای نیلوفر و نرگس ها می ریزد و دو سه قطعه آواز به گوش قناری ها می چکاند . ساعت ٠٠:٠٠ ! حالا که خواب ندارم ؛ اما خیلی شب ها هم خوابم می برد و صدای ضجه ی کمانچه ها بیدارم می کند . عاشیقلار ها هر شب به چشمان تک و تنهای من شبیخون می زنند و من همیشه به یاد تو چشم هایم را می بندم . چشم هایم را می بندم و بغض هایم را به صورت شیشه های چکنده فرو می ریزم ... و این عشق است که تمامی وجودم را اسیر خود ساخته است ! یادم می آید آنروز ها که لب هایت و چشم هایت را دیدم ؛ بغض شعرم سخت ترک برداشت ! گیسوانت را دیدم و به اسرار شب آشنا شدم . تو را دیدم و خودم را شناختم و در نور دویدم ! تو را دیدم و خودم را به خویشتن زدم . تو را دیدم و از خودم بدم آمد . تو را دیدم و از تو به خود نظر کردم و خودم را در چنبره ی تاروپود گیسوان تو دیدم . آری ... عشق یک ستم تاریخی ست ! عشق برنده ترین شمشیری ست که بر گردن یک انسان فرود آمده است . عشق طاعون کشنده ای ست که به جان جهان افتاده است . عشق مادر جنگ هاست ! عشق مسئول ویرانی زمین است ! همه از ایروان تو شمشیر زنی آموخته اند و از مژگان تو زوبین گرفته اند . متاسفم ! متاسفم برای برخی که هیچ احساسی ندارند و به شعر های پریشان من نه چندان شعر ! تهمت زمانتیسم می زنند ! بگویم که اشتباه کردند ! الحمدالله مفاصل رنجانیدگی من کاملا سر حال اند . من حتی شب در جای نمدارِ نفس خوابیده ام . رمانتیسم درد مناطق مرطوبِ هوس است و من جذام گرفته ی عشقم ! من هر شب به عضلات روح و عشقم ویکس لایت می مالم تا به این بیماری رمانتیسم گرفتار نشوم ! این عشق است که در استوای آسمان ایستاده است و به جنگل های جهان باران می فرستد . گاهی از بس باران می بارد که تمام مژگان ها غرق در اشک می شوند . اینجا تلفات تنهائی زیاد است . همه سرِ خود را زیر آب می کنند . همه خود را به امواج خروشان خاطره می زنند . و روزی هزاران نفر در خویش غرق می شوند و روزی صدها هزار عاشق در خود فرو خواهند رفت ... من آن روز های اول را هنوز هم در خاطرم دارم . آن روز های معکوس را ! روز هایی که برای نخستین بار در چشمه ی مردمکان تو تصویر خودم را می دیدم . آن روز های گرسنه که دستان تو بوی گلاب عاشقی می داد . و آن روز های تشنه که دست هایت بوی نسیم و باران می داد . راستی ... من از رمانتیک های رمانتیسم گرفته بلکل خوشم نمی آید !
سلام .
بلکل از نوشتن کناره گیری کردم !
این روز ها شدیدا بی حوصله شدم (... هوای حوصله ابریست) فکرم دچار عفونت و آب گرفتگی شدید شده ! نیاز به یک عمل قلب باز دارم !
مورچه ها و پیکسل های سوخته و ping 4.2.2.4 شب ها رهایم نمی کنند ؛ من هستم و راپید unipin 0.3 و یک قالیچه ی 130 سانتی متری که دو ماهی را باید با همین ها سیر کنم !
هر وقت از دنیای مجازی فاصله می گیرم و مورچه ها دچار بی غذایی می شوند و فیبر نوری مارا می دزدند سریعا 192.168.1.3 را ping می کنم و لحظه شماری می کنم تا reply شوم ! مانده ام وقتی از این دنیا فاصله گرفتم چه طور باید تو را پیدایت کنم ! آنجا دیگر دستم به یک یوزر dialup هم نمی رسد که دو کلامی بخوانمت ؛ چه برسد به ...
مثل اینکه بی خوابی و خستگی خیلی اذیت می کند .
راستی ! دلم حرم می خواهد امشب ...
اعیاد ماه شعبان رو به همه تون تبریک می گم
( التماس چند هزار تا آ )
تا برنامه ی بعدی به پیام های بازرگانی دل بسپارید ... !!!!
...............
"الف...
................

به اعتراف آمده ام که بگویم
"مرا نبوده طاقتی بیش از این تا در این وهم باقی بمانم
که شاید....
طلیعه صبحدم بدین شامگاه روشنی بخشد!"
...
ساعت بی عقربه که از کار افتاد...باران پروانه بارید و حالا ... ببین چه مدال قشنگی عشق بر پیشانی ام گذاشته است . ببین با چه دانائی مرموزی نگاهت را می کاوم و خرگوش های هراسان شادی را در جنگل رنگ عسل چشمانت در آغوش می گیرم . این هارا گفتم که مرا از چپ حکیم اکالیپتوس کوهی ندانی و بدانی جائیکه فلفل هم می تواند محبت آدمی را گل بیندازد ، بنده هم با این میلیارد ها سلول و چند دانه خاکستری شان می توانم یک دمِ درونی بگیرم و اعتصاب و قضا و قدر کنم . خلاصه ی این پرونده کلاسه اینکه ما هم چیزهایی هالومان می شود . خوب ! با این مقدمه ی طولانی حالا به این مؤخره ی پایانی می رویم » مطالب این پارتیشن شش بعدی است . اینجا با گوش زنبور عسل می توان شیرینی بحث را چشید . اگر فرهاد اینجا بود شیرینی این بحث را قورت می داد . باری به هر یک از جهات ششگانه که می روید حواستان را خوب جمع و تفریق کنید و سفت به زین اسب تماشایتان بچسبید . می خواستم یک نظر اجمالی و اجلالی بیندازم به تازیانه ی سیر و سلوک میان جهانِ نافرمانِ فلاسفه . ببینید ، جهان تقسیم می شود به دو دایره ی دو قلو که با چسب دوقلوی رازی به یکدیگر تنیده اند . از آن طرفی که آفتاب در می آید میم مشرق را می کشند و تا آن طرفی مه مغرب ناپدید می شود . اگر زمین را یک توپ فوتبال فرض کنیم ، خورشید آن نوک پای اشراقی ست که باطن جهان را قِل می دهند . در حقیقت جهان خورشید خیال است و دریای بی خیالان . خداوند در رویای کوتاه چند میلیارد ساله اش چراغ خوابِ مهتاب را روشن کرده و چند شعله خورشید به کوچه ی کهکشان کشیده است ؛ تا ملائکه ی شب کار و فرشتگانی که شیفتِ شیفتگانِ الهی اند با هم تصادف تقدیر نکنند و در بینائی نابینایی خود نیفتند . البته مشاهده ی خورشید به لامپ دل سوخته نیاز دارد . هر کس بر شکار خورشید دست به قبضه ی چراغ قوه برود کور خواهد شد . عالم شرق و اشراق فقط نیاز به آزمایشگاه خلوت و تلسکوپ تنهایی و ذره بینِ آفتاب دارد . بدون پوشیدنِ لباس عافیت نمی توان وارد اتاق عمل و نظر شد . باید تمام لکه های پیشانی دلت ضد عفونی شود . باید تمام ویروس هایی که ناشی از استشمام زباله های اتمی هوس است از خود دور کرد . باید جنازه ی خود را روی برانکاردِ تیزِ تشریح گذاشت و تمام اجزاءِ خود را به کلی فراموش کرد . گاهی یک سی سی سرمه کافیست که ما سوزن مژگان یار را به قلب خود فرو بریم و همه ی زیبائی ها را تزریق کنیم . علم زیباست ، عشق زیباست ، خدا زیباست ، ستاره ، گل ، رویا و مهتاب زیباست .... و تو زیبایی ! زیبائی تو از زیبائی خداست! تو ستاره ای . تو مهتابی . تو ای و تو ! و همه زیبائی های جهان از دل توست . زیبایی از دلِ شرق ! و همه برای تو ، دوشیزه ی شرقیان ... یک کتاب را در نظر بگیرید . مشرقِ کتاب مدّ بسم الله است . سرتاسر کتاب زیر تابش مستقیم بسم الله است . مشرق و اشراق بسم الله الرحمن الرحیم اند . بنابراین بیخودی نگفته است جناب حافظ که : چو آفتاب می از مشرق پیاله بر آید ... تمام ساختمان عالم پنجره ای است که رو به مشرق گشوده شده است . همه رخت های تر خود را که از جریان آب بازیِ هوس خیس شده است در برابر خورشید پهن می کنند . تازه خورشید مهتاب کمرنگی در ایوان الهی است . اگر برق تجلی خدواند متعال با تمام زیبائی به کابل های جهان وصل شود ، فیوض همه ی موجودات جهان خواهد پرید . جهان تاب تماشای جمال یار را ندارد . مثل اشک در مقابل چشمانت ذوب خواهد شد . من و شما نمی دانیم که در این غوغای علت و معلول که گلزار تماشای اوست ، چه قدر دست و پای گم کرده داریم . دست و پا گم کردن در مقابل زیبائی لازمه ی نظام معلولیت است . ما همه معلول محبت و رحمت رحمانیه ی اوییم . او علت است و به علت انفجار زیبائیِ او اینهمه معلول به صحن آفرینش ریخته اند ... گل هارا نگاه کن ، یک پارچه خون اند از حسرت جمال مبارک او . بلبلان را بشنو ! زیر شلاق شقایقِ شوقش ناله می کنند . کوه دندان صبر بر جگر آتشفشان گذاشته است . اگر در این عالم مشرق و اشراقی وجود داشته باشد از پیاله ی چشم محمد است . محمد ، شرقی ترین چهره ی خداوند است در زمین ! در این دین ، زن ، عطر و نماز حراج می کنند . در این مذهب زیبائی پرستش می شود . در این آیین ، آیینه مرکزیت دارد . شرق یعنی اسلام و اسلام یعنی تسلیم شدن به حقیقت و حقیق زیبا و با شکوه است . حقیقت بر پشت پلنگ و در چشم آهوست . جمال ؛ بانوی زیبائی است که جلال زیر تخت روانش را گرفته است ... ! زیبائی خداوند ریخته است در عالم ! یک خروار زیبائی به کار یک بوته گل سرخ رفته است . وقتی گلّه ی زیبا رویان را می بینی رودخانه ی جمال الهی را شنا کرده ای . بلبل در زیبائی شناسی مجتهدِ مسلّم است و گل آیت الله است ! تمام موجودات جهان مثل گل به نشانه ی خداوند به چرای وجود آمده اند . بلبل مثل جبرئیل در طرف راست گل می ایستد و آیات آسمانی را قرائت می کند . جهان ، یک چمن تجلی است و گل یک تخیل الهی . ..........

مگر زندگی از ما چه می خواهد ؟ هر روز صبح بیدا می شویم با خواب آلوده ترین رویا ها ، با مژگان هایی مه خیابان سرمه را جارو می کنند ، با گیسوان بلندت که از باروی زیبائی بالا می رود ، نان بربری ، پوره ی چشم بادام ، مربای زلف چینی ، عسل خال هندی ، مژگان بیات ترک ؛ و اینها صبحانه ی تسبیح توست .بعد ساعت دوازده وقت (والنهار اذا جلیها) می شود . اذان می گویند و تو از این می شنوی ، از لبان متبرک دوست .... . چلوکتاب را پهن کرده اند ، تند تند شراب ناب گل محمدی می خوری و به قرائت یاسمین گوش می پراکنی ! آتش گل را روشن مرده اند ... کبابِ بل بل است ! صدای سوختنِ دلِ قناری در باغچه می آید ... گربه ای به حرکتِ مینا و قمری می نگرد ؛ و سال ؛ سالِ اولِ هجریِ قمریِ ماست ...
خدا تو را از خاک آفرید
تا بعد از باران
تَنَت، مُهری باشد
برای سجده لبهایم …
نمی دانم...
دنیا را چگونه رنگی ببینم
با این چشمان سیاه!!!
نمی دونم چرا ! اما امروز جای خالی دستت رو رو شونه هام حس می کنم ...
امروز هوای تو رو دارم ...
امروز یکم تیر ماه روز شهادته بابا ؛ روزت مبارک !
از این که سر درد گرفتین شرمنده ام ...
این پستچندین بار کوتاه شد ولی باز بلند است .
این ماه خیلی دلتنگ و دلگیرم . به دلیل طویل بودن بیش از حد شرمنده !
خیلی ها می گویند پستهایم را کوتاه تر کنم و خیلی ها می خواهند همینطور بنویسم ! ضمن احترام به آنها که می گویند ، من با خواستن بیشتر از گفتن موافقم !
"الف...
..................

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم . گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. این روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند! تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است. بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند. ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ی چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟
..............
پ.ن 1 : سلام
پ.ن 2 : این پست یه نگاه بود از یه دیدگاه سبز !
پ.ن 3 :
من بانوی تاج دار ِ عشقم را
که در قصر غصه و سوسن سکنا دارد
شبانه به کوچه های سر گردانیم دعوت می کنم
بانوی عشق من
با تاج سوسنش
پا برهنه و گرسنه
به کوچه های سرگردانی من می آید.ر
آخرین بار
او را به جایی بردم
تا به وضوح ببیند
اژدهای هزار چشمی را
که بر پیچک هزار پیچ شاخک هایش
گنجشکی تنها
گل سرخی را
در آواز پیوسته صدا می زد
پ.ن 4 :صدای پای آب نثار شبهای خاموش مادر ( روزت مبارک )
پ.ن 5 : زین پس روز نوشت هایم را بیشتر می بینید !البته اگر کسی باشد تا بخواند !
پ.ن 6 : به امید دیدار و ... !
............
"الف...
..............

حالا که صحبت به نجوا رسید و چراغ های مجلس خاموشی روشن شد ... بهتر است یک سری با هم بزنیم به دیوار تمدن معاصر . شیرجه ای برویم به اعماق عشق . سوار مجنون شویم و کلبه ی لیلا را تماشا کنیم ... یک شب که مست شیخ اشراق بودم از فرط تحیر تمام دانش های معاصر را بالا آوردم . تب معرفتیم آن چنان بالا بود که خودم را فورا به حوض و پاشویه اش رساندم . خزه ها با مهربانی پاهایم را متوازی الاضلاع کردند . و جلبک ها تمام منافذ دردم را با تسکین سبزینه پوشاندند . من از گل گاو زبان باز های حرفه ای بدم می آید . اما گاهی لکنت شعرم را با ریشه ی شیرین بیان درمان می کنم . می روم پای درخت آلبالو و شکوفه ی گیلاس را به تماشا می نشینم . می نشینم لب حوض و به ریش گذر عمر می خندم . از طریق کبوتر های همسایه به شاهین کوه ها پیغام می دهم و حال شیرین را از فرهادش می پرسم ... هر روز می روم چلوکبابی شاهنامه ؛ لب رودابه ای می نشینم و سیمرغ کباب می کنم . تخیل من مثل رستم به افراسیاب شعر و شمشیر می زند تا پدر نفس و نفس را درنیاورم دست از سر قلم بر نمی دارم ... مخلص و چاکر و نوکر کلام اینکه ، یک شب در عالم خیال لب آیینه ی مثال ، خارج از اندرونی و میان حال ، وسط خال نشسته بودم و داشتم برای سردرد درونی کمی عرق جبین و کاکل دوست و اشک یاز درست می کردم که صدای ملایم بوسه ای مرا خواباند و لب هایم را بیدار کرد ! اول فکر کردم که ای وای ! یکی از اجنه های این روز های خیابان به سراغم آمده ، بعد فکر کردم که شاید لیلی یادی از مجنونش کرده و خواسته دیداری تازه کند . اما وقتی چشم هایم را باز کردم و خوب دقت کردم دیدم پیر مرد زیبایی که چیزی بین حافظ و خیام به نظر می رسید در حالیکه دو فرشته ی خردسال کتاب ها و دستارش را می بوییدند ، وارد رویای من شده است ! با خودم گفتم : سبحان الله ! این نصفه شبی که حال گپ زدن با دوره ی دقیانوس را دارد . مثل بادبادکی از جا بلند شدم و مثل هدهدی روی شاخه ای نشستم ! از ترس تمام شکلات هایم آب شده بود . انگار آب دهانی داشت مرا قورت می داد . فورا لبخندی را بر روی لب هایم منتاژ کردم و با صدایی پر از لرزان و صدای قلب کبوتران سلامش کردم . لبخندی گونه اش را سیلی زد و خودش را شهاب کهکشان اشراق معرفی کرد . من هم با عجله گفتم یکی از کپن فروشان خیابان شعر و دو تا از گدایان بزرگراه عرفانم ! پرسید : بچه کجائی ؟ گفتم : محله ی خود فراموشان نا کجا آباد ! ناگهان پیشانی لبخندش عرق کرد و گفت : من هم همشهری فطرت تو هستم ! پانصد سال قبل که هنوز تو بر پشت پدران و رحم مادرانت نبودی مردم مکاشفه در یک انتخابات معنوی مرا به سمت رئیس اولیا مربیان ملکوت انتخاب کردند . بعد مرا برد زیر درخت اسلیمی و زیبائی و گفت : این را بکش بالا ! گفتم : چه را ؟ گفت سرت را ! گفتم : بر چه ؟ گفت بر درخت رعنای نجنون میان بوستان عشق . خلاصه از آن شب به بعد من برای شکستن بیستون نیاز به تمرین استدلال و کلنگ زنی ندارم . با دلم دوپینگ می کنم و از میله ی ماوراء عشق می پرم . حتی یک روز در رشته ی محبت در بال مگس وزن ، اول شدم و جام سیمرغ را بردم و توانستم شانزده جلد المیزان را یک ضرب جمع کنم و منهای معلومات خودم وزن تمام تفسیر های جهان را از یک جلد حافظ به دست آورم ...
...............................
پ.ن 1 : سلام
پ.ن2 :بعد از خوندن یه مسکن و یه لیوان آب سرد چاره ی کاره !
پ.ن3 :
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
پ.ن 4 : همین ....
"الف...
.................

آنان که از عشق نالیدند
تنهایان بودند
به وصل رسیدگان ، اما
سخنی نگفتند
در زمان وصال
کو فرصت گفتار... ؟
١
سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
سالِ روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه...
۲
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک...
۳
من عشقم را در سالِ بد یافتم
که میگوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم
گُر گرفتم.
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.
□
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سالِ بد دررسید:
سالِ اشکِ پوری ، سالِ خونِ مرتضا
سالِ تاریکی.
و من ستارهام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی
و این همهی اعترافهاست.
من راست گفتهام و گریستهام
و این بار راست میگویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.
۴
تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همهی حرفهایم شعر شد سبک شد.
عقدههایم شعر شد سنگینیها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبیها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همهی اقرارهاست، بزرگترین اقرارهاست. ــ
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
۵
دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم
نگاه کن:
با من بمان!
................
پ.ن ١ - هیچی !
پ.ن ٢ - ... !
پ.ن ٣ - این پست هم هفت هشت بار ویرایش شد ... !
پ.ن ۴ - احمد شاملو
پ.ن ۵ - این بار هم می رم و معلوم نیس دیگه کی آپ کنم !
پ.ن ۶ ( به قول متروک بی ربط !! ) -
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو مه دل باش و مه ایام، چه خواهد بودن ... !
پ.ن ٧ - التماس دعا شدید ... !
"الف...
.............

ما به اندک جایی قانعیم. به اندک بوسه ای که میان لب هامان به اشتراک می گذاریم و اندک غذایی که در سفره ی ساده ی ماست. ما شب ها زود می خوابیم تا صبح را با باران و ترانه و کار، بیآغازیم و روزها زود از خواب برمی خیزیم تا شب هامان را با نان و پنیر و عشق، تزیین کنیم. ما به اندک آغوشی قانعیم. به اندک نوازشی و درودی و بدرودی. به سرانگشتی که روی گیسوان تو می لغزد و پوستِ تـُردی که روی گونه ی سرخ از علاقه ی ما ست. ما به اندک شعری، شاعریم. ما در نزدیک تر زمانی، پیوندِ نگاه های¬مان را می فهمیم. ما لبخند می شویم آن زمان که سهمگینی ی زنده گی در برابرمان می ایستد. و اشک می شویم آن گاه که در کوچ شادمان ی بهار، به عید و شکوفه و درخت، می نگریم. مابه سیب ترین شکل ممکن، نوروزیم ... !!! مادر دورترین منزل، هم سفریم. هم سفر و هم سفره. هم آغاز و هم آغوش. همسر و هم اسرار. ما در دورتر منزل، هم خانه ایم. زیر سقفی که به رنگِ مشبک های شیشه ای ضریحی مقدس است. سبز و سپید و آینه. و دخیل می بندیم به پنجره ی فولادِ استغاثه و سعادت تا خوشبختی را از خدای عشق، هدیه بگیریم. ما نمازترین شکرانه ی پس از استجابتایم.ما در بلندتر شبی، شراب و شیرینی و شـُکریم. و قلب هامان را برای هم، به ساده تر زبانی، ترجمه کرده ایم. به خط ساده ی بودن و بوسه و لبخند. که همیشه تیمارگران هم ایم. با نوازش و نور. ما در آغازترین روز بلندِ خدا، از خواب برمی خیزیم و در یلداترین شبِ آرامش، سر در کنار هم، به حدیثِ خسته گی و کار روزانه ی یکدیگر، گوش می کنیم. با دست هایی که بوی ریحان و نان می دهند و اندکی پنیر و ماست. ما در آواز ِقناری های کوچه ی کوچکمان، به بطن پرواز می رسیم و با کبوترانی که پشتِ پنجره ی خانه ی مان لانه دارند، به اشتراک مهربانی و لانه، رسیده ایم. ما آشیانه مان را با قلب هامان ترجمه میکنیم. ما روی تمام جاده هایی که مسیر همیشه ی ما ست، نقش ِکفش هامان را کشیده ایم که مبادا در گذر از خیابانی که هر روز می رویم، پاهامان، بوی عبور غریبه ای را بگیرد. ما در کنار هم ایم. نه پیشاپیش نه پساپس. ما برای هم آرزو می کنیم تا سعادت را از دیگری به بوسه و گل، دریابیم. ما در برابر هم، آینه ایم. رو در رو و بی نهایت و ژرف. ما آغاز هم ایم. و هر روز که از کنار شمشادهای پارک می گذریم، به قلب هایی که روی درختِ سپیدار حک شده، می نگریم تا ابعاد عشقمان را بسنجیم. هر روز داغ و کودکانه و دیگربار. درست مثل نان سنگکِ صبحانه، تازه و عطرآمیز و قدیمی. ما به رنگ پدران و مادرانمان عاشقیم. به سبکِ سنت و آیینه و شمع دان. به رسم شلیته و ردا. چهارقد و جلیقه و دستار. ما سه تار و دف و تار را در موسیقی ی روزانه ی زنده گی می نوازیم و عصرها ـ دم غروب ـ روی بهارخواب، با چای و قند و قلیان، به حافظِ حظ، تفأل می زنیم. ما به رسم مردمان قبیله ی صحرا، خورشید را آسان می نوشیم که «خورآسان» هستیم. ما ساده ایم. ساده و صمیمی و تازه. درست به شکل شعرهایی که زمزمه می¬کنیم. و هیچ بیتی از ابیاتِ مثنوی ی ما، قافیه ای به تکرار نخواهد داشت. ما به اندک شعری، شاعریم.
ما؛ یکدیگریم !
پی نوشت ١ : مثل همیشه - سلام .
پی نوشت ٢ : نوروز مبارک !
پی نوشت ٣ : تولد همه ی کسانی که بهاری اند مبارک !
J'ai été appelé insensé. Bien sûr, avec ma permission. J'ai écrit la tête pleine de vagues lignes errance et l'attente de vous rejoindre!
J'aime il ya longtemps que je n'étais fléchettes.
J'ai mal d'amour. Lovesick vous; le coucher et le lever du soleil, mer, mon rêve
Azdrd RVZ Haym · est rempli.
Je suis condamné à vivre sans toi!
Tu ferais jamais, comme!
Lily, aime toujours
الف...
..............

ببین چه می گوید قاصدک قل هواللهی ؟ قند آورده است از طبع طوطیان ! شکر آورده است از مصر اسرار ! و شاخ نبات هم می زند برای کبوترانی کوهی !
در دامنه های رویا هایمان !
آوای مستی دیوانه ام کرده است ...
حتی اگر بمیرم و درگیر غروبی سرسخت شوم باز تا آخر دنیا با تو خواهم بود ! مهربان ؛ برای من نانی از کبریا بگذار و در سفره ی رحمتت بپیچ ! آه ای آشنای شب های تاریک ! من ؛ گرسنه ی معرفتم ! من عاشق دردم و از درد هراسان . عاشق فلسفه و تفسیر و عرفان شده ام . برایم آیینه بینداز و فلسفه ی عرفان به خودت را برایم تفسیر و تشبیه کن !
می خواهم بروم ...
می خواهم به هجرت ملکوت بروم ... .
من انسان نیستم !!!!!
انسان آنسان است ! انسان چوپان گله های وجود خداوند است ! هر روز در این کوهستان ابراهیمی هست و زمزمه ی سبوح قدوسی ...
کاش می توانستم !
کاش می شد ! کاش آنسان بودم که انسان بود !
جان به فدای تو ای انسان !
ای معشوقه ی خداوند !
ای خداوندک !
از خدا بخواه از حقوق آخرت ما بیمه ی دنیا را کسر کند و وام طویل المدت بهشت را برایمان فراهم کند .
عجب ترکیب دیوانه واری!
تو در چشمه چشم های من افتاده ای،ومن از میان گل سرخ با دستهای تو مصلوب .
وتصویر تو عاشقانه است وتصویر تو بهترین طرح عشق است .و آن چشم ها شاهکار خداوند در بی مثالی است و آن دانه ها معنی سوختن میدهد وآن خال در کنج لب بهترین صورت عشقبازی در آیینه هاست ودست تو خرمی است ودر
چشم تو آبی بیکران است ودر سایه مژه هایت علفزار احساس.......
...
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است،
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته -
بیازارد!
پ.ن 1 : سلام
پ.ن 2 : این چند سطر ( و به قول دوستمان ؛ سیاهه ) دو بار ویرایش شد و نوشته شد !
پ.ن 3 : این چند وقت خیلی سرم شلوغ شده و کمتر حوصله ی نوشتن دارم ...
پ.ن ۴ : التماس 2ضرب در 1000 a !
الف...
.................

...
Blowin' In The Wind How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, 'n' how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
Yes, 'n' how many times must the cannon balls fly
Before they're forever banned?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind. How many times must a man look up
Before he can see the sky?
Yes, 'n' how many ears must one man have
Before he can hear people cry?
Yes, 'n' how many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind. How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind
The answer, my friend, is blowin' in the wind
...
چقدر دیگه مونده تا ما آدما، واقعا ً آدم شیم؟
کبوتر سفید از چند دریا باید رد شه تا بالاخره یه جایی آروم بگیره؟
تا کی باید توپ و تانک شلیک شه؟ بالأخره اینا کی جمع میشن؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
مگه یه کوه قبل از اینکه فرسایش پیدا کنه و از بین بره، چقدر عمر میکنه؟
مگه یه آدم چقدر عمر میکنه؟، پس دیگه کی قراره آزاد باشه؟
مگه یه آدم چند بار میتونه سرش رو برگردونه و وانمود کنه که چیزی ندیده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
برای اینکه آسمون رو ببینی،
مگه چند بار نیازه که سرت رو بالا بگیری؟
برای اینکه بتونی صدای گریه مردم رو بشنوی،
مگه چند تا گوش باید داشته باشی؟
دیگه چند نفر باید بمیرن تا بفهمیم که جون آدمهای زیادی گرفته شده؟
کسی به جواب این سوالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
الف...
............

و سکوت با من سخن میگوید...
چه نوای دل نشینی!
...
... Si tu me quittes, fais-le sous la pluie pour que l'on ne voit pas mes larmes
الف...
..............

الف...
..............

ماهی که قدش به سرو میماند راست
آیینه به دست و روی خود میآراست
دستارچهای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که توراست
الف...
..............
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد ...
الف...
.............

گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات
الف...
...............

بَلَیٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
آری کسانی که همه وجود خود را تسلیم خدا کنند در حالی که نیکوکارند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته است، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند
+ سوره مبارکه بقره آیه 112
الف...
...............

فَإِذَا دَخَلْتُمْ بُیُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً.
پس هرگاه به خانههایی [که ذکر شد] وارد شدید، بر خودتان سلام کنید که درودی است از سوی خدا [درودی] پربرکت و پاکیزه،
+ سوره مبارکه نور / آیه 61